
فکر کن هزار سال پیش میشناختمش
انقدری که دیگه شکل و شمایل\ش هم یادم نبود
یعنی وقتی پشت خط خودش رو معرفی میکرد، هر چی زور زدم یادم بیاد کی و چه شکلی بود
خط راه نداد
حالا اینکه در این هزار سال که نهصد و نود و پنج سال کجا بوده و چه کرده که بماند
بهمن هم اصلن مربوط نمیشد
اما خودش هی قصه گفت و گفت تا رسید با چهار سال پیش ها که یک خانمی
به حق حوا، پشت گوشش رو داغ میزنه
البته در این مواقع مردها همین رو میگن
شوهر من هم بعد از تلاق هرجا نشست گفت
اما
داستان از جایی به من ربط پیدا کرد که
آقا بعد از اینکه فهم کرد
همچنان تنهام، به یکباره عشقی رمئو گونه درش شکفت و عیان شد
و چه رویی که حتم داشت اگر هنوز تنها باشم مشتاق که هیچ
لابد شبها پا برهنه می خوابم که آقا برگردن
و حیرت آوره که وقتی میگی:
اصلن نمیخوام از تنهایی در بیام
فکر میکنه هنوز داغی و حالیت نیست
یکی بگه
تو این فاصله که سری به حرم حوا کشیدی مگه نتیجه داشت؟
بعد هم اگه چهار جا در جمع دوستان بودیم و جمیعن خندیدیم
چه معنا داشت؟
آخرش یهجوری مکالمه خاتمه یافت که
تو گویی، اومده بود اصلن از اول
دنبال طلبش
فقط روش نشد دری وری بارم کنه
ولی یهجورایی محترمانه ناسزا بارم کرد
برخی از ما منی هستیم به وزن هیکلمون و قد و قوارهی خودمون
سنگین سنگین تا دلت بخوادبعد همین منهای عظیمالشان، میزنه و عاشق میشن
وقتی خودشون مجذوب یکی شدن، فکر میکنن حتمن اونم کشته و مردهی ایشان شده
حالا اینکه شب تا صبح چه توهمی میزنن از باب طرف مربوطه هم بماند
هر چی این اوزان بالاتر باشه، میزان تحمل میآد پایین
کدوم عشقی می تونه برابری کنه با منه آدم؟
اندازهی انتظارشون هم یه انگشت دونه است
نیومده می خوان برن سر دیگ چلو
و عجیبه
بسیار عجیب که حتا لحظهای فکر نمیکنن که اگر:
یارو کوچکترین تمایلی بهمن نداشته باشه چی؟
اگه زد تو ذوق یا دهنم بناست چه واکنشی داشته باشم؟
ولی از جایی که زیادی از خودشون مطمئن هستن، وارد زیاده روی میشن
و وای که یارو اصلن تو باغ نباشه
یا اصلن ازش خوشش نیاد و به هر دلیل
جوابش رد باشه
به ناگاه عشق افسانهای رویایی بدل به جنگ هفتاد و دو ملت میشه و انواع زشتی
از فحش و ناسزا شروع میشه
تا پنچری لاستیک آدم
بعد این عشق قابلل باور بوده؟
قابل اعتماد؟
قابل دوست داشتن؟
قابل چی؟
قدیمها عکس های هم رو در پایان یم عشق پاره میکردن
وای به عشقی که یک طرفه هم باشه
یادش بهخیر وقتی سرکلاس معلم یهچی میپرسید و
هنگ میکردم و حتا اسم خودم هم از یاد میرفت
گاه هم میگفتیم:
اجازه، نوک زبونه، الان میگم و
خبری از اطلاعات نبود
میمونه به حکایت من و زندگیم
هنگامی که به طبیب نگاه میکردم، اونی که نمی دونستم چیه
یهو از زبونم پرید بیرون
در واقع خودم هم نمی دونستم باید به دکتر بگم چهام شده که اینجام
ولی همون لحظه که طبیب رویت شد، از توک زبون به گوش خودم و طبیب منتقل شد
واله دکتر دو سال از اول بهار بیمار طورم تا یه جایی وسطای تابستون
کسلم، دستم به کار نمیره ....... و داستان
و همانگاه انگار خودم جواب خودم رو داده بودم
دوساله طبق عادت این فصل موندم تهران و لابد سی همین سر از انواع مطب در میآرم؟
از دیروز هوایی شدم
با فهم چرایی روزگارم
تا هنوز
دوساله حبس شدم وسط این پایتخت کثیف و دلم برای طبیعت لک زده
