۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

یک ستاره





  شکر خدا این دفترچه برچسب‌های هی‌یون وو هست که هنوز نیشم رو کش بیاره
 به خودم اومدم دیدم، اوه از کجا کشیده تا کجا و غرق در لذتم
 ما همیشه معطل یه ستاره، یک بیست، یا کارت آفرین بودیم
 موندیم و می‌مونیم
 اومدیم که به خودمون بیست بدیم
 بهمون بدن
و باهاش تا قیامت مثل جناب خر
کیف کنیم
چه‌قدر دلم یک ستاره پای دفترم می‌خواد

فریدون فروغی، متاسفم


خب بچگی من خیلی شیک نبود. حیطه‌ی اطلاعاتی همون‌قدر بود که مرزهای حضرت اشرف‌الحجاج  پدر اجازه می‌داد
در نتیجه هیچ دلیلی نداشت خواننده‌هایی که  سابقه‌ای داشت رو دوست داشته یا حتا بشناسم
مثلا یادمه فرهاد رو دوست نداشتم. همیشه کنار اسمش یک ممنوعه داشت، سیاسی
فریدون فروغی هم با یک آنوس پیش از شروع فیلمی برای اولین بار دیدم. آنوس فیلم آدمک. 
عقرب یادمه و پشت بوم کویری
همین و بس
امشب وقتی بی‌بی‌سی ازش
می‌گفت
ترانه‌هاش پخش شد. از خودم پرسیدم، این که به این باحالی!!!

چرا هیچ‌وقت دوستش نداشتی؟
یادم افتاد به اعتیاد و حرف‌هایی که پشت سرش بود
الان هم نمی‌دونم راست یا دروغ بود
ولی از این‌که وقتی بود، هیچ موقع گوشش نکرده بودم
متاسف شدم
روحت شاد، مرد تنها



خاطره ساز





دیدی؟
شماها می دونید این پست شهرداری از چه وقت روی صفحه من بوده؟
مال چند ماه پیش بود
ولی این‌جا چه می‌کرد؟
ممکنه کسی دست زده باشه؟ گفتم ورنپری گوگل نه؟
شایدم کار جنی ، نشونه‌ای، پیامی، .... ها؟ هر چی رو که نفهمیدی بنداز گردن ماوراء




چه خوبه وقتی می‌دونی منتظر یه چیزی هستی! نه؟
امروز که یکی از اون روزهای نه مال من بود. درباره‌اش نمی‌گم، ولی همون دم‌دمای عصر کنار پنجره ایستاده و بیرون را می‌دیدم
یادم افتاد زمستونه تو راهه، آخ جون
بلافاصله زیر زمین خاله‌خانم‌ها یا انبار بی‌بی رو دیدم 
که انگار همون‌طور تمیز و شفاف منتظرم نشستن
البته کرسی‌ هنوز اون‌جا بود. یعنی نبردنش هنوز بالا و سلطنتش آغاز نشده بود
ولی تا کی بناست به‌قول آقا مجید ظروفچی‌اداره چیه، جوب‌چی تقویم‌ها رو با تقویم مرجوم آقام تنظیم کنیم؟
چون امکان و شرایط خاطره سازی رو نداریم
یعنی انرژی نرم، مهر برای خلق زیبایی نداریم
در نتیجه به پشت سر نگاه می‌کنیم و آهی پر حسرت می‌کشیم
آخی‌  ش یادش بخیر
زمستونم بود زمستونای زمان بچه‌گی ما

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

نسترن مینیاتوری




ای خدا..... ور نپری گوگل!
راستی صبح بخیر، هوا که خوب و نظر به گل‌دان نسترن مینیاتوری که امروز پر از گل‌های صورتی خوشرنگه
اوه راستی نمی‌دونم این مدیریت بلاگر من چه گلی زده که به سلامتی و مبارکی
از هارد عکس نمی‌گیره. در نتیجه مدتی‌ست نمی‌تونم گزارش‌هایی از بالکنی محبوب ارائه بدم
ببین اومدم یه چی دیگه بگم، شد قصه صد من عسل
آره داشتیم می‌گفتیم چشم نخوری بلاگر؛ لطفا یک نظر به راست صفحه
حالا برو پایین .... تا برسی به پست‌های پرطرفدار
خب همون‌جا تیترها رو نگاه کن
طبق آمار اکثریت ورودی‌هایی که از طریق سرچ گوکل به این‌جا می‌رسند
به دنبال اقلام زیر اومدن
حالا تو فکر می‌کنی با این همه آی‌کیوی ملی
می‌شه؟
.
.
ببین از صبح با خودم قرار گذاشتم که فقط از واژگان مثبت و زیبا استفاده کنم
صبح همگی پاییزی ، زیبا
زرد و سبز و نارنجی
با آسمانی فیروزه‌ای





