شکر خدا این دفترچه برچسبهای هییون وو هست که هنوز نیشم رو کش بیاره به خودم اومدم دیدم، اوه از کجا کشیده تا کجا و غرق در لذتم ما همیشه معطل یه ستاره، یک بیست، یا کارت آفرین بودیم موندیم و میمونیم اومدیم که به خودمون بیست بدیم بهمون بدنو باهاش تا قیامت مثل جناب خرکیف کنیمچهقدر دلم یک ستاره پای دفترم میخواد
خب بچگی من خیلی شیک نبود. حیطهی اطلاعاتی همونقدر بود که مرزهای حضرت اشرفالحجاج پدر اجازه میداددر نتیجه هیچ دلیلی نداشت خوانندههایی که سابقهای داشت رو دوست داشته یا حتا بشناسممثلا یادمه فرهاد رو دوست نداشتم. همیشه کنار اسمش یک ممنوعه داشت، سیاسیفریدون فروغی هم با یک آنوس پیش از شروع فیلمی برای اولین بار دیدم. آنوس فیلم آدمک. عقرب یادمه و پشت بوم کویریهمین و بسامشب وقتی بیبیسی ازش میگفتترانههاش پخش شد. از خودم پرسیدم، این که به این باحالی!!!چرا هیچوقت دوستش نداشتی؟یادم افتاد به اعتیاد و حرفهایی که پشت سرش بودالان هم نمیدونم راست یا دروغ بودولی از اینکه وقتی بود، هیچ موقع گوشش نکرده بودممتاسف شدمروحت شاد، مرد تنها
دیدی؟شماها می دونید این پست شهرداری از چه وقت روی صفحه من بوده؟مال چند ماه پیش بودولی اینجا چه میکرد؟ممکنه کسی دست زده باشه؟ گفتم ورنپری گوگل نه؟ شایدم کار جنی ، نشونهای، پیامی، .... ها؟ هر چی رو که نفهمیدی بنداز گردن ماوراء
چه خوبه وقتی میدونی منتظر یه چیزی هستی! نه؟امروز که یکی از اون روزهای نه مال من بود. دربارهاش نمیگم، ولی همون دمدمای عصر کنار پنجره ایستاده و بیرون را میدیدمیادم افتاد زمستونه تو راهه، آخ جونبلافاصله زیر زمین خالهخانمها یا انبار بیبی رو دیدم که انگار همونطور تمیز و شفاف منتظرم نشستنالبته کرسی هنوز اونجا بود. یعنی نبردنش هنوز بالا و سلطنتش آغاز نشده بودولی تا کی بناست بهقول آقا مجید ظروفچیاداره چیه، جوبچی تقویمها رو با تقویم مرجوم آقام تنظیم کنیم؟چون امکان و شرایط خاطره سازی رو نداریمیعنی انرژی نرم، مهر برای خلق زیبایی نداریمدر نتیجه به پشت سر نگاه میکنیم و آهی پر حسرت میکشیمآخی ش یادش بخیرزمستونم بود زمستونای زمان بچهگی ما
ای خدا..... ور نپری گوگل!راستی صبح بخیر، هوا که خوب و نظر به گلدان نسترن مینیاتوری که امروز پر از گلهای صورتی خوشرنگهاوه راستی نمیدونم این مدیریت بلاگر من چه گلی زده که به سلامتی و مبارکیاز هارد عکس نمیگیره. در نتیجه مدتیست نمیتونم گزارشهایی از بالکنی محبوب ارائه بدمببین اومدم یه چی دیگه بگم، شد قصه صد من عسلآره داشتیم میگفتیم چشم نخوری بلاگر؛ لطفا یک نظر به راست صفحهحالا برو پایین .... تا برسی به پستهای پرطرفدارخب همونجا تیترها رو نگاه کنطبق آمار اکثریت ورودیهایی که از طریق سرچ گوکل به اینجا میرسندبه دنبال اقلام زیر اومدنحالا تو فکر میکنی با این همه آیکیوی ملیمیشه؟..ببین از صبح با خودم قرار گذاشتم که فقط از واژگان مثبت و زیبا استفاده کنمصبح همگی پاییزی ، زیبازرد و سبز و نارنجیبا آسمانی فیروزهای
