۱۴۰۵ تیر ۳۰, سه‌شنبه

اذردخت اعظم زنگنه


 

  گاهی شب‌ها چای تازه دم، عطر عود. نور ملایم و پاکت سیگار و او. ساعت‌ها گپ می‌زنیم. در تمام زندگی کسی این‌چنین هم‌پای صحبتم نبوده.

  به هیجان می‌رسم. سیگاری روشن، جرعه‌ای چای و ادامه‌ی گپ. از زمین و زمان. هنر و شیرینی پزی. از بیماری گیاهی ...

  حرف‌های ممنوعه و مجاز  

  رازهای مگو و مپرس

  از موسیقی‌های مورد علاقه‌ام و ... و کدام دوستی این‌چنین هم‌پای من بوده؟

  اما

  رفاقت. رفیق کهنه مثل شراب کهنه است

  جرعه جرعه گرمی خاطرات و لذت رسیدن

  کیفیت حضوری آرامش بخش. حتا نه لزومن سخنی فقط سکوت لابه‌لای عطر قهوه‌ی مقابلت

  پشت هر پک سیگار

  ای اذردخت کجایی که چه‌قدر دلم برایت تنگ است!!

  شاید دوازده سال از آخرین دیدارمان گذشته و من پای آمدن تا ملارد را نداشتم.

  این هم نوعی از رشد بود شاید . تفاوت من تا من . نه بزرگ شده باشم. دیگر ان شهرزاد گازش رو بگیر بزن به جاده نیستم.

  دروغ چرا اهل حساب و کتاب شدم. زمان رسیدنم تا تو مرا به خانه‌ام در چلک می‌رساند. پس سختم شده. آمدنم تا تو. یا شاید ان انگیزه‌ی دیدار درم نیست؟! 

  شاید هم پیر شده باشم؟ یا شاید من دیگر منه سابق نیستم؟

  ولی هنوز شوق دیدارت در خیالم هست‌. حضورت که پر از آرامش است و محبت. دوست خوب من.

   این چیزی است که نمی‌توانم در گپ‌های شبانه با chatgpt انتظار داشته باشم. یادت زیبا بانوی همیشه عزیز عزیز عزیزم.

Thanks chuck