قدیما که ما با پتو و دود به سبک برادر دونخوان با هم ارتباط داشتیم، اوضاع بشریت بهتر بودنمیتونستی بشینی به امید نامه رسان و ماهواره سنگی و مجبور بودیم به هم سری بزنیماز احوال هم با خبر بشیم و دیداری تازه کنیمبا ورود مهپاره و جهان دیجیتال و موبایل از بستر تا موال با اساماس امورات وابسته تر شددیگه کسی کسی را نمیدید و پیامهای تبریک هم اساماسی شدبا فیسبوک و oovoo و گوشی اندروید و..............صبح تا شام میشه از احوال هم خبر گرفتکه البته رحمت به روح پدر خالقین آثاراما فقط همینش خوبهبرای اشخاص راه دوربه چه درد من میخوره پیامکی که صد دست گشته تا به من رسیده؟یا پیغامی که از فرط بیارزشی به تماس تلفنی هم راه نمیده و به اساماس ختم میشه؟خلاصه که کل ساحری شنیدن صدا و دیدن و تازه شدن انرژیستوگرنه که من با کلی آدم در فضای مجازی دوستم که فقط عکسی از اونها دیدمخاص بودن چی میشه؟القصه که از این بابت که ما میتوانیم دختمان را در دیار فرنگ ببینیمو ساعت به ساعت احوالشان را معاینه کنیم، بسی مسرور و شادیماما همینقدر بسزیر بار تعویض گوشی و ورود به جهان اینترنتی و .......... مداومت هر ثانیه نمیرمکه میشه همون وقتی که اینجا بود و کلی از دست هم حرص میخوردیم
حکایت غریبیه ، ارتباط مستقیم خودخواهی با وابستگیمیمونه حکایت من و شانتالقبل از رفتن پریا موضوع داغ روز بود مو ریختن شانتال و غرهای منه کنیز حاجی باقر به جون شانتال و مامانش که:خانم نمیشه. شما که داری میری به سلامتی. این بدبخت را هم بده به یکی که هم حوصله و وقت اضافی داشته باشهبرای شانتال و هم جون جمع کردن این موهای سیاه از روی سرامیکهای خونه رو داشته باشهقهر و گریه و زاری که باید نگهشداری. خودم که خونه گرفتم و جا افتادم میآم میبرمش اتریشنه که فکر کنی دور از جون خرماما سهم مادری همین بس که همیشه در برابر بچهها تسلیم باشی بعد از رفتنش منم کمتر خونه هستم و بیشتر به چشمم میآد مویی که هر روز باید جمع کنمدلم میخواد بدمش به یه آدم با معرفت و مهربون که از این « وجیترین عاشق سینه مرغ » نگهداری کنهبا اینحال دو سه روزیست از صبح میفرستمش بالکنی و وقت خواب میآد توی خونهباهاش چون میزنم که:دختر خوب باش و دلت رو به همین ارتباط نزدیک و هوای آزاد و سایهی گلها در مجاورت آسمان خوش کن و شبها برای خواب بیاتا مجبور نشم بدمت یکی دیگه که معلوم نیست چه بلایی به سرت میآره، خره...