از وقتی فهمیدم در تجربهی تصادف و مرگ، چه دریافتی داشتم. فکر کردم مگه میشه چنین موضوع و شاهکلید مهمی رو پنهان و لال پتی بمونمگو اینکه داستان بهقدری ساده، احمقانه و مبتذل و دم دستی به نظر میرسه که از گفتنش شرم داشته باشمولی همین سادهی به ظاهر خرافی و احمقانه دینی بود به گردنم که این مدت نه میشد برای دیگران دربارهاش بگم و نه با همکلاسیها وهمزبانهایی که این سالها جُسته بودمیه روز رفیقی با آیدی، بهابل گفت، تو که این همه قصههای عجیب بلدی؛ میتونی، یه سناریو چندخطی برای طرح انیمیشن بچهها بنویسی؟ - سعی میکنم. ولی من فقط بلبلم. خوب لابلاب میکنم و نوشتن بلد نیستم- مهم نیست ذهنت خلاقه. یه چیزی بنویس که با فرهنگ ایرونی جور باشه ولی مرموز و هیجانانگیز. شروع کردم به نوشتن و دیدم داره خودش میآد. ازش پرسید.: « میشه سن این بچهها رو یهنموره ببری بالا؟ آخه بچه شش،ده ساله از هر چیز عجیبی میترسه. ولی برای سن بلوغیها زمینه وسیع و پر هیجان میشه.» گفت: - برام ایمیل کن چی نوشتی. بعد از ایمیل تلفن زد. گفت :- اصلا منو فراموش کن و همینی که هست را تا هر جا که فکر میکنی میخواهی بنویس. منم که آب ندیده بودم، یه دریا گذاشتن جلوی دستم تا شیرجه بزنم توش. باور کن بهقدری غلط املایی داشتم که بخندی. چه به نقش راوی و شناخت سبکها و کشیدن بیرون از بین اینا چیزی به اسم رئال جادویی و نوشتم. شاید یکماه نشده که کل کتاب پر حجم نزدیک به ششصد صفحه تموم شد. اما چی تموم شد؟ همون داستان خنده دار برای تو و دیگران و برای من شد ادای دینی برای رد اطلاعات آورده.باید از قالب تخیل استفاده میکردم تا بتونم حرفهایی بزنم که بعدش نه تنها ولایت تفرش که موضوع کتاب درش رخ میده، بلکه کل ایران بهم نخندن.هر ناشر و اوستا کاری هم که رسید یه خط دستم داد و این کتاب بارهای شاید ده پانزده مرتبه دوباره از نو نوشته و تمام میشد. اما کار کامل نبود. چون من نویسنده نیستم. مهم توضیح این فسانهها نیست. موضوع مهم، بلایایست که از همان جناح ذلیلمردهی گور به گور شدهی در به در از در و دیوار زندگیم باریدن گرفت. همهاش با خودش مهر و خط و نشون داشت که از کدوم سمت و سو به طرفم نشانه رفته. و عجیبتر اینکه اتفاقاتی که در کتاب میافتاد وارد زندگی میشد. مثل پریا و سقوطش بعد از سقوط هومان. بیماری و عملش، بعد از بیماری، هومان.با این همه ایمان داشتم به گردنمه و باید زودتر بنویسم تا تموم بشه. از طمع انسان غافل نباش که افتاده بودم گیر خودمفکر میکردم اگه این کتاب چاپ بشه، با اون فضا سازیها و ......... چه بترکونه!!!!!!!!!!!دین و شرط و فلان و اینا دیگه از یاد بیرون شده بود. وضعیت اقتصادی هم مد نظر بود.دیگه ابلیس جونهمرگ شده بریز. من جمع کن. او بکش، من بکش هر نوع بلا ..... تا تق خانوادهای که درآمد. تنهایی و مشکلات این مسئولیت مادرانه و همه و همهنمیذاشت کار سه سال اخیر به خوبی جلو برهتا دیروز که مچ خودم رو گرفتم.: « چی هی میگی، مطلب رایگان را کسی نمیخونه؟ نمیخواد قصهی صغری ننه بگی شونصد صفحه .چهار خط بگو و برو. تازه اونجا هم نشستی و اگر کسی خواست خفتت کنه و باهات کل بندازه میتونی جواب بدی از کجا معلوم صبح از خواب بیداری بشی؟ تکلیف ادای دین و اینا چی میشه در چند صفحه جوهرهی موضوع را در نت گذاشتم. دندون طمع مادی هم کنده شدامیدوارم این جنگ هفتاد و دو ملت ابلیس ور پریده با من ختم بشه
از دیروز با احساس امنیت بیشتری راه میرم و نفس میکشمچیزی نمونده که کسی بخواد منو ازش منصرف کنهتازه اونموقع جواب میدادم. بابا تخیلیه! توقع توضیح منطقی داری؟ولی الان نمیشه از زیر هیچ قسمتش در رفت واز بابتش میشه هزار زهر خنده دیداما مهم نیست. من دندون طمع خودم و ریشهی آزار این دار و دستهی غیرارگانیک را کندمتا دیگه ذهنم منتظر رسیدن هیچ بلایی از سوی هیچ دوزخی ننشسته باشهبلکه بریم چهار صباح زندگی کنیم