برای صدای بلبل جنگلی که نصف شب میخونه
یا صدای تمام موجودات زنده، در هنگامهی سپیده دم
باغبونی و زنده بودن
روزی صد بار سجده کردن و محو زیبایی جهان هستی شدن
و از همه مهمتر اینکه دوساله بودا نبودم
اونجا بلافاصله با ورودم بودا میشم
در یک حرکت جنگی خل شدم بزنم به جاده
یاد حیاط و علفهای سر به فلک کشیده موجب شد سرجام بنشینم
از همون زمان هم رمضان اخراج شده و حیاط بیصاحب و..... وای حالم بد شد
تازه
گلهای تهران رو چه کنم؟
در نهایت بنا شد هفتهی آینده سیستم قطرهای آبیاری اجرا بشه
ولی ممکن نیست وسط تیر یا مرداد برم چلک
نه کوه باد داریم و نه دریا باد
هوا خفه میشه و نفس نمیآد بالا
از صبح که چشم باز کردم همهاش دعا کردم بلکه روحم بشنوه چنی خستهام
همزمان تیوی از زمینهای آیداهو میگفت و ..... کسانی که برای سن بازنشستگی میرن اونجا زندگی میکنند
شرایط چلک هم کم از آیداهو نداره
اینجام خیلی از بازنشستگان گرام کوچ میکنن شمال
اما من چرا درمونده و وامونده شدم؟
سی این که تنهام و تنهایی در دل پایتخت تا وسط جنگل خدا خیلی فاصله داره
دلم لک زده برای یه نخود طبیعت
یه نمه صدای بارون
و خوردن سبزیجات تازه و دست پرورده که حکم زندگی داره
حالا یا باید پیه تنهایی و ترس و ... رو به تنم بزنم و برم و به کل اونجا مستقر بشم
یا چی؟
باقیش هم توک زبونمه
ولی یادم نیست
پرویز شهبازی یک مثال خوبی داره که میگه:
آقا تو برو هزاران ساعت دربارهی عسل مطالعه کن یا
سخنرانی
ولی تاوقتی عسل نخورده باشی، چهطور میتونی بفهمی
عسل یعنی چی؟
میمونه حکایت امروز من
رفتم دیدار مشاور، زیرا اگه آدم مدام به خودش مطمئن باشه و کترهای بره جلو
چه بسا یه روزی هم بفهمه همهاش غلط بوده و عمرش به فنا رفته
نزدیک یکساعت با چشم های گاهی گرد بهم گوش داد و آخرش گفتم
فکر میکنم، خوبم
من فقط مثل همه آدمها گاهی تک کار میکنم و این
کل زندگی و شخصیت من رو به زیر سوال نمیبره
از همین روی یک خداحافظی ابدی کردم و برگشتم خونه
اگه به این روانشناسها وا بدی
تهش میبینی یه آدم خل و چل و دیوانه بودی و خبر نداشتی
یه چیزهایی ازم پرسید که موهای دستم سیخ میشد
مثل اینکه ازم پرسید:
آخرین باری که به خودکشی فکر کردی کی بود؟
گفتم همون هزار سال پیشها بعد از تصادف
متعجب بگاهم کرد و مثل منگها گفت:
خواستم بدونی اگر به ذهنت هم خطور کنه، قرار مدارهامون بهم میریزه
تهش که شد یک تفریح عصرانه و برگشتم خونه
و فهمیدم من به کی میتونم حرف هایی رو بزنم که خواب و خوراک شبانه روزم شده
حدی که بانو والده گاه ذکر میگیره، خداوند شفای عاجل عطا کنه
ولی
حالا فرض گیریم یکی شرایط اون زمان من رو داشته بود
و مدام به مرگ فکر کنه
یعنی یارو می خواد ولش کنه به امون خدا که:
موچم این قرارمون نبود؟
شکر خدا هیچ وقت فکر نکردم این عسل نخوردهها میتونن دوای درد من باشن
فکر کن
برم به شاگردای فروید چی بگم؟
چه میکنه این بشر دو پا با من و خودش؟
یعنی همینجوریها بود که به باور نفوذ غیرارگانیکها بر ذهن
و داستان سیب تلخ حوا ایمان آورده بودم
خب نمیشه که تو باور کنی مردم همه مرض دارند و تو یکی سالم
و از جایی که باور انسان خدایی و حضور روح خالق در بشر ایمان داشتم
همین بهتره بگم داشتم
زیرا
ایمانم داره به باد فنا میره
بعد میگیم چرا مردم بد شدن