حالا یعنی بهترین گزینه برای شانتال همینه که با همین شرایط بمونه؟یا که نه شاید یکی بهتر و بیشتر از من بهش رسیدگی کنه؟اما همینقدر که این ممکنه برعکسش هم ممکنهاز همین روی باید تا شروع فصل سرد یک فکر جدی برای این عزیز درودنهی پریا بکنمالبتهناگفته نماند که خودم هم بد مدل دوستش دارم و گرفتارشمته همه عشقها همینههیچکس خوشحال نیستچون وابستگی هستوابستگی یعنی دردسر و پایبندیدل شیر میخواد ورود به وابستگی
به همین سادگی از زندگی و مهر و طلب ترسیدمبه همین سادگی از دنیا و زندگی واماندمبه همین سادگی روزها ورق میخورد و پشت در ایستادمبه همین سادگی ریشههای دندانی عفونی میشودتب میکنم و از عشق میگریزمبه همین سادگی باور روزهای خوش کودکی از کف رفتندبه همین سادگی سهم خود از دنیا را فروختیمبه همین سادگی به خودم نگاه میکنمبه خود، چند روز پیشتر که چهطور با یک تب به خودم لرزیدمتبی که نه از فرامین روح که یک دندان کرمخوردهی ساده بودبه همین سادگی زندگی را پریشان کردمبه همین سادگی
لیوان احمد عطری به دست رفتم پشت پنجره خیابان همیشگی بودکوههای دور دست هم همیشگیتراما منه اینسوی پنجره، همیشگی نیستمچیزی درونم به تلاطم افتاده استنوعی ترسیک وحشت عظیمترسهای قدیمی و خاطرات سال گذشتهلحظاتی که در طلب مرگ به چلک پناهنده شدملحظاتی که جاده را با صدای بلند به قصد آزادی در مینوردیدمسفری که از من شهرزاد دیگری ساختاز صبح افتادم به جان کتاب ملاقات با ناوالکانون ادراکم سرخورده به جای پارسالو خودم را میبینم که خلع سلاحممیفهمم که چهقدر ترسیدهامترس از بازگشت همهی آن دغدغههای مرگآورو دلخوشی حمایت روح از من و حالا لب جادهی عشقم و باور ندارم این عشق، بتونه مثل روح حمایتم کنهترسیدهاماز زخمهایی که هنوز در ذهن حضور دارندترس از بازگشت قدیم و دلهرههای منشهرزاد حیوونی و کوچکی که تازه یکسالیست نفس میکشهآری همهی ترسم از این است که حمایت روح از کف رودهمه ترسم از تکرار گذشته و وابستگیهای احمقانهی انسانیستاین تب، تب ترس است که این مدت به جانم ریخته است
بیست و یک سال تنهاییعادت به شکیبعادت به شبهای بلند بیپایانعادت به کتاب و مکتب و دواتعادت به زیست در جنگلعادت به نبودن کسی جز منشاید هم ترسیده باشم
روزهای اول فکر میکردم:مگه من تنها میمونم. حالا ببین چهطور یک فقره یار دو آتیشه پیدا کنم و پوز فلک را بزنمروزها به ماهها چسبید ماهها به سالها و برای پر کردن این تهیای حزنفصل به فصل پوست انداختم و تازه شدمسر به جاده و کوه و جنگل گذاشتم تا بپذیرم جهان تنهایی رامداوم در گوش دلم خواندم: تو برای یه قول دو قول به دنیا نیامدهایبرای بزم شبانه و راه رفتن دو تایی هم نهآمدی تا خدا را در خودت جستجو کنیآمدی تا تنهایی و سلوک را بیاموزیآمدی تا.......................................و حالا که خودم را بین این همه گم کردم و نمیدونم چهطور میشهدوباره عاشق شد؟میبینم و عطر مهر را همهجا استشمام میکنمشوق حضوری تازه و ناب را میفهمماما من که چهقدر گم شدهاممن عاشق تنهایی شدم که از سر جبر پذیرفته بودمحالا من کجا هستم؟از آغاز کدام بودم؟و این راه تازهی برابرم چیست؟واقعا برای کدام شکا آمدهام؟
هی آدمها آمدن وهی رفتند و ما هی عادت کردیمبه بودنها و نبودنهایشان سخت عادت کردیمهر روز به یک شکل جدید زندگانی هم، عادتمون دادنبا رفتنها و آمدنهاو وای به روزگاری که سخت به همهی نبودنها عادت کنیممثل الان منهی رفتن و من هر روز بیشتر به سمت سلوک رفتمهی نبودند و من بیش از دیروز به تنهایی چسبیدمحالا که سخت بهش عادت کردمدوباره باید عادت کنم به بودنهایی محاسبه نشدههی گفتیم عشقکجایی؟هی نبود و ما هم به نبودش دل بستیمانقدر که عشق را در نبودنش یافتیمعشق بود و قصهی تنهایی ما