گفتم: ببین تو رو خدا، زمان ما نه آبان روز کودک بود. ولی حسابی باحال و روز کودک بوداما از شانس بد که نزدیک داستان تولدم میشد خیلی نزدیک به هم حال نمیداد واولیای وقت با اندکی بیحوصلگی هدیه میدادنداما حالا خیر بدهجمعه روز کودک؛ شنبه روز دختر چه تاجی تا به حال به سر این دخترکان بانو حوا زدند ، ما که نفهمیدیمهمیشه ته خیار سهم دختر خونه استکلفتی خونه که سهم دختر خونه استتو سری خوری و حق کشی، سهم دختر خونه است سانسور و انواع استعمار هم که همچنان هستشما بگو نونم به این روغنکو دبهی روغن؟از اول هم نه دبهای بود و نه روغنی. فقط ذهن ما میگفت که دختریماما برخورد جامعه و خانواده از پسه بگیر و ببندهای افبیآی مابانههم چی مالی نبود که بالیدن بخواد و کم از رفتار با تروریستهای حسن صباح نبودنه گمانم حالا هم دخترکان ماه روی بانو حوا همچین رشد و ترقی کرده باشندکه روزشان تبریک و تهنیت لازم داشته باشهاما برای دلخوشی دخترهای خودم هم که شدههی دختراخوشگل موشگلا روزتون مبارک
به خیر و خوشی و مهمون بازی این جمعه به سر رسیداین جمعه غیرقابل پیشبینی و خوب به سر شد. از صبح باغبانی و کباببازار ناهار اندر بالکنیو بعد از ظهر هم یکی از همکلاسیهای باحال که کمتر اینجا و هر روز یک نقطهی از دنیا دنبال سایهاش میگرده که نه، پیه خودشه اومد اینجااما هنوز نمیفهمه این خودی که گم کرده کیبوده و یا قرار بوده کی بشه که سر از هزارتویچرا و اما و آیا دراوردهبا اینکه از منم بزرگتر و هر جای آلاپنگی توی دنیاست زندگی کردهاز نپال و هند و تبت و مالزی تا بگیر برو آمریکاکه درس خوندهاما وقتی ازش چندتا سوال میپرسماز جمله اینکه چرا نمیتونی به یکپارچگی برسی؟ تکلیف خودت رو روشن کنما جاودانه نیستیم که یک لنگت روی زمین و لنگ دیگرت در هوا باشهاگه میخوای حال کنی، به جای سرکوب برو تا پوست حال کنیا نه، بیخیال برو بزن به کوه تا خودت رو پیداکنیتا کی شیک بازی؟ تو که نه بچه داری و نه زنپس گیر چی موندی؟متوجه میشم که، فقط گم شدهحتا نمیدونه باید دنبال چی بگردهفقط دنبال یکی بیرون از خودشه که با اجیمجی یهو تکونش بده یا زیر و روش کنهدر نتیجه مساویست با هیچیخیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم که حداقل میدونم کجام؟ در چه مسیری میرم و دشمن راهم رو شناسایی کردم و در نتیجهاز کوچهشون رد نمیشماز همهاش دوری می:نمخب پس چی؟ مگه همینطوریها میشه بعد از پوستایی که ازم کنده شدو انداختم باز همونی باشم که بیست سال پیش راه افتاده؟این رفیق ما خیلی زودتر از من راه افتاده اما هنوز و همهاش دنبال یکی میگرده که راه رو نشونش بدهبیچاره این جناب شمس که هزار ساله فریاد میزنه: بیرون زتونیست آنچه در عالم هستدر خود بنگر، هر آنچه خواهی در توستو موضوع مهم اینکه نمیدونه چی میخواد که دنبالش بگردهخدایا چرا نسل جناب آدم به چهکنم چه کنم افتاد؟میدونم همهاش زیر سر این ابلیس ذلیل مردهی پدرسوخته است
