۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

هوایی گریه ناک



امروز دلم گرفته
امروز
دلم
عجیب
هم
گرفته
برای پریا تنگ،
از خودم شاکی
از این که دنبال حقوق انسانی‌مم
از این‌که اصلا
چرا زن هستم
امروز دلم گرفته
امروز دلم
عجیب گرفته و هوای
گریه دارد


سرمونی، هرس





بهترین اسمی که امروز برای شما پیدا کردم
باغبان عالم بود
چون خودم در جایگاه باغبان نمونه به ادراک شما نزدیک شما
البته فقط ، یک قدم
فردا راه نیفتید کار دستم بدین بگید، فلانی چت کرده
الان عرض می‌کنم
سال‌های پیش با اندکی رحم و افسوس گل‌ها رو هرس می‌کردم
امسال نه با بی‌تفاوتی و علم به این‌که، اون‌ها به این نیاز دارند
حالی‌شون نیست
به نفع خودشونه
اما این خودشون یعنی کی؟
درخت؟ آیا شاخه‌ها هم درخت به حساب نمی‌آن؟
اصل ریشه است ، بدنه و ساختار، به گمانم اون رو حفظ می‌کنه به‌خاطر تداوم
خب هرس می‌کردم و می‌گٰفتم: عیب نداره. شما الان حالی‌تون نیست که اگر این ها رو نریزم
چطور ضعیف می‌شید، رنگ‌تون زدی می‌شه و دیگه جون ندارید ادامه بدین
به هر حال با حفظ مراسم عذرخواهی سرمونی هرس به‌پایان رسید
از صبح سه دریچه کار کردم. یهو دیدم مغزم داره ورم می‌کنه. بی‌خیالش شدم زدم به باغبونی
شما خوبید؟


۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

تو در راهی؟





رویاها همینن، می‌آن که فراموش بشن
حالا رویاهای بیداری یا رویاهای خواب گون
وسط این کار کردن همه چیز می‌افته یادمن تا شاید همه‌کار بکنم جز کار کردن
از بچگی هم همین بود و نمی‌شد درس بخونم و آخرش هم هیچی نشدم
درست جایی که هومان من بین دو بعد موازی گیر کرده بود و می‌خواست خودش رو به هر ضرب و زوری بیدار کنه
خودم به‌خواب رفتم
خوابه ، خواب که نه
یه نموره می‌زد به رویای بهشت، فقط یادآوری بود که جانم را شیرین کرد
یادم اومد دیشب نه تنها با خدا بودم
بلکه نه من تنها که تو هم بودی
تو آمدی، مثل همة هزاره‌ها که چشم به انتظارت بودم
مثل آخرین طرحی که از تو به‌خاطر سپردم
نمی دانم، شاید آن‌هم طرحی در خواب بود و یا
یادی از دیروز
دیروزی معطر به عشق
خواب دیدم تو آمدی
مثل قدیمی، نامعلوم
ولی آشنا
و چه‌قدر شاد بودم

ممکن است
بیایی؟


اسکات مور






وای خدا جون فکر کن
هر چی می‌کشیم از ایی عدم رضایت می‌کشیم
اصولا از جد بزرگوارمون آدم به چیزی که داشتیم قانع نبودیم و همین‌طور ژنی کشیده تا این‌جا
اونم روز اول یه بانو لیلیت داشت، به حرفش گوش نمی‌داد و دیگه دوستش نداشت و دبه کرد
خدا هم بانو حوا رو قلم زد
قابیل قلوی دیگر خودش را می‌خواست بهش قل دیگر هابیل را دادن
اونم زد و قابیل را به‌خاطر اقلیما کشت
یعنی آقا این عدم رضایت تا قتل و خون ریزی هم پا می‌ده
اما بگیم از عدم رضایت‌های جزئی که یهو کار دستمون می ده
مثلا بچگی همیشه شاکی بودم چرا موهام مثل مرینوس منگول پنگول شده، آروزی موهای صاف داشتم
پریسا که موهاش مثل ابریشم شد، مو فر می‌کنه و پدر موهاش هم درآورده که یه چیز دیگه باشه
اما این ها هیچ‌کدوم به قدری که می خوام بگم فاجعه ساز نیست

جسیکا
جسیکا در 16 سالگی تغییر جنسیت می ده چون از جنسیتش راضی نیست
اما حالا این آقا دومین مرد باردار جهان شده
گو این‌که خیلی چیزها به زیر سوال؟
که خب چه کرمی داشتی بری تغییر جنسیت بدی که باز با مردا بپری؟
بعدم بزنه و باردار بشی؟
وای این واقعا آخر فاجعه و آبروریزی‌ست
گو این که این چیزا برای فرهنگ ما فاجعه می‌شه. ولی خب ایی چه دردی بود؟