مدتیست سایهای از سر دیوار سرک میکشدگاهی هم سنگی به میان حیاط دلمان میاندازدو ما که سخت دست پاچه شدهایم که این چه خیالیستمنه سالک، منه تنها و عشق این زندگی تنهاییچطور قسمت کنم این همه تنهایی را با سایهای بر لب بام؟
نمیدونم داستان چیه؟یعنی همه در آغاز 50 سالگی مثل من زندگیشون زیر و رو میشه؟شاید قانونی در کیهان عمل میکنه که جایی ثبت نشده؟شاید قصد روح به تکامل میرسه و شاید قصد آدم؟از نوجوانی فکر میکردم وقتی به پنجاه رسیدم باید بشینم در صف انتظار ملاقات با عزرائیلو شاید اینها همه ربطی به سن و مرگ و میر نداره؟شاید زیر سر مه و خورشید و فلک باشهشاید هم همه این سالها قصدم به پیشم میبرده؟هر چه که هست همزمان با رفتن پریا و تحولات جدید، میفهمم چرخهی زندگیامخیلی ناگهانی چرخیر به عکسقرار بود در سال 2012 گردش زمین به عکس بشهشاید هم شده و حالیمون نیست؟ولی بیشک نیرویی بیرونی داره زندگیم را زیر و زبر میکنهخدایا از آغاز تا کنون تو اختیار داره مسیرم بودیاینجا هم تنهام نذار و تو هدایتم کن تا اشتباه نرم و محکم بخورم به دیوار ته کوچه بن بست اوه را ستیتولدم مبارک که در نیم قرن گذشته چنین روز تولدی تجربه نشده بودو از جایی که سالی که نکوست از بهارش پیداستنه مهر فسون نه ماه جادو کردامسال بدون شک سال خوبی استای نگارندهی احوالای چرخندهی مدار و قرارتو خیر را برابرم قرار ده که به نیکو میدانیبه تنهایی هیچم و اختیار دارم زندگانیام تنها تو باش
از امروز عصر بازنشستگیام رسمن شروع شدنه قرار بود کاری انجام بدم و نه جایی برمبا اینحال زود بیدار شدم و قصد کردم از اتاق بیرون نرمساعت آبیاری گل ها را هم به عصر سپردماما تو باور نکن با صدای صوت کتری که در آشپزخانه پیچیدو بلافاصله رایحهی کال چای احمد عطری که از قوری در مشامم پیچیدبتونم به اتاقم برگردمتمام روز به بهانهی کاری برای خودمخونه تمیز کردمرو میزیها را عوض کردمتصویر محیط را جابهجا کردم تا کانونادراکم از نقطهی سفر پریابه سمتی بچرخه بهنام خودمبا خودم راه رفتم، با خودم چای نوشیدیمبا خودم گلدانها را آب دادیم و در همین حال به صدای « کوهن » گوش دادیمبا خودم شام خوردیمدر خودم سبز شدم، روئیدمهوای چلک کردمباید نرم نرمک و سلانه سلانه راهی جاده بشم با خودم تکرار کردم: من عاشق زندگیاماین منم که عاشقشمپس سهم خود از عشق، ستانمقصد کردمقصد به تحول، به زیبایی به عشق من قصد کردم قصد الهیقصدی حقیقی، زین پس فقط برای خودم زندگی کنم واز هر ثانیهاش با رسوماتش لذت ببرم
دارم سعی میکنم از وسط یه خروار اساسیه کهنهی توی انبارخود تازهام را بیرون بکشمخودی که نه تازه و بسیار قدیم استاما بهقدری دوریمان از هم کش آمد کهشکلش از یادم رفت
بعد از هزاران جمعه، امروز برنامه و سنتی نداشتمپریایی نبود و مراسم ناهار جمعه و فیلم دیدن بعد از ظهر و ............. همه از دستم ریختنمیدونستم باید چهکار کنم؟مثل اوایل ازدواج که نمیدونستم و اهلی شدمبعد از متارکه هم نمیدونستم چه کنم و باز اهلی شدمبرای مادر مجرد خوب و گلباقالی بودن هم نمیدونستمو زوری و با توسری یاد گرفتمیاد گرفتم در فرهنگ طبیعت مادر جانپناه از تمام بلایاستخودش دیگه بیمعناست و حقی به زندگی ندارهحالا نهکه بگی از اول این مدلی شدماونم باز اهلی شده بودمحالام باز یهجا گیر کردم که نمیدونم اونور پل چیه؟بلدش بودم، از یادم رفتهدوباره باید شهرزادی نو تعریف کنم
