۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

جواد رضویان




 امروز ظهر در دفتر شهردار محترم منطقه هفت نشسته بودم که از راه رسید
همین‌که وارد اتاق انتظار شد موج خوب انرژی‌ش بهم خورد
ناخودآگاه سر بلند کردم و متوجه آقای رضویان شدم که وارد شده بود
خیلی از هنرمندان گرام را به یمن محله‌ی بهار هر روزه می‌بینم. از جمله استاد کیانیان
اون‌هم خیلی آقا و گله
اما هیچ‌کدوم چنین انرژی خوبی نداشتند
خوشم اومد. خیلی آدمه باحال و توپیه. 
بی‌تکلف و مردم دار
ایستاد و با تک‌تک کارمندان اون طبقه عکس انداخت
لبخند از لبش دور نمی‌شد
قبل‌تر هم اون‌جا از این تصاویر ملی دیده بودم.
جناب شریفی‌بیا
هیچ‌کس اصلا محلش هم نذاشت. پر از فیس و افه و غرور از اون‌جا هم رفت
در نتیجه این همه شور و اشتیاق امروز فقط به‌خاطر خود جواد بود
که نگاهش مثل زلال کودکانه شفاف و بی‌ریاست
دمت گرم جواد رضویان



اکنون، اینک، حال



دیگه گذشت زمونه‌ای که برای بازگشت به خویشتن خویش باید به غارها پناه می‌بردیم
هنر در تجربه‌ی اینک بدون کاستی‌هاست
وقتی می‌رم شهرداری و برمی‌گردم، کلی ضعف در خودم کشف می‌کنم
همون‌ها که عصابم رو خط خطی می‌کنه
کفرم رو در می‌آره
حرصی می‌شم و گاهی دلم می‌خواد چشم از کاسه بیرون بکشم
می‌خواهی با این همه زخم کجا قایم بشم تا به خودم برسم؟
هنر اینه که برم و بی‌خیال برگردم
هدف کم نیاوردن و مبارزه است 
نه فرار و پنهان شدن
در تنهایی همه لایق کف زدنیم
ماه و بی‌همتا
دوست داشتنی و به قولی برخی، گوگول مگولی
اما واقعیت را فقط می‌شه در جمع کشف کرد
در زخم‌های درونی
جراحات عمیق

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

تفکر ، انتخاب یا تسلیم؟


با یک اسم تازه مواجه شدم و ردش را در اینترنت گرفتم
البته گو این‌که همه‌ی عمر دیر رسیدیم؛ باز آشنایی با موجودی که معلوم نیست الان کجاست و چه به سرش اومده؟
خالی از لطف نبود. اسم نمی‌برم چون خیلی نمی‌شناسم‌ش. به لطف فیل کش و یوتیوپ چند سخنرانی از ایشان دیدم
حرف تازه‌ای که نداشت. 
همونایی بود که به هفتاد و هفت زبون مام داریم می‌گیم
اما دوسه تا مورد داشت که هم‌چی مور مورم کرده و فکری داشت
اول این‌که می‌گفت: خدا از روحش به هر آدمی که دل‌ش بخواد دمیده
 خیر؛ روح تنها علت حیات است و با مرگ یعنی روح جسم را ترک کرده
حتا نه وقت خواب.  فقط مرگ و روحی جز روح او در کائنات موجود نیست
روحی مجرد
بهترین حرف‌ها  هم که وارد تفکیک و دسته بندی کنی
دوست نداشتنی می‌شه
دوم شعاری بود که داشت. 
تسلیم
دروغ چرا؟
وقتی می‌بینم این خالق قرآن این همه انسان را به تفکر و تحقیق دعوت می‌کنه
در جایی که رتبه‌ی دانشمندان از ملائک بالاتر می‌ره
ممکنه این خالق انسان تسلیم را بپذیره
یا بهتره این‌جوری بپرسم: تسلیم یعنی چه؟
پس حضور روح خدایی در انسان یعنی چه؟

جبر و اختیار چی می‌شه؟
یعنی همه ایوب‌وار بشینیم تا از در و دیوار بلا به سر زندگی‌مون هوار بشه؟
یاچی؟

