۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

تا ابد تنهایی





یه جوررایی دلم گرفته که
هیچ زمان نگرفته بود
می‌خوام برم زیر باران قدم بزنم
بی چتر با چتر
چه تفاوت دارد
درد ما تنهایی‌ست
با چتر ، بی‌چتر
همه‌جا تنهایی‌ست
با حقیقت قدم می‌زنم
تنهایی
تنها حقیقت است
تا ابد تنهایی

از خود ملول شده بودم




درد ما خودخواهی‌ست
باور کن.

حتا در عشق هم در جستجوی خودیم
یکی که آینه بشه، " من " را در خودش انعکاس بده
حالا یا فرم من یا آرزوهای، من. یا نیمة گمشدة من
مثل ، بچة من. همسر، من. یار، من. عشق، من.
این " من " را بردار همه چیز ازبین می‌ره.
تو در عشق سیال خواهی رفت
چمی‌دونم کی می‌تونه، با چه مشخصه‌ای عشق واقعی را به‌من بده؟
ولی "من " هم‌چنان در پی، " منم "
مثل واژة گناه که کافی‌ست از ذهن بشر پاک کنی
همه چیز زیر و رو می‌شه از خدا بگیر بیا تا شیطان و انسان
دیشب دوستی می‌گفت« شیطان منادی و نماد نور در زمین. » البته خیلی متوجه چیزی که تازه داشت نقل قول می‌کرد هم نبود
اطلاعاتش از پایه غلط بود
و می‌گفت: شیطان دوست آدم بود که به خدا گفت : چرا وقتی به آدم عقل و شعور دادی از خوردن چیزی منع‌ش کردی؟ و برای همین سجده نکرد» شما هم تا به حال این را شنیدی؟ یا اینکه:
شیطان انسان رو به نور می‌رسونه
در واقع برای ارتقا بخشیدن به شیطان نفی نور می‌کرد
در زندگی و عشق هم همینیم
در پی آنیم که ازش هیچ اطلاع درستی نداریم و در نتیجه ته یک کوچة بن بست ایستادیم و
فقط سایة خود را می‌بینیم



« کسی می‌خواستم از جنس خود که او را قبله سازم، و روی بدو آرم که از خود ملول شده بودم
تا تو چه فهم کنی از این سخن که می‌گویم که از خود ملول شده بودم؟
اکنون چون قبله ساختم، آنچه من می‌گویم فهم کند و دریابد.
»

مقالات شمس


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

حمیدرضا ..............ی



به خاطرات دست نزنیم ممکنه؟
یه‌عمر سلام گفتیم به عشق‌های زندگی
به عشق اول نوجوانی‌م که می‌تونست تا قیامت یادی شیرین باشه
بذار از این جا و این طوری بگم
ما بودیم و یه عشق به اسم حمیدرضا... یادی از خاطرات کودکی
همون زمان‌ها که تپلی بودم و موهام رو گیس می‌بافتم و هنوز یاد نگرفته بودم عشق یعنی چی
اولین جنس مخالفی که نه دلم می‌خواست باهاش از در و دیوار بالا برم
نه می‌شد کنارش گیس دختر لوس‌های مدرسه رو کشید و کند
و نه خلاصه هیچ رقم مصرفی که برای پسران آدم بلد بودم 

داشت
تنها پسری که نمی‌دونستم چرا وقتی می‌بینمش قلبم تند تر می‌زد و لپ‌هام گل می‌انداخت،

حمید رضای درس خون بود با اون بارانی بلند سورمه‌ای و کیف مهندسی

دروغ چرا تا اون زمان حتا واژة عشق را بلد نبودم
شاید فقط در ترانه‌ها شنیده بودم که می‌تونست همه چیزی باشه جز اونی که گفته می‌شد

