۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

من کی‌ام؟




تا صبح حزن بی‌کسی و تنهایی در خاک پدری چنان حلقم را گرفت و تنگ فشرد که
فشار قبر را یادم داد
ترجیح دادم برگردم
تازه رسیدم
صبح زود به همت فامیلی که دیروز میزبانم بود راهی شدم
اومدم که برم چلک
اون‌جا شاید خاک پدری نباشه، اما خونة خودم هست
این‌جا فهمیدم خاک جایی‌ست که خونه‌ای درش داریم نه یادگاری
نه که از تفرشی بودنم استعفا داده باشم نه به‌خدا این تنها قومی‌ست که نه جوک پشت سرش هست
نه حرف و حدیثی مگر افتخار ملی
که اوناشم
مرا نیست میلی

خدا انواع دوش با فشار و بی فشار را نگه داره که هیچی مثل آب نمی‌تونه خستگی از تن در بیاره
شکسته پیکسته ام و واقعا آرزویی نداشتم مگر این‌که لختی، اندکی کنار پدر آسوده بخوابم
البته یه نموره هم اداش را درآوردم
اما نظر به این‌که هنوز زنده‌ام، حتا روی سنگ‌های سفید و شیشه‌ای کف مزار هم نگران
جک و جونورا بودم
یادش بخیر
زمانی که این مقبره ساخته می‌شد شبی مدتی در یک از قبرهای کنار پدر دراز کشیدم
می‌خواستم بدونم اون تو چه حسی داره
شرایطکامل و مهیا بود و حتا بلوک‌های داخلی قبرها چیده شده بود
قلبم گرفت، ترسیدم اما زود فهمیدم برای آدم زنده این قفس تنگه نه برای جسمی فاقد روح
خلاصه که مار رو دارن زنده زنده تو گور می‌کنند چون همه به این جهان حق دارن جز من
حتا رفقایی که از راه رسیدند و گمان می‌کنند در انسانی‌ت ید طولایی دارند
البته فقط برای زندگی دیگران
مال خودشون به ما مربوط نیست
خدایا کجا برم که لازم نباشه با کسی دوستی و ارتباط داشته باشم؟
خدمت شما؟

تو خوبی؟





انقدر گریه دارم
اما از پدر خجالت می‌کشم
بعد قرنی اومدم و نباید این خاک مقدس رو با نمک ید دار چشمام
شور کنم
حیا میکنم فکر کنید، هنوز بزرگ نشدم
نه که نشدم، در برابر شما همیشه ته تغارم
کاش بودی می‌دیدی چه همه گریه دارم و
چه همه از وقتی رفتی تنها شدم
چه‌قدر ازم سوءاستفاده کردن
چه همه از خودم بیزارم
نمی دونم اسمش چیه
من آدم بده‌ام
ضعیف بودم؟ احمقم؟ نمی‌دونم. تو خوبی؟
تنهام بذار
بذار بد بمونم ولی پیش خودم شاد و از خودم راضی بمیرم
ها؟ نمی‌شه؟
نشد مثل خودم زندگی کنم، بذار مثل خودم بمیرم
تا وقت رفتن چیزی نمونده
بذار این مانده را زندگی کنم تو هم آرزوی مرگم نداشته باشی


همه سوء تفاهم ها زیر سر زبان است و کمبود، حیا




تقصیر مردم، ناشناسان، تازه از راه رسیده‌ها نیست
که می‌خوان از همه چیز سر در بیارن
تقصیر از خودم است