نسبت به چهوقت این بدی محاسبه میشه؟
از وقتی که ما بچه بودیم و همه به خیال ما خوب بودن؟
همینطوریها میشه که یک دوست در زندگی ندارم و این چنین تنها موندم
همهیه جایی یه جوری نمی ذارن آدم برای خودش خانم بمونه
تا کی هی لپم رو بجوم که چیزی نگم؟
تا کی میتونم نقش آدم خوبه رو بازی کنم؟
فکر کنم داره صبرم لبریز میشه
این که دیگه بچه مدرسهای نیست که بگم نمیفهمه
حتمن هم میفهمه و شاید
اصولن زنها در جامعهی ما باید مدام پاچه این و اون رو بگیرن تا در آسایش باشند؟
اول صبح به زور خودم رو بردم کارگاه و دارم کار میکنم که از بین ریتم موسیقی
صدای زنگ تلفن رو شنیدم
قلم رو بذار و بدو بدو برو برای تلفن که
صدایی میشنوی که آه از نهادت برمیآد
صدای استاد ارجمند
ای خدا پس سی چی من این همه مغرورم؟
چرا برخی اصلن غرور ندارن؟
باز برمیگردم به ذهن بیگانه که بهقدری به گوشت میخونه و کلافهات میکنه
تا اقدامی کنی
اقدامی که معمولن از همون وسطاش پشیمون میشی و میمونی توکار انجام شده
ولی کار از کار گذشته و تو کاری که نباید رو کردی و این دو حالت داره
یا طرف مقابل مثل من میره به چاه آدم خوب بودن
یا دهنش رو باز میکنه و یه چی بارت میکنه که دوست نداری؟
میگه:
میخواستم ببینم کی برات این چیزهایی که آماده کردم رو بیارم
بعد یهو غرور قلقلکش می ده و تصحیح میکنه
یا برات بفرستم یا خودت بیای ببری؟
پشتم یخ کرد
این دیگه بچه نیست سرش داد بزنم یا گوشی رو محکم بکوبم
حتا نه همسن خودم
پس قدمت و سجلد احوال چی میشه
گرامی، استاد مکرم....... و اینا چی؟
وادارم میکنه به دروغ گفتن
چیزی که ازش بیزارم و باورهای از خودم رو به زیر سوال میکشه
نمیشه دل آدمی که از سر درد و بیکسی خودش رو برده سالمندان را شکست
ناچار میگم:
شرمنده استاد. در کرج سرما خوردم و بیمارم
بلافاصله از سر این که کم نیاره میگه:
درسته من خودمم سرما خوردم و بهتره بذاریم برای بعد از بهبودی
خب پدر بیامرز تو که بلدی مثل برادران مغرورت کم نیاری و خودت هم بیمار بشی چون نه شنیدی
از اول غرور بهخرج بده و همچنان منتظر تماس بمون
وقتی هم که تماسی حاصل نشده، فهم کن یک دوست پیدا کرده بودی
اونم از دست دادی
چرا دوباره زنگ میزنی؟
نهکه فکر کردی آلزایمر دارم و یادم رفته بنا بود باهات تماس بگیرم؟
چرا وادارم میکنی به دروغ؟
باید گوشی را روت می کوبیدم و یا احیانن زشتی بارت میکردم که اساسی بشکنی؟
پدر بیامرز کی به شماها گفته کافیه به سمت یکی از دختران حوا قدم برداری و او هم بیشک آماده و پذیرای شماست؟
یعنی اصلن نباید به دیدنش میرفتم و ..... داستان
یا بهش همون تلفن اول میگفتم:
عامو یه نگاه به خودت بنداز
به جایی که هستی
به سنت
بعد به من
فکر میکنم معطل تو مونده بودم
یا نهکه تو هم جو زدی نیمهی گمشدهات هستم؟
خبر مهم این که بلافاصله از روانپزشک وقت گرفتم بعد از هزار سال برم مشاوره
نهکه ایرادی کردم و خبرم نیست؟
خدایا
یا برم دار
یا چی؟
با تعطیلات تابستونی جای من کنج حیاط بود، زیر درخت توری
اسباب چایی، قوری سماور، عروسکهام و .... داستان
نه به حضرت پدر فکر میکردم نه مادر
نه مدرسه نه درس و مشق
ته ته آزادی بود
عصرهاهم در ایوان روی میز نقاشی میکردم
هیچ چیز دیگهای لازم نداشتم
یه صدایی دائم توی سرم وز وز نمیکرد
چنی شاد بودم!!!