یکی از روزهای خدا





امروز از آغاز پیداست یکی از روزهای خداست
فکر کنم خودش بیدارم کرد
شاید هم نه
وقتی بیداری شدم، اولین فکرم ایمان به وجود او بود
حالا دیشب چه کردیم و کجا رفتیم که دوباره فیلم هوای هندوستان کرده..... ندانم
یه‌جورایی مسیر
نورانی و به روز شده
دیگه باید بگردم جبرئیل را پیدا کنم
پس چی؟
فکر کردی از هر کاری که می‌کنی، هر چیز که می بینی، خبر داری؟
ما که یه وقتی فکر می‌کردیم دنیا همینایی‌ست که می‌بینیم و بعد هم خلاص
اما از وقتی دیدیم اون نیست اینه،
خیلی ساده است که به کل مفاهیم زندگی زیر و زبر می‌شه
خب بالا منبر نریم که برای اول صبح، فال خوبی نمی‌ده
اما حس خدا یکی از شیرین‌ترین و آرام بخش ترین حس‌هاست
شاید بهتر بود همه عمر به‌جای رفتن دنبال حس آدم‌ها
یه‌جورایی کانال می‌زدم به حس خدا



فداکاری تا خودخواهی





و اما بگیم از روزمرگی و دلتنگی
که سخت دلتنگم اما نه دست و نه پام نمی‌کشه برم تهران
البته که باید برم و هیچی نباشه، شهرداری و داستان‌هاش دنبالم هست
اما حالا که اومدم بهتره وجودم از خشم سبک بشه که برگردم
گاهی داریم به بهترین شکل ظاهری انجام وظیفه می‌کنیم
اما از درون انقدر خسته‌ایم که فقط باقی رو از خودمون و وظایفی که برای خاطر اون‌ها انجام می‌دیم بیزار می‌کنیم
من به این نقطه رسیده بودم
خستگی مفرطی که ازم یک دینامیت آمادة انفجار ساخته بود
با هر صدا، هر تلنگر منفجر می‌شد و ارتعاش انفجارش تا مدت‌ها در فضای خونه به‌جا می‌موند
مدتی نباشم و تا مدتی هم خونه در آرامش فرو بره، به گمانم برای حال همه بهتر باشه
حتا اگر آخرش اسم من بد بشه
که : « ول کرد و رفته معلوم نیست کجا، چه غلطی می‌کنه و بچه‌اش رو که خیلی وقته از زمان بچگی‌ش گذشته، به امون خدا ول کرده»
این همون فورمتی‌ست که مادران بعد از متارکه باهاش مواجه می‌شن
اون‌هایی که می‌شینن به‌پای بچه و یک تنه عمر را حرام می‌کنند
اون‌ها بدترین مادر زن‌ها ومادرشوهرها خواهند شد
به دلیل ساده‌ای که همه خبر داریم
زنی مانده، بچه داری کرده، بچه بزرگ می‌شه و می‌خواد بره
اما بچه می‌مونه یه مادر عمر فنا شده و هزاران انتظار و توقع و مالیات
هیچ یک مقصر نیستیم
فقط اشتباه فهمیدیم
مفاهیم متفاوتی مثل گذشت، ایثار، فداکاری تا.............. خودخواهی



مردم ده مهمون مان





بسم الله الرحمن الرحیم

خدا شخصا خودت امشب رو بخیر کن
یا عروشی شغال‌هاست
یا عروسی جن و ماپری
به جان سرکار خانم والده راست می‌گم.
همچی‌ شیش دانگ وسط باغ تفرش بودم که اولین زوزه اومد و بعدش صدای زوزه‌های بعدی که تبدیل به خنده و هل هله شد
تو چرا می‌خندی؟
می‌گم صدای اینا این‌طوری شد
یه عالمه دست زدن و کر کشیدن، باد زوزه کشان باقی صداها را با خودش برد
و دیگه صدایی نیامد
حالا تو بخند
ولی غلط نکنم دیوا عروسی دارند

امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبك می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می كشن
هوی می كشن