یک روز وسط زنگ تفریح مریم سیفی پرسید: تو می‌دونی عشق یعنی چی؟
حیاط مدرسه دور سرم چرخید و کلی از خجالت آب رفتم
که این چی بود؟ 
یه ساندویچ جدید؟
خلاصه که شاید دو سه سال بعد فهمیدم احوالات اون روزگارم همون مورد سوال مزبور بوده
 خلاصه که  حمید آقا،  با کسی کاری نداشت
با دخترا بازی نمی‌کرد و خیلی جدی و اخمو می‌آمد و می‌رفت
اونم باز سال‌ها بعد فهمیدم 

 فیسش بود
ای داد بیداد از این آی‌کیوی من
هر از چندی  سرچ می‌کردم و منتظر بودم یه‌جایی یه خبرعلمی، یک کشف مهم، یک حرف بزرگ یه چی......
خب حمید رضا نمی‌تونست ساده می‌موند 


حمید رضا،  موند عشق اول بچگی من تا سال گذشته که
در نت‌لاگ طبق سنتوات مرسوم ما مراسم قدردانی و سپاس از عشق داشتیم
یکی  پیغام گذاشت، این همون نیست که چشماش رنگیه؟
همین جا نقطة ویرانی خاطرات کودکی من شد
حمید سنگین و اخمو در غیرباورترین تصور  ممکن برابرم بود
بلوز رکابی به‌تن و گردنبدی ازگردن و ............. خلاصه که شما بگو هرچه به ذهنم راه نمی‌داد.
همه خاطرات خوشم مثل برگ خزون ریخت رو زمین

کاش هرگز دوست عزیزم را ندیده بودم و هنوز می‌شد هر از گاهی گفت: 

سلام به عشق اول زندگی‌م

خاطرات را دست نزنیم که این‌ همة پشت سر ماست
اینک و اینجا را تعریف می‌کنه
وای از روزی که همه دنیای کودکی همین طور واژگون شه



جمعه جمعه است




جمعه جمعه است
حتا اگر ابری یا آفتابی باشه
جمعه یه روز میان روزهای هفته است
چیزی شبیه به قیامت که تو تهش به خودت و هفته گذشته‌ات نگاه می‌کنی
شاید سی اینه که قراره امام زمان هم جمعه بیاد. نه؟
البته تو که نه، شما.
ولی شما هم نه، منظور من است
این جمعه تا جمعه‌های دیگر زندگی چه تفاوت داره؟ هیچ
اما چرا
جمعه این‌همه معنی داره؟
مال من که معنی‌ش می‌شه، اوی، فلانی، یک هفته دیگه هم کم شد
کی قراره زندگی کنی؟
یه چیزی مثل بین دو زمانی، غروب که آدم دلش می‌گیره
تحویل روز به شب. و یا حتا برعکس. دو زمانی سحر که البته صحر بیشتر شبیه به شنبه است
آغاز است و پر انرژی. بهتره بگیم بین دو زمانی غروب
یهو دلم می‌ریزه و خالی می‌شه، قلبم تند و تند می‌کوبه که وای اینچه حالیه؟
و حالم زیر و رو می‌شه
این جمعه نه بوی بی‌بی‌ داره نه بوی پدر، این جمعه جمعة مهربانی و من است
می‌خوام امروز را به خودم مهربانی کنم
نه در نقش بی‌بی به دیگران




یک بغل امین‌الدوله




وقتی می‌رفتم نوشهر
قصد عشق کردم
از خودم تا.......................... هر چی مایلی فکر کن
می‌خوام یه چی بگم
اون این که
تا وقتی فقط به نبود عشق فکر می‌کنی
نیست
وقتی به ورودش اجازه می‌دی، از در و دیوار برات عشق می‌باره
همه مهربون می‌شن، تا هستی و راننده و جاده همه در مسیر تو حرکت می‌کنه
این عشق باید از درون آغاز می‌شد تا بتونه با انعکاسش بیرونی ها را به زبون بیاره
جذب کنه
راه بندازه
مهربون کنه
دست از خشم و عداوت بردارند و الا.................. تا امروز هم‌چنان خوبه
راستی، امین الدوله‌ها هم غرق عشقند، اومدم دیدم اوه
یه بغل به چه بزرگی عشق در انتظارم بوده
یک بغل امین‌الدوله