چهار صباح زندگی کنیم



 

از وقتی فهمیدم در تجربه‌ی تصادف و مرگ، چه دریافتی داشتم. فکر کردم مگه می‌شه چنین موضوع و شاه‌کلید مهمی رو  پنهان  و لال پتی بمونم
گو این‌که داستان به‌قدری ساده، احمقانه و مبتذل و دم دستی به نظر می‌رسه که از گفتن‌ش شرم داشته باشم
ولی همین ساده‌ی به ظاهر خرافی و احمقانه دینی بود به گردنم که این مدت نه می‌شد برای دیگران درباره‌اش بگم و نه با هم‌کلاسی‌ها و
هم‌زبان‌هایی که این سال‌ها جُسته بودم
یه روز رفیقی با آیدی،  بهابل گفت، تو که این همه قصه‌های عجیب بلدی؛ 
می‌تونی،  یه سناریو چندخطی برای طرح انیمیشن بچه‌ها  بنویسی؟
- سعی می‌کنم. ولی من فقط بلبلم. خوب لاب‌لاب می‌کنم و نوشتن بلد نیستم
- مهم نیست ذهنت خلاقه. یه چیزی بنویس که با فرهنگ ایرونی جور باشه ولی مرموز و هیجان‌انگیز.
  شروع کردم به نوشتن و دیدم داره خودش می‌آد. ازش پرسید.: « می‌شه سن این بچه‌ها رو یه‌نموره ببری بالا؟ آخه بچه شش،‌ده ساله از هر چیز عجیبی می‌ترسه. ولی برای سن بلوغی‌ها زمینه وسیع و پر هیجان می‌شه.» گفت: 
- برام ایمیل کن چی نوشتی. 
  بعد از ایمیل تلفن زد. گفت :‌
- اصلا منو فراموش کن و همینی که هست را تا هر جا که فکر می‌کنی می‌خواهی بنویس.
  منم که آب ندیده بودم، یه دریا گذاشتن جلوی دستم تا شیرجه بزنم توش. باور کن به‌قدری غلط املایی  داشتم که بخندی. چه به نقش راوی و شناخت سبک‌ها و کشیدن بیرون از بین اینا چیزی به اسم رئال جادویی و نوشتم. 
شاید یک‌‌ماه نشده که  کل کتاب پر حجم نزدیک به ششصد صفحه تموم شد.
 اما چی تموم شد؟ همون داستان خنده دار برای تو و دیگران و برای من شد ادای دینی برای رد اطلاعات آورده.
باید از قالب تخیل استفاده می‌کردم تا بتونم حرف‌هایی بزنم که بعدش نه تنها ولایت تفرش  که موضوع کتاب درش رخ می‌ده، بلکه کل ایران بهم نخندن.
هر ناشر و اوستا کاری هم که رسید یه خط دستم داد و این کتاب بارهای شاید ده پانزده مرتبه دوباره از نو نوشته و تمام می‌شد. اما کار کامل نبود. چون من نویسنده نیستم. 
مهم توضیح این فسانه‌ها نیست. موضوع مهم،  بلایای‌ست که از همان جناح ذلیل‌مرده‌ی گور به گور شده‌ی در به در از در و دیوار زندگی‌م باریدن گرفت. 
همه‌اش با خودش مهر و خط و نشون داشت که از کدوم سمت و سو به طرفم نشانه رفته. و عجیب‌تر این‌که اتفاقاتی که در کتاب می‌افتاد وارد زندگی  می‌شد. مثل پریا و سقوطش بعد از سقوط هومان. بیماری و عملش، بعد از بیماری، هومان.
با این همه ایمان داشتم به گردنمه و باید زودتر بنویسم تا تموم بشه.
از طمع انسان غافل نباش که افتاده بودم گیر خودم
فکر می‌کردم اگه این کتاب چاپ بشه، با اون فضا سازی‌ها و ......... چه بترکونه!!!!!!!!!!!
دین و شرط و فلان و اینا دیگه از یاد بیرون شده بود. 
وضعیت اقتصادی هم مد نظر بود.
دیگه ابلیس جونه‌مرگ شده بریز. من جمع کن. او بکش، من بکش هر نوع بلا ..... تا تق خانواده‌ای که درآمد. تنهایی و مشکلات این مسئولیت مادرانه و همه و همه
نمی‌ذاشت کار سه سال اخیر  به خوبی جلو بره
تا دیروز که مچ خودم رو گرفتم.: « چی هی می‌گی، مطلب رایگان را کسی نمی‌خونه؟ نمی‌خواد قصه‌ی صغری ننه بگی شونصد صفحه .
چهار خط بگو و برو. تازه اون‌جا هم نشستی و اگر کسی خواست خفتت کنه و باهات کل بندازه می‌تونی جواب بدی
  از کجا معلوم صبح از خواب بیداری بشی؟ تکلیف ادای دین و اینا چی می‌شه
  در چند صفحه جوهره‌ی موضوع را در نت گذاشتم.  دندون طمع مادی هم کنده شد
امیدوارم این جنگ هفتاد و دو ملت ابلیس ور پریده با من ختم بشه