ننه من غریبم ، ژنی





اگه بگم چه طوفانی و چه بادی که عیب نداره؟
نه که فکر کنی دوباره ژن ترس درم فعال شده و دچار طوفان‌زدگی شدم
اما به نظر یه نموره دریا زدگی درش هست
باد فریاد کشان از روی سینة دریا به این سمت می‌آد
تا می‌رسه به کوه رستم اینا با مخ می‌خوره به دیوارة‌سنگی و آهکی غارها و کوه
بخشی اون جا تبدیل به اصوات دردناک ناله نولة باد می‌شه
که ستاره‌ها دارن دور سرش می‌چرخن
یه سری فریاد کوه که چرا خودت رو زدی به من
بخشی هم ننه من غریبم که باد راه می‌اندازه و می‌ره در این روزنه‌ها و غارها تبدیل به آهنگی محزون کننده
می‌شه و می‌آد بیرون شبیه ناله نولة آدم
خلاصه که امروز حسابی دارم حالش رو می‌برم
تا عصر فکر کنم به چگونگی نبرد رستم با دیو سفید هم
در اینجا پی ببرم
والله ما باد و طوفان زیاد دیدیم
نه تنها این‌جا.
از این‌جا بدترش در تفرش دیدیم
اما ایی طور بادی تا حالا ندیده بودیم.
که امروز دیدیم
تازه از
کوه که برمی‌گرده این‌جا یه غری هم می‌ده
و از لای در و پنجره‌ها یه هویی هم می‌کشه تا منو بترسونه و بعد
خنده‌ک
نان راهش رو می‌کشه و می‌ره
منم خودم رو زدم به‌کار و به‌روم نمی‌آرم تو داری منو می‌ترسونی
می‌خوام کار بهتری بکنم
به نظر می‌آد این باد از جنس اقتدار باشه
می‌خوام بر
م بایستم وسط بالکنی و خودم را به دستش بسپارم
کی به کیه. دیدی یهو زد و بردمون انداخت یه جای باحال تر
نشنیدی یه وقتایی از آسمون ماهی می‌ریزه؟ اونم همین‌طوری می‌شه دیگه
در این مورد از آسمون شهرزاد نمی‌ریزه
بلکه شهرزاد با مخ یه جای تازه بناست فرود بیاد
خدا کنه آبی
شاخه برگ درختی چیزی فقط منتظرم بمونه
خب بسه برم کار کنم
خوبید؟

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

رام کردن،‌شوهرها، مردها




واقعا که خجالت داره
ببین چه می‌کنند این پسران آدم و دختران حوا
اول صبحی کار و زندگی‌ش رو گذاشته اومده از این چراغ جادوی علاء الدین
اسم شب می‌خواد
خب همین عدم استفاده صحیح از امکانات و تکنو آلرژی از کجا سر برمی‌آره؟
از همین نقطه‌ای که می‌بینی
اول صبح رفته سر کار یا خودش مونده خونه و
آقا رفته سر کار
هر چی هست از جار و جنجال دیشب یا
طبق معمول صبح‌گاهی
به فکر یه ترفندی تازه افتاده که از گوگل پیدا کنه
بلکه تا شب آقا رو سوسک کرد
بخصوص اگر بیفته به پست دعا نویس‌ها و رمالان اینترنتی
همه اینا مال اینه که
فکر می‌کنیم هم دیگه رو باید رام کنیم
رام کردن
با اهلی شدن
هزارتا فرق داره که کاش جفت‌ها این یک قلم را بفهمند


- 81.91.154.82 دوشنبه، 30 فروردین 1389 - 09:30:41 ایران ایران

رقصنده با بارون




اگر بدونی چه بارونی می‌آد،
دیگه دلت بارون نخواد
صبح این‌طور بیدار شدم که فکر کردم دیشب در کشتی نوح بودم و یادم نیست
از آسمون و شیروونی و زندگی و اینا خلاصه آب راه گرفته
البته که الوعده وفا خواهم کرد
و اگر جناب کوین کاستنر رقصندة با گرگ‌هاست
مام امروز رقصنده با باران خواهیم شد
فقط اول باید خیسی حموم خشک بشه، بعد
برم از نو با بارون تطهیر کنم
امریکای لاتین اسطوره‌ای داره که می‌گه ،ابر و باران نماد وجه مونث خداست
و با این حساب امرو منم و عشق و خدا
الهی شکرکه آرزو به دل از این سفر برنمی‌گردیم و بالاخره به یک آغوش پر مهر خواهیم رسید
مهم اینه تو حسش می‌کنی، حالا حتا اگه راه داد با تن لرزه و خیسی
ولی این‌کجا تا اون عشق الهی که مد شده کجا؟
عشق بی تاچ و ماچ ممکنه؟


اندکی تاچ و بی ماچ




صبح همگی بهاری و الهی
بریم از فرصت نیک به دست آمده کمال استفاده رو ببریم و کار کنیم
خودم باور ندارم که دیروز بی‌وقفه تونستم چهار دریچه تازه بنویسم و ببندم
نخند. فکر کردی همه همین‌طوری الکی پلکی از خودشون می‌نویسن؟
خیر قربان
آیا ارتباطات ماهواره‌ای برقرار باشه، خط راه بده و شلوغ نباشه
روش پارازیت نندازن و هزار و بیست و چهار داستان دیگر هست که مانع از دریافت اطلاعات می‌شه
که پنداری این‌جا اون موانع وجود نداره
عشق هم که مدتی نایاب بود رسید
فقط افسوس بازم از نوع الهی، با اندکی تاچ و بی ماچ
بریم کار کنیم نگیم چیست کار که سرمایة جاودانی‌ست کار
یا
چرا عاقل کند کاری
اصلا؟

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...