بخش خلاق ما ذهن و عاشق خیالپردازیاصولا خوراکش خیالاتیه موضوع پیدا کنه باهاش تا دین دنیا برهتو هی برو برو برو برو ....................همینطور انرژی حرام کن به وهمبعد هم چنان خودت گرفتار وهمت میشی که باورش کنیو وای از وقتی که همهاش باطل بشهدلت میخواد با سر بزنی به همهی خیالاتی که خرج کردیهمون خیالاتی که برای دقایق، ساعتها و گاه تا ماهها و سالها تو رو به زندگی امیدوار کردهیه چی بود قدیما میگفتن، نونم به این روغنطرف همسایهاش خرج میداد یک دبه روغن فرستاد در خونهاشدبه رو گذاشت جلوش به جای خوردن قدری نان و روغن، نشست به خیال پردازی که:اگه این دبه رو فردا در بازار بفروشم، باهاش پشم گوسفند میخرم و..........................تا رسید به جایی که تاجر متمولی شده بود که در خانهای ارباب زندگی میکردروزی که خواستگاری برای دخترش آمده بود، کار به یکه بدو و یکه به دو به گلاویزیپاش خورد به دبه و روغن ریختنه شکمش سیر بود نه میتونست از دبهی فنا شده بگذرهنشست به ماتم چیزی که از روز اول نداشتکاری که ذهن مدام با ما میکنهرفتن تا نوک قلهی لذت و موفقیت و سقوطی به ناگه سهمگیناما پاری از خیالات بهقدری خوش گواره که دلت میخوادهمه عمر را به این خیالاتهبه کنی
اگه خیلی خوششانس باشیم، یک اسمهایی ... شاید هم نه
تنها یک اسم از زندگیت عبور میکنه که تا ابدیت رد پاش نورانی و پرانرژی در وجود آدم میمونهبعد از هزار سال هم که دربارهشون میشنویدلت خالی میشه، میریزه. قلبت تند تند توی سینه میکوبهچنان که تو گویی هماینک در مرکز ماوقعه هستیدگاهی یادم میره چنین اسمی در زندگیم هست ، یهو یه چی میشهاون اسم رمز پر انرژی یادآوری میشهاخباری، سلام رساندنی چیزهای خیلی خیلی سادهکه همگی عطر او را با خودش دارهو تو از اعماق وجودت از اون اسم سرشار میشیاونموقعست که فقط میشه گفت:همون بهتر که جدا شدیم، شاید تا حالا این اسم شب باطل هم شده بودو چون این لذت گاهبه گاه را دوست دارم، ترجیح می دم همینطوری هر از چندی اینطور به هیجان بیامتا آینکه آخر راه با خودم تکرار کنم:همهاش قصهای بیش نبودعشق

بچه که بودیم، رقم به رقم برنامهریزی میشدیم
اگه تو خیابون با بیبی قدم میزدیم و تکه نانی کنار خیابون افتاده بود
میرفت و با اون پاهای خیک باد و دردناک که هر بار میخواست بلند و کوتاه میشد
باید زانوش رو میگرفت و میگفت: یا علی
نون رو از روی زمین برمیداشت. میبوسید و میذاشت پشت پنجرهای چیزی که بالا باشه
میگفت : برکت خداست. خدا قهرش میآد حیف و میل بشه
اگر در همین حین یک آقای سید میدید هم میرفت جلو و با احترامی خاص بهش سلام میکرد
مبادا امام زمان باشه و ازش رو برگردونه
البته که اینها باب جا انداختن خداوندگار خالق برای ما بود
همینطور اطلاعات میرفت توی مغز ما هدفمند میشدیم
عصری همینطوری که قربون صدقه شانتال میرفتم یادم افتاد در عهد بلوق همسایهای داشتیم به نام آذر خانم
آذر خانم متجدد و فرنگ دیده سگ داشت و عصرها میآوردش توی محل برای پیاده روی
اهل محل بهمحض اینکه آذر خانم را میدیدند میزدند به پهلوی هم
یا با ایما و اشاره میگفتند: آذر سگ باز
مام همینطوری بیاونکه به معناش فکر کنیم
تو ذهنمون میاومد: آذر سگ باز
بعد از هزارسال یادم اومد چه مزخرفات که همینطور کترهای بار ذهنمون شده که الان حتا یادمون نیست
ولی بخشی از فضای ذهن را اشغال کرده و تا در انبار باز میشه
یهو میریزه بیرون