از دیروز با احساس امنیت بیشتری راه می‌رم و نفس می‌کشم
چیزی نمونده که کسی بخواد منو ازش منصرف کنه
تازه اون‌موقع جواب می‌دادم. بابا تخیلی‌ه!  توقع توضیح منطقی داری؟
ولی الان نمی‌شه از زیر هیچ قسمت‌ش در رفت واز بابتش می‌شه هزار زهر خنده دید
اما مهم نیست. 
من دندون طمع خودم و ریشه‌ی آزار این دار و دسته‌ی غیرارگانیک را کندم
تا دیگه ذهنم منتظر رسیدن هیچ بلایی از سوی هیچ دوزخی ننشسته باشه
بلکه بریم چهار صباح زندگی کنیم



۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

هی دخترا روزتون مبارک





گفتم:  ببین تو رو خدا، زمان ما نه آبان روز کودک بود. ولی حسابی باحال و روز کودک بود
اما از شانس بد که نزدیک داستان تولدم می‌شد خیلی نزدیک به هم حال نمی‌داد و
اولیای وقت با اندکی بی‌حوصلگی هدیه می‌دادند
اما حالا خیر بده

جمعه روز کودک؛ شنبه روز دختر
 چه تاجی تا به حال به سر این دخترکان بانو حوا زدند ، ما که نفهمیدیم
همیشه ته خیار سهم دختر خونه است
کلفتی خونه که سهم دختر خونه است
تو سری خوری و حق کشی، سهم دختر خونه است
سانسور و انواع استعمار هم که هم‌چنان هست
شما بگو نونم به این روغن
کو دبه‌ی روغن؟
از اول هم نه دبه‌ای بود و نه روغنی. فقط ذهن ما می‌گفت که دختریم
اما برخورد جامعه و خانواده از پسه بگیر و ببندهای اف‌بی‌آی مابانه
هم چی مالی نبود که بالیدن بخواد و کم از رفتار با تروریست‌های حسن صباح نبود
نه گمانم حالا هم دخترکان ماه روی بانو حوا هم‌چین رشد و ترقی کرده باشند
که روزشان تبریک و تهنیت لازم داشته باشه
اما برای دل‌خوشی دخترهای خودم هم که شده
هی دخترا
خوشگل موشگلا روزتون مبارک



۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

من به نیشابور و نگارم به هندوستان آهه هه هه



به خیر و خوشی و مهمون بازی این جمعه به سر رسید
این جمعه غیرقابل پیش‌بینی و خوب به سر شد. از صبح باغبانی و کباب‌بازار ناهار اندر بالکنی
و بعد از ظهر هم یکی از هم‌کلاسی‌های باحال که کمتر این‌جا و هر روز یک نقطه‌ی 
از دنیا دنبال سایه‌اش می‌گرده که نه، پیه خودشه اومد این‌جا
اما هنوز نمی‌فهمه این خودی که گم کرده کی‌بوده و یا قرار بوده کی بشه که سر از هزارتوی
چرا و اما و آیا دراورده
با این‌که از منم بزرگتر و هر جای آلاپنگی توی دنیاست زندگی کرده
از نپال و هند و تبت و مالزی تا بگیر برو آمریکا
که درس خونده
اما وقتی ازش چندتا سوال می‌پرسم
از جمله این‌که چرا نمی‌تونی به یک‌پارچگی برسی؟ تکلیف خودت رو روشن کن
ما جاودانه نیستیم که یک لنگت روی زمین و لنگ دیگرت در هوا باشه
اگه می‌خوای حال کنی، به جای سرکوب برو تا پوست حال کن
یا نه، بی‌خیال برو بزن به کوه تا خودت رو پیداکنی
تا کی شیک بازی؟ تو که نه بچه داری و نه زن
پس گیر چی موندی؟
متوجه می‌شم که، فقط گم شده
حتا نمی‌دونه باید دنبال چی بگرده
فقط دنبال یکی بیرون از خودشه که با اجی‌مجی یهو تکونش بده یا زیر و روش کنه
در نتیجه مساوی‌ست با هیچی
خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم که حداقل می‌دونم کجام؟ در چه مسیری می‌رم و دشمن راهم رو شناسایی کردم و در نتیجه
از کوچه‌شون رد نمی‌شم
از همه‌اش دوری می‌:نم
خب پس چی؟ مگه همین‌طوری‌ها می‌شه بعد از پوستایی که ازم کنده شد
و انداختم 
باز همونی باشم که بیست سال پیش راه افتاده؟
این رفیق ما خیلی زودتر از من راه افتاده 
اما هنوز و همه‌اش دنبال یکی می‌گرده که راه رو نشونش بده
بیچاره این جناب شمس که هزار ساله فریاد می‌زنه: 
بیرون زتونیست آن‌چه در عالم هست
در خود بنگر، هر آن‌چه خواهی در توست

و موضوع مهم این‌که نمی‌دونه چی می‌خواد که دنبال‌ش بگرده
خدایا چرا نسل جناب آدم به چه‌کنم چه کنم افتاد؟
می‌دونم همه‌اش زیر سر این ابلیس ذلیل مرده‌ی پدرسوخته است



۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

بلوغ آمیخته با بلاهت



یادش بخیر اون‌وقتایی که عاشق می‌شدیم
وای، فکر کن. کافی بود چند روز نبینی طرف رو 
کار به تب و لرز هم می‌کشید
یادم نمی‌ره در سن هفده، هجده تب و لرز می‌کردم، در سنین دبیرستان از پشت پنجره آه می‌کشیدم
بعد از دبیرستان هم یک روز مثل آسپیران مجسمه‌ی بلاهت از عشق به بزرگترین خریت زندگی‌م دست زدم 
و بعدش دیگه در سنین بالاتر آرام‌بخش می‌خوردم
در سنین باز هم بالاتر غرور ،  فراوان فراوان و به روی خودت هم نمی‌آوردی که داری از بی‌قراری بال‌بال می‌زنی و 
با این‌که داشتی از دلتنگی می‌مردی ولی باز ، منزلت حفظ می‌شد 
و خلاصه رسید به حالا که غرور اجازه نمی ده دیگه اصلا کسی رو ببینیم
گاهی می‌ترسم نکنه که می‌ترسم ،‌ردی یا تجدیدی بیارم دیگه وارد بازی‌های عاطفی نمی‌شم؟
شاید هم فهمیدم ته همه‌اش تا وقتی خوب و پر از هیجانه که هم رو نشناختیم و از هم یه‌خروار 
گله و شکایه نداریم که در شرایط موجود مگه می‌شه از صبح تا شب از خودت گله نداشته باشی
چه به نفر دوم
خلاصه که با شناخت خود عشق از در دیگه می‌ره
خوش‌به‌حال بچگی و بلوغ
خوش به سعادت بی‌تکلفی و بی‌غروری



