تمام کسانی که در قدیم نزدیک تا قدیم دور میشناختم، در آخرین خاطرهی من از اونها ، فریز شدن
نه پیر شدن، نه قراره بشن، هر کی هر چی بوده هنوز هست
من پیر شدم. پیرتر میشم. حتا بیبی جهان هنوز چهل و شش سال داره و دیگه حتا از نوهاش که من باشم جوانتره
زمانی که مینا مرادی همکلاس دبیرستان مرجان را به لطف فیسبوک پیدا کردم، بعد از چند مکالمهی تلفنی دلم نخواست به دیدارش برم.
تمام خیالات نوجوانیامع دچار آشفتگی و هرج و مرج شد. اجازه ندادم خاطرات رنگین کمانی با طعم شیرکاکائو سلف دبیرستان دستمالی و کثیف بشه و به اولین بهانه اصولن بلاکش کردم.
خاطرات خوب باید خوب بمونه
خاطرات زیبا باید زیبا باشه
و هنوز مینا مرادی دختر نوجوانی است که شوق زنگهای تفریحم بود.
نباید خاطرات زشت را زیباسازی یا خاطرات زیبا را بکوبیم و از نو بسازیم. یا حتا بازسازی هم ممنوع. هر یاد و خاطرهای به زمان خودش تعلق داره و متعلق به من در همان سنی که تجربهاش کردم.
از جایی که تمام اهل بیت پدری جز نادر برادرم در خاک خفتند. دوستان و رفقای گرمابه و گلستان جز دو نفر همه به خواب ابدی رفتند. کمکم دارم گیس سفیدشان میشم و سنم از همه بیشتر میشه.
البته هنوز مرز کل خانوادهی پدری را رد نکردم هنوز حضرت پدر از من بزرگترند.
ها، اینم بگم لال از دنیا نرم
از جایی که سن والده خیلی دستخوش تغییر نمیشه به گمانم از او بزرگترم. به قول نادر بزودی مامان از ما کوچکتر از آب در میاد بسکه والدهام روی سنش حساس است.
ما پیر شدیم، ایشان هنوز دخترکی چهارده ساله.