یک مثقالی




همه دردسرهای ما ازبدفهمی یا عدم فهم صحیح
به قول روباه می‌گه: همه سوء تفاهم ها زیر سر زبان است
وزنش نکردم بدونم یه مثقال یا نه
قدیمی‌ها می‌گن، یک مثقالی
دری به جهان شیرینی،‌تلخی،
ترشی،
گنده‌گویی،
دل شکنی............... تا به حالا به نقش زبانت فکر کردی؟
گاهی می‌ترسم اختیارش را نداشته باشم
گاه یه چیزایی می‌گم که می‌دونم حال جماعتی رو می‌گیره
گاه هم یه چیزی می‌گه، بعد نمی‌شه درستش کرد
خلاصه که یه‌کم تمرین و توجه به عمل‌کرد این یک مثقالی بد به نظر نمی‌آد
که فعلا تنها راه ارتباط ما با جهان
همین یک مثقالی دراز یا کوتاه
جایی که باید بگم، زبونم بند می‌ره
جایی که نباید بگم، از دهنم در می‌ره
من منم یا دهنم؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

کدبانو گری





یک هفته که نیستی، در بازگشت مجبوری به‌قدر یک‌ماه کار کنی
نه که فکر کنی بچه تنبل بارآوردم، دیروز دقیقه نود جبرئیل بهش رسونده دارم می‌آم
کل خونه را تمیز کرده بود
البته دیروز نه هر روز
اما کار من تا کار اون هفت هشت ده تاست
با این‌حال مجبورم مثل فرفره کار کنم که فکر کنه
هیچ کدوم این‌ها
کاری که من می‌کنم نمی‌شه و
اگر خونه نباشم
همه چیز از نظم خارج می‌شه
خب اگه فکر کنه بی من هم می‌شه، که خیلی بد می‌شه
به ماه نمی‌کشه دیپورت می‌شم چلک
بدون اخم و ادا و اصول شدیم خانم خونه
البته یه چندتایی جوانه خشک شده، یک گلدان‌هم به کل به ملکوت اعلی پیوسته
اما مهم نیست. خوبه که یه کارایی کرده
موضوع اینه اگر صبح تا شب یا نباشی یا وقتی هستی بشینی تو اتاق و بیرون نیای
به تدریج هزار درد و مرض روحی روانی خفت گیر می‌شه
شاید بهتر بود یک هفته دیگر هم می‌موندم
شاید در این بین می‌دید داره چه با خودش می‌کنه
کاش بیشتر به گل‌ها توجه می‌کرد
حس زندگی درش چند برابر می‌شد و دست از این زندگی محزون کننده هم برای خودش و هم من برمی داشت
اگر به زندکی وا بدی
بردت


حکمت، راه




چه حکمتی دراین جاده نهفته که، وقتی داری میری خوب و سرحالی
وقتی هم می‌رسی تازه شارژمی‌شی و می‌خوای
دنیا رو زیر و رو کنی
اما وقتی می‌خوای برگردی
هم خسته می‌شی، هم انواع سردرد و مرض پیداشون می‌شه و هم تا ساعت ها دیگه آدم نیستی؟
شاید من تا می‌آم به سمت تهرون تخلیة انرژی می‌شم؟
شاید می‌رسم اون‌جا پر می‌شم؟
بین این پر و خالی حال خوبی‌ست که در طبیعت هست
به هر حال که تا من بخوام به این ذهن و انواع محلة بدش تسلط پیدا کنم
می‌ترسم دیگه حال کاری هم نمونده باشه، حتا حال در جاده رفتن
اون‌موقع تازه باید بگردیم دنبال یه حال
خلاصه که هر چی می‌ریم یا دیر می‌رسیم
یا نمی‌رسیم