یادش بخیر اونوقتایی که عاشق میشدیموای، فکر کن. کافی بود چند روز نبینی طرف رو کار به تب و لرز هم میکشیدیادم نمیره در سن هفده، هجده تب و لرز میکردم، در سنین دبیرستان از پشت پنجره آه میکشیدمبعد از دبیرستان هم یک روز مثل آسپیران مجسمهی بلاهت از عشق به بزرگترین خریت زندگیم دست زدم و بعدش دیگه در سنین بالاتر آرامبخش میخوردمدر سنین باز هم بالاتر غرور ، فراوان فراوان و به روی خودت هم نمیآوردی که داری از بیقراری بالبال میزنی و با اینکه داشتی از دلتنگی میمردی ولی باز ، منزلت حفظ میشد و خلاصه رسید به حالا که غرور اجازه نمی ده دیگه اصلا کسی رو ببینیمگاهی میترسم نکنه که میترسم ،ردی یا تجدیدی بیارم دیگه وارد بازیهای عاطفی نمیشم؟شاید هم فهمیدم ته همهاش تا وقتی خوب و پر از هیجانه که هم رو نشناختیم و از هم یهخروار گله و شکایه نداریم که در شرایط موجود مگه میشه از صبح تا شب از خودت گله نداشته باشیچه به نفر دومخلاصه که با شناخت خود عشق از در دیگه میرهخوشبهحال بچگی و بلوغخوش به سعادت بیتکلفی و بیغروری
خیابان بهار را سلانه سلانه به سمت پایین میآمدم که رسیدم به مغازهی ساعت سازی محله که از وقتی بچه بودم اینجا بوده و هستساعتهای زنجیر دار پشت ویترین منو برد به سیزده یا چهاردهسالگیاین ساعتها تازه مد شده بود و منم برای اولین بار که پشت ویترین دیدم مردم.دلیل نداشت پدر کی یا چی داره؟ هر بچه یه جیره داشت که ماهیانه میگرفتاز روز خرید اسباب بازی تا لوازم تحریرو تنقلات مدرسهای که انجام میشد و روزی بیست تومن هم پول توجیبیدیگه سهمیه بیشتر نداشتی مگر اینکه رو به موت باشیبرای عمل آپاندیس خدا میدونه چند بار مرحوم پدر پیاده شد و آخر هم وقتی عمل شدم که پدری پشت در منتظرم نبودبرگردیم به ساعتدیگه شب تا صبح ، فکر و خیالی نداشتم جز، ساعتنمیدونم چهقدر طول کشید ولی خیلی زمان نبردکه یه روز انداختم گردن و رفتم مدرسه و تا دلت بخواد فیس دادم خب برای همینه که دیگه چیزی باعث خوشحالی نمیشهرویا و آرزویی نمونده که شب باهاش به بستر بریدر نتیجه مجبوری یا به فکر مالیات و عوارض پاشی یا قبض های هفت رنگ پر دردسربریم یه نخود رویا بجوریمخدا را چه دیدی؟ شایدم شد؟

خدا به دورهمه چیز زندگی من از حد و قاعدهی طبیعی به دوره از جمله خودمدو روز گذشته برای مسمویت با عطر محبوب شب رو به موت سپری شدباورت میشه؟من که نه؟ از شما خبر ندارم. شنیده بودم عطر مریم میتونه باعث مرگ بشهاما از عطر محبوب شب نههمینه . هر چیز به حد و قاعدهاش جواب میده. حتا زیباییکی فکر میکرد کسی در عطر کیک زرد بتونه دچار مسمومیت با عطر گل بشه اونم در مرکزاین پایتخت کثیفخب طبیعت مرسی که این تجربه را هم به من آموختیمیشه لطف کنی و کمی هم به سمت تجارب نیکو و پسندیده بری؟اولش فکر میکردم این فیلم دجال حالم را گرفتهخب کم موضوع برای شوک ندارهاما نه از زیبایی زیاده از حد به در شدمحالا شما چهطورید؟ خوبید؟منکه هنوز سر درد و در حال عبور از مسمویتمتو رو قرآن ، جان مادراتون شماها خوب، خوب، خوب باشیدخدایا شنیدی؟لطفا جمیعا نگاه خیری به ما بنداز
آخی......... نازنینبچگیست و بیذهنی و فرار خاطرات کوتاه و رسیدن به خاطرات بعدیمثل اسباب بازی که گم میشد و با بعدیغم، قبلی از یاد میرفتاو را از فیلم شیرفروش بهیاد دارمخودم خیلی کوچیک بودم شاید هم اول یا دوم ابتدایی که با اهل مدرسه رفته بودیمگردش دسته جمعی، سینما. فیلم شیرفروش نورمن ویزدومبعدهها هرگز نفهمیدم از چی او خوشم میآمدچون نه بامزه بود و نه خنده داراما برای کودکی ما که نه مهپاره بود و نه چند کانال، برای خودش سوپر استاری بود و برای ما رفتن به سینما قدمی بهسوی بزرگسالی، بهدور از خانوادهامشب وقتی خبر را شنیدم فقط تونستم بگم: آخی............. نازنینیادت نورانی ای آرام جان کودکینورمن ویزدوم هم پر کشید