یه نخود رویا




خیابان بهار را سلانه سلانه به سمت پایین می‌آمدم که رسیدم به مغازه‌ی ساعت سازی محله که از وقتی بچه بودم این‌جا بوده و هست
ساعت‌های زنجیر دار پشت ویترین منو برد به سیزده یا چهارده‌سالگی
این ساعت‌ها تازه مد شده بود و منم  برای اولین بار که پشت ویترین دیدم مردم.
دلیل نداشت پدر کی یا چی داره؟ هر بچه یه جیره داشت که ماهیانه می‌گرفت
از روز خرید اسباب بازی تا لوازم تحریرو تنقلات مدرسه‌ای که انجام می‌شد و روزی بیست تومن هم پول توجیبی
دیگه سهمیه بیشتر نداشتی مگر این‌که رو به موت باشی
برای عمل آپاندیس خدا می‌دونه چند بار مرحوم پدر پیاده شد و آخر هم وقتی عمل شدم که پدری پشت در منتظرم نبود
برگردیم به ساعت
دیگه شب تا صبح ، فکر و خیالی نداشتم جز، ساعت
نمی‌دونم چه‌قدر طول کشید ولی خیلی زمان نبرد
که یه روز انداختم گردن و رفتم مدرسه و تا دلت بخواد فیس دادم
خب برای همینه که دیگه چیزی باعث خوشحالی نمی‌شه
رویا و آرزویی نمونده که شب باهاش به بستر بری
در نتیجه مجبوری یا به فکر مالیات و عوارض پاشی یا قبض های هفت رنگ پر دردسر
بریم یه نخود رویا بجوریم
خدا را چه دیدی؟ 
شایدم شد؟




مسمومیت با محبوب شب





خدا به دور
همه چیز زندگی من از حد و قاعده‌ی طبیعی به دوره 
از جمله خودم
دو روز گذشته برای مسمویت با عطر محبوب شب رو به موت سپری شد
باورت می‌شه؟
من که نه؟
از شما خبر ندارم. شنیده بودم عطر مریم می‌تونه باعث مرگ بشه
اما از عطر محبوب شب نه
همینه . هر چیز به حد و قاعده‌اش جواب می‌ده. حتا زیبایی
کی فکر می‌کرد کسی در عطر کیک زرد بتونه دچار مسمومیت با عطر گل بشه اونم در مرکز
این پایتخت کثیف
خب طبیعت مرسی که این تجربه را هم به من آموختی
می‌شه لطف کنی و کمی هم به سمت تجارب نیکو و پسندیده بری؟
اول‌ش فکر می‌کردم این فیلم دجال حالم را گرفته
خب کم موضوع برای شوک نداره
اما نه از زیبایی زیاده از حد به در شدم
حالا شما چه‌طورید؟ خوبید؟
من‌که هنوز سر درد و در حال عبور از مسمویتم
تو رو قرآن ، جان مادراتون شماها خوب، خوب، خوب باشید
خدایا شنیدی؟
لطفا جمیعا نگاه خیری به ما بنداز



۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

نورمن ویزدوم هم رفت



آخی......... نازنین
بچگی‌ست و بی‌ذهنی و فرار خاطرات کوتاه و رسیدن به خاطرات بعدی
مثل اسباب بازی که گم می‌شد و با بعدی
غم، قبلی از یاد می‌رفت
او را از فیلم شیرفروش به‌یاد دارم
خودم خیلی کوچیک بودم شاید هم اول یا دوم ابتدایی که با اهل مدرسه رفته بودیم
گردش دسته جمعی، سینما. فیلم شیرفروش نورمن ویزدوم
بعده‌ها هرگز نفهمیدم از چی او خوشم می‌آمد
چون نه بامزه بود و نه خنده دار
اما برای کودکی ما که نه مهپاره بود و نه چند کانال، برای خودش سوپر استاری بود و 
برای ما رفتن به سینما قدمی به‌سوی بزرگ‌سالی، به‌دور از خانواده
امشب وقتی خبر را شنیدم فقط تونستم بگم: آخی............. نازنین
یادت نورانی ای آرام جان کودکی
نورمن ویزدوم هم پر کشید

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...