قابل توجه بانوان گرام




زندگی یعنی همین
لحظه، به لحظه
اینم از پایان سفرهای مارکوپولویی من تا این‌جا
بالاخره دیشب با همکاری و هم‌یاری اهالی ده آهنگران، مقیم چلک توانستند راهی تهرانم کنند
کردند.
بار اول که نیست
اون‌جا بلاهایی به سرم آوردن که فردوسی تو شاهنامه‌اش ننوشته
ولی خب مهم قصد بودن و زندگی کردن و من در اوج این قصد
هیچ راضی نیستم از اینکه برگشتم
یا از این‌که با تهدید مجبور شدم برگردم
من فقط از عجیب غریب‌ها نمی‌ترسم.
ولی همیشه از آدم دو پا می‌ترسم
خب من از کی باید بپرسم که، به چند مدل و زبان تا کی،‌ باید تاوان تنهایی و بی‌مردی رو بدم؟
قابل توجه بانوان گرام که تنها نیستند، دو دستی بچسبید و کمتر زندگی رو به طرف کوفت کنید که
از سرقفلی گذشته، کلی امنیت، بها، ارزش، آسایش و........... دیگه داره
تازه شب وقت خواب نه غصه چک دارید، نه مسئولیت فردا و امروز، یکی هست دائم خون به جیگرش کنید
اون رو بده، این رو بده............بده.....بده............بده
کمتر به این بدبختا نق بزنید و زندگی رو کوفت‌شون کنید
که این اولاد ذکور آدم سپری امن و اسباب آسایش‌ند
خلاصه که با یه خروار سر درد برگشتم تهران
اینم شد زندگی؟
زنی حق داره زندگی کنه، که یک مرد داره؟


۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

رقصنده در حیاط





بالاخره این سفر معجز خودش را ارائه داد
خیر و شر در هستی بی‌معناست و هرآن‌چه که ظاهر شر داره، لزوما شر نیست
در جای دیگه، برای یه چیز و یکی دیگه خیر می‌شه
که ارزش شرش رو داره
یه چی مثل حکایت من و امشب و این جنگل و آدم دو پا
البته معمولا یه در میون پیش می‌آد مثل آدم بیام و مثل آدم برگردم
بالاخره اونی که می‌آد با فیوز برق خونه‌ات قر می ده، یه شبم می‌آد پشت در توی حیاط قر می‌ده
که به زمان ساحری، وقتش امشب بود
گو این‌که به روایت جسین آقا دم صبح گذشته هم بوده و ما در خواب ناز نفهمیدیم
خلاصه که هر چیزی یه عمری داره.
وقتی هم که زمانش به پایان رسیدة تمام شده
هفت روز سفر، هفت مقدس و شاید یکی از بهترین سفرهای تنهای من به این‌جا
با سپاس و قدردانی از طبیعت چلک که
این چند شبانه روز ازم محافظت کرده. وقت مراجعت شده.

امشب دیگه با جسارت تا دم خونه
اومدن
باید از ترس از حال می‌رفتم؟
تق شرش دراومد و به خیر چرخید
مهم نیست کیفیت و کمیت موهبت چی بوده؟
مهم اینه که اتفاق امشب باعث کشف بزرگی شد
تو باشی، برای پرده برداری از وجودی نازنین، دلت نمی‌خواد دزد تا پشت در خونه‌ات بیاد؟
من که با تمام وجود از دزدان ناشریف، و نامحترم
بابت اقدامات متهورانة امشب کمال قدردانی و سپاس را دارم



جومونگ 2 که مدتی نایاب بود رسید





خاک به سرم بازم جومونگ؟
می‌دیدم هنرپیشه‌ها آشنان
ولی تا اسم جومونگ رو از دهان‌شون نشنیدم ، باورم نشد
جومونگ 2 که مدتی نایاب بود رسید
تا بود ترک ها اقتصادشون رو با پارچه و لباس و پول ایران بردن بالا
حالا شده نوبت ایی کره‌ای‌ها
جومونگ برگشته ولایت گفته:
نمی دونی ایران برای سوسانو و من
چه می‌کنند.
ما خودمونم این‌قدر خودمون رو قبول نداریم که این ایرانی‌ها دارند
آقا بسازید که خدا برای همه خواسته
کره‌ای ها هم جنبیدن
هر جا می‌ری سریال کره‌ای
فارسی 1 هم با فیلم کره‌ای



آذر دخت اعظم زنگنه