الان یه کارگاه درست و درمون دارم
منطقی ترین کاری که هم خودم بپسندم و هم اهل محل
همین نقاشی است
اما
اونجا با در این خونهی تنها هم در آرامش نیستم
زیرا
یه دقه، یاد مرحوم پدر
یه دقه یاد فلان حرف دختره
یه دقه......یه دقه......یه دقه...... رسمون در میآد
چه خوب بود بچگی
در سرمون هیچ کس حضور نداشت
جز لحظه ای که درش بودیم
از روز اول که پام به وبلاگ نویسی باز شد
از سی این بود که همیشه عادت به نوشتن احوالات روزانهام داشتم
گاه حتا لحظه به لحظه
اما روی کاغذ و عطر خوب و صمیمی کاغذ
همیشه هم عدهای در اطرافم بودند که می پنداشتند از صبح تا شب
در سرسرای کاخ بلند ستون، پدری به سبک کلئوپاترا لم دادم و کنیزکان بادم می زنند
و از جایی هم که توهم زده بودم
عجب تجربهی عجیبی و ...
هدفم این بود که بگم, بابام جان
چیه را به را کم می آرین؟
در زندگی باید به جلو رفت، حتا اگر بین راه شانست بزنه و
یک پیانو از طبقه هفتم یا چندم یه جایی بیاد روی فرق سرت
مهم نیست اگه زنده موندی سعی کن از اون زیر بیای بیرون و اگر قرار نبود بمیری
خودت رو تکون بده و به راهت ادامه
دیگه این تعریف چهار خط داستان شد وسیله که خودم هم شوخی شوخی
جدی جدی بگیرم، نه که منم تهمتنم؟!!!!!!!!!
ما هی رفتیم به پیش و از در و دیوار مبل و صندلی بارید
جایی هم که نباری زیر پامون چاه باز شد
باز گفتیم:
عیب نداره این همه نشان سلوک است و ...... داستان
بعد هم یه جا فهمیدیم تا وقتی داری ایوب وار با داستان حال می کنی
کار از مبل و صندلی به زیر دریایی می رسه
کرک و پر ریخته از هر نوع کمال طلبی مستعفی شدیم و رفتیم به کار خودسازی
خلاصه که تهش بگم با دست خودم پوست خودم رو کندم
از روزی که بانو والده پا شکسته شد و افتادیم زیر دست
ستمگر اعظم از در و دیوار قاشق و کارد و چنگال سریز شده تا هنوز
مام که داریم خودمون رو می سازیم
کم مونده بود شاقولوس بگیرم و از غصه دق کنم
به کل هر چه داشتم رو زمین ریختم
اول یه داد و به قهر از بانو والده فاصله گرفتم به عمد
بعد هم هر چی بنا بود گفته بشه رو
حضوری و غیابی به عرض رساندیم
حالا یه نفس راحت می کشم
کی گفته بناست ما بریم برای پیغمبری؟
اومدیم چهار صباح در آرامش نفس بکشیم و فقط پاچه مردم رو نگیریم
هر کی هم ناراحت میشه
میخواسته ناراحت نشه
مشکل خودش بوده که روی خودش کار نکرده که از حرفی دل گیر نشه
اصلن اینکه هی داستان رو جو میزنم و جدی میگیرم
تا جایی که دیگه نمی دونم چی شده
خودش کافیست که اون دنیا مدعی ردیف اولم
روح خودم باشه
که این چه تریپی بود؟
این هی ما رو چلوند و پکوند و ادا ایوب درآورد
اگر فکر میکنی
حتمن باید داد بزنی
بزن
سه روزه دارم داد میزنم
انقده خوبه
کلی سبک شدم

قرار بود عید به دیدنش برم که بانو والدهام افتاد و شکست
نرفتم تا ...................... ده روز پیش
متوجه شدم در همین نزدیکی ساکن خانهی سالمندان و
همونجا گوشهی اتاقش کارهای اویسی رو برای شیادی به مفت کپی میکنه
نمیدونم چی شد که دیدم یه خل و چلی هم مثل من هست