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

این هم گذشت



  
وقتی خیلی تنگم می‌گیره
اون‌جاهایی که حس می‌کنم، دیگه نمی‌کشم و دلم میخواد دنیا همین حالا تموم بشه
مواقعی که ایمان و امیدم به باد می‌ره
وقتای خیلی تاریک زندگی
لحظات تلخ و سخت و فشرده کننده‌ای که کز می‌کنم توی خودم
 و
خودم رو محکم بغل می‌کنم، که نیفته
یادم می‌آد
قبل‌تر هم این تاریکی را دیدم
قبل‌تر از این تاریک‌تر هم دیدم
قبل‌تر هم از این بیشتر ناامید شده بودم
ولی همه‌اش گذشته
فقط کافی بوده، تاریکی را تاب بیارم و باورم رو دو دستی بچسبم و با خودم تکرار می‌کنم
هست؛ اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
و بعد از چهار درد زایش،  خودم
دوباره صبح طلوع می‌کنه 
و من 
دوباره با شوق به آینه می‌نگرم
که زندگی زیباست
این هم گذشت 
ولی نه به شکل ترس‌های من
به شکل خودش رد شد. نیامده بود که بمونه
چی می‌مونه که غصه جاودانه بشه؟
این نیز بگذرد




می‌آی؟




زندگی یعنی این‌که باور کنی، 
جاودانه نیستیم
تا هستیم در اینک و حالا  باتمام خواست، باشیم
باشیم و بجنگیم 
برای تمام رویاهایی که داشتیم
باور کنیم کمکی نیست
و این لحظات از آن توست که بی‌دریغ می‌گذرد
بیا باور کنیم جاودانه نیستیم
بیا تا هستیم با هم بخندیم و با غم‌ها مبارزه کنیم
بیا دست هم را بگیریم که اون یکی نیفته
بیا با هم بریم که تنها نمونیم
بیا هم دیگه رو ببخشیم
بیا با لبخند به هم نگاه کنیم
بیا زندگی را صدا کنیم
ما یک کل هستیم
چرا تنها بمونیم؟
بیا باور کنیم، 
شاید فردایی نباشه
پس بیا امروز را
هر لحظه را زندگی کنیم
می‌آی؟

من منم





می‌دونی چیه؟
از بچگی، نمی‌تونم و نمی‌شه و. .. سرم نمی‌شد و باید از همه چیز سر در می‌آوردم
بالاخره درستش کردم. ولی اگه فکر می‌:نی می‌دونم چه‌طوری؟
باید بگم همون‌طور که خراب شده بود
نفهمیدم. یک قدم یک قدم رفتم و خودش راه افتاد
همه‌ی زندگی همینه. وقتی خسته شدی، صحنه را ترک کن و دوباره با نیرو و توانی بیشتر برگردی
انرژی‌ت خودش می‌زنه درستش می‌کنه
باور کن
کامپیوتر را هم،  همین‌طوری یاد گرفتم
مگه می‌شد از دخترها کم بیارم  و به چشم بی‌سوادها نگام کنند؟
فوقش خراب می‌شد؟
خب درست کردن برای خرابی‌هاست.
نشد هم جهنم
که البته این یکی فورمول روی بوم جواب نمی‌داد. 
بوم خراب  مثل صورت ابله‌ای می‌مونه
شاید برای همین خیلی گیر نقاشی نیفتادم
گو این‌که سایر موارد قابل ترمیم بود. 
اما از محدودیت و ترس هیچ موقع خوشم نمی‌آد

عدم صحت سیستم





راستش
قالب بهم ریخته 
سینوزیت‌های عفونی شده
دل و دماغم نذاشته برای نوشتن
برای همین گم و گور شدم
وگرنه هنوز زنده و در مباره با ذهنی که دائم می‌خواد سر از محله‌ی ‌بد،  ابلیس در بیاره که 
 من
این من
منه من که خیلی هم حیونیه
چنی،....... بیچاره‌ام؟!!!!!!!!!!!!!!!! 
رنج می‌کشم چون بخشی از حقیقت را نمی‌دونم
در رنجم چون می‌ترسم
چون از یه‌چیزهایی خبر ندارم
در رنجیم چون رنج دیدیم
در نتیجه. 
خدایا شکرت. 
برای هر آن‌چه که دادی و ندادی چون راه بند بیار بود. 
گاهی با خودم درگیر می‌شم که این جملات صرف توجیح ناتوانی‌های انسانی اختراع شده
ولی وقتی یادم می‌آد می‌شه آینده‌ای را در رویا دید که هنوز در اکنون فیزیکی رخ نداده
باور می‌کنم، 
او هست و همه‌چیز دیده‌ی او در هنگام خلقت و باید در بهترین نقشی که درخور شان، اشرف‌مخلوقات هست
ایفای نقش کنم
پس خدا زنده است
من حالم خوبه
 و اگر رنجی می‌کشم، صرف ندانسته‌هاست
نه عدم صحت سیستم

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

؟؟؟؟


آقا این صفحه بهم ریخته است؟
اوه راستی سلام. از دیشب عصب مصب برام نمونده
فایرفاکس گندم را بهم ریخته نشون می ده
اکسپلور، درست نشون می‌ده
با این‌که چندبار هم فایرفاکس برداشتمو گذاشتم 
باز اینجا بهم ریخته نشون می‌ده
می‌شه یکی به من بگه صفحه بهم ریخته یا نه؟

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

وحشت بزرگ




یک‌ساعت بود که داشت با پارچه‌ی نرم مدال‌های افتخار آمیزش را پاک می‌کرد. 
به جعبه برمی‌گرداند و در یک خط می‌چید
بعد،  کیف اسلحه‌ی کمری، خوب با واکس برق‌ش افتاد
لباس فرم پر از مدال و واکسالش را پوشید و برابر آینه ایستاد
از همان حرکت اول از نگاهش پیدا بود که چه قصدی در سرش پرسه می‌زنه
خونسردی کاذب و نگاه بی‌روحش می‌گفت داره خودش را از شر یه چیزایی خلاص می‌کنه،  که شاید قدرت باور یا تحملش را نداشت. یا تحمل پذیرش عمری که ناخواسته گم شده و راه خطا رفته
با خودش درگیر بود. وقتی به آینه نگاه می‌کرد بهش می‌گفت. دیگه دارم از شرت خلاص می‌شم. 
از شر تو و ناله‌های شبونه‌ات.
از شر تو و زشتی‌های ناخواسته‌ات
از شر ، وحشت عظیم تو
خواب‌های آشفته
کابوس‌های تاریک و سیاه
از شر همه‌ی شکست‌ها و خستگی‌های ، انتها
کلاه کج ارتشی روی سرش می‌گفت، چه عظمت پوچی اون زیر و مدال‌ها می‌گفت: چه منه بزرگی در آینه است


و این همان لحظه‌ی سرشار از حس، سهرابه که منتظره یکی بگه سهراب
چه کسی بود صدا زد سهراب


اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشت. ماشه را کشید، ماشه گیر کرد
کسی نیومد دستش را بگیره یا از این تصمیم منصرفش کنه. ماشه خودش کارش رو بلد بود


وقتی حاضری از درد تحمل خودت بمیری، بهتره از یک جایی شیرجه بزنی که عبرت ده تا دیگه بشه
رفت دادگاه بر علیه ترس‌هاش گواهی بده
یهو برابر خودش ایستاد
برابر وحشت بزرگ 



