۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

یه نخود صبوری





هربار می‌رم چای بریزم و می‌بنیم یه ذره چای ته قوری مونده
ته چایی رو که البته کهنه و مونده هم نیست، 
خالی می‌کنم توی لیوان و چای تازه دم می‌کنم
  لیوان چای رو می‌آرم کنارم و تا تهش در بیاد 
معمولا یک ساعتی طول می‌کشه
وقتی یاد چای تازه دم می‌افتم
دیگه از دهن افتاده و عطر تارگی‌ش از بین رفته
یه چیزی تو مایه‌های زندگی‌م




جاخالی کن که شاه به ناگاه آید
چون خالی شد
شه به درگاه آید

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...