که به جهانهای ورا مرا باور داره و نرسیده از تجاربی گفت که در زمانش من هنوز به این جهان پای نگذاشته بودم
میدونم با مردها چهطور مواجه بشم که بعد کل گردنم نشن
ولی نه با یک هنر مند فرهیخته که به چهار زبان زندهی جهان حرف میزنه
انواع ساز رو بلده
و نیمی از عمرش رو در فرانسه و آلمان زیست کرده و و چه بسا حتا دالی رو هم دیده باشه
با معادلات من چرا باید از خود بودن بترسم؟
در نتیجه من هم صادقانه خندیدم و حرف زدیم و ...... تا ظهر که برگشتم خونه
کلی شاد و شنگول که بابا
اونیهم که همهی نکردههای تو رو کرده .... باز تهش خودش رو تحویل سالمندان داده و منتظر مرگ نشسته
کسی رو نداره زیرا
زن و بچهاش رو در یک تصادف از دست داده
یاد تصادف خودم افتادم
و اینکه من هنوز هستم و با رنگها شادم یعنی دروغ چرا
کلی از روح و خدا و مقدسات حقیقی و مجازی عالم تشکر و قدردانی کردم
که من هنوز هستم
حتا اگر تنها
حتا اگر بیخانواده
و فهم اینکه
اصلن مهم نیست اگر فوبیای سفر فرنگ دارم
اونی هم که پوست فرنگ رو کنده الان همان جاییشست که تو در سی چهل سال بعد اگر زنده باشی خواهی بود
البته که نه خانهی سالمندان ولی تهش همین میشه
قدم برداشتن بسان مورچه و لرزش دست و دل
فردای اون روز هم نیمی از رنگهایی که ازش خریده بودم ذو براش فرستادم که
نیازمند رنگ نباشه
چند روز بعد هم در تماسی گفت برای دیدن کارهام به دیدنم میآد
و از سر نزدیکی زیادی این مهم به ایکی ثانیه انجام شد
آمد با سه گلدان کوچک گل
او هم زودی شناساییم کرده بود
عاشق خاک و نبات
اما
وسط گلدانها شاخه گلی خودنمایی کرد
یک شاخه رز سیاه
جلالخالق!!
طی مدت یکماه دو شاخه رز سیاه گرفتم
گل پدر بچهها رو قلمه زدم و از شرایط پیداست این مهریهی هزار ساله گرفته و جوانه داده
این هم قلمه زدم اما نه تنها در خاک کهبعد هم در ذهنم
که
یعنی چی؟
سه گلدان برام آورده شاید برای تشکر از بازگرداندن رنگها بود
اما اون رز وسط ؟؟؟؟؟
وای که فقط خدا می دونه که من از این اولاد ذکور حضرت پدر آدم چنی میترسم
حتا اگه
آخناتون فرعون فقید و مومیایی مصر باشه
رفتم به فکر که عامو بپا
بپا موجب توهم نشی
تو می دونی که مردها هیچ پخی نیستن
ولی خودشون نه
از این رو دیگه باهاش تماس نگرفتم
ترسیدم بدبخت دچار توهمی زجر آور بشه و مجبور بشم به سبک سایر برادرانش حالش رو بگیرم
پنج شنبه زنگ زده که بیاد اینجا
بهش دروغ گفتم
گفتم دارم میرم تا ته تعطیلا کرج پیش دوستان گرام
دنبال باقیش گشت
بعد چی؟
کی میآی؟
منتظرم تماس بگیری و................. دوباره داستان حکیم مومن ر - اعتمادی داشت تکرار میشد
اونبار هم فریب سنش رو خورده بودم
غافل از اینکه این بشر دو پا در بیرون پیر میشه و در درون هنوز جوانیست پر شور
در همین نقطه ارتباط من و استاد گرام پایان یافت
بهش گفتم:
خودم با شما تماس میگیرم
اینطوری چند روزی منتظر تماس می مونه و بعد هم فراموش میشه
اما اگر وارد بازیش میشدم
چه بسا فردا این هم سر از چلک در میآورد؟