من و محله‌ی بد ابلیس، ذهن



این‌ها چیه برای من می‌فرستید؟
واقعا که. از کجا پیداست دنیا همانی‌ست که تو باور کردی؟
از کجا معلوم تا حالا ساختار حقیقی دنیا را دیده باشی؟
مگه هرکس از چشم شما دنیا را ندید، کور یا مونگول می‌شه؟
منم یه وقتی مثل شماها آدم منطقی و تیتیش مامانی بودم. اگر از افکارم تردید داشتم
حتا همین‌جا و گندم را نمی‌نوشتم چه به بهابل یا گلی که به‌خاطرش این همه حرف شنیدم
بهتر نیست اگر قدرت درک چیزی را نداریم، به دیگران ناسزای جهل مان را ندیم
اون‌ها که خودکش، جنایت، هر بدی و پلشتی می‌کنند تحت نوفظ همین ذهن نادیدنی‌ستکه قدما نام جن و از ما بهترون بهش دادن. لازم نیست بهم بیست بدی، صفرت هم مال خودت
این صفرها را مذهب ذهنی هزاران بار به ما داده و شما هم روش
از این به بعد نانم را قطع کنید و بکشید پشت دوری
مهم راهی‌ست که سال‌ها براش خیلی چیزها را دادم و پشیمان نیستم
از روزی که نوشتم پیه انواع دری وری را به تنم مالیدم. تازه شکر خدا که فقط این‌جا اشاره‌ای کردم
اگر کتاب چاپ بشه، لابد باید از نگاه نامحرمان برم و نزد پدر آرام بگیرم
هر اعتقاد که تو را گرم کرد
محکم نگهش دار
من هم مشغول همین کار و نیازی به تعید و کف زدن‌های کسی ندارم



۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

عشق نیست؛‌ کی گفته هست؟


بزودی به خیر و شادی از برکت سر این جناب توسری عکس بزرگ منو می‌ذارن کنار درب ارشاد و روش بزرگ می‌نویسند wanted حالا کاش مجموعه‌ی این‌ها برامون خیری، شهرتی، افتخاری کسب می‌کرد
برای چندمین بار با ادب و احترام از اتاق انداختنم بیرون و فرمودند. این‌دفعه دیگه حذف و تصحیح نمی‌دم، ببری پیش رئیس ارشاد، چاپش کنی.
این کتاب به‌طور کامل غیر قابل چاپ و سراسر نکات انحرافی‌ست
سر بالا بگیریم و بگیم. من اونم که دومین کتابم « عشق است »  مجوز نگرفت

نه که این بررس‌ها اکثرا مقیم قم و   کارها را از پیک می‌گیرند و به پیک تحویل می‌دن
معلومه تا چشم یکی از این آقایون بررس به این دل‌های گل مگلی بیفته
  نخونده کتاب را بسته
تازه اونم که چیزی نیست. منم که دیگه حوصله تصحیح و گند خوردن به کارم را ندارم
وجود گلی شاهد بزرگی زیر دستان بی‌رحم تیغ‌های جناب توسری‌هاست
یهو از این‌جا می‌پره اون‌جا. نمی‌فهمی هم وسطش چی شد؟
فقط دستور می‌دن از خط فلان تا فلان در پاراگراف فلان حذف
قبلش چی بوده؟ بعدش چی می‌شه دیگه مهم نیست. 
فکر کن..........! 
غلط به این فاحشی رو بررس نمی‌بینه!!
در گفتگوهای گلی،  نیوتون و گالیله هر دو کاشف جاذبه‌ی زمین نوشته شده
 گفتم:
   شما غلط به اون بزرگی که از دستم در رفته بود رو ندیدی ! ولی این‌که چرا گلی می‌پرسه: مگه می‌شه خدا سر چاراه گدایی کنه و یا شبونه بره سرقت؟ بهم گفتی الهیات به تو مربوط نیست و جناب قرائتی هرچی لازم بوده را در این سال‌ها گفته
باقی‌ش هم نه به تو و نه به هیچ‌کسی که حوزه نرفته باشه مربوط نیست
این‌بار عشقی نوشتیم، به مذاق‌تان خوش ننشست
بهابل هم لابد به طایفه‌ی از ما بهترون بر می‌خوره ممنوع خواهد شد
با این حساب طفلان معصوم من وقتی می‌خوان درباره‌ی مادرشون برای کسی بگن، فقط می‌شه گفت«  مامان ما اونی بود که یک کتابخونه کتاب ممنوع و چاپ نشده ازش به‌جا مونده  »
اصلا مهم نیست. خوبی‌ش به اینه که دیگه اصلا هیچی برام مهم نیست. فقط نمی‌خوام پیش خودم شرمنده باشم و کم بیارم
که با این حساب، نه گمانم بیارم




آذر دخت اعظم زنگنه