۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

یک بغل امین‌الدوله




وقتی می‌رفتم نوشهر
قصد عشق کردم
از خودم تا.......................... هر چی مایلی فکر کن
می‌خوام یه چی بگم
اون این که
تا وقتی فقط به نبود عشق فکر می‌کنی
نیست
وقتی به ورودش اجازه می‌دی، از در و دیوار برات عشق می‌باره
همه مهربون می‌شن، تا هستی و راننده و جاده همه در مسیر تو حرکت می‌کنه
این عشق باید از درون آغاز می‌شد تا بتونه با انعکاسش بیرونی ها را به زبون بیاره
جذب کنه
راه بندازه
مهربون کنه
دست از خشم و عداوت بردارند و الا.................. تا امروز هم‌چنان خوبه
راستی، امین الدوله‌ها هم غرق عشقند، اومدم دیدم اوه
یه بغل به چه بزرگی عشق در انتظارم بوده
یک بغل امین‌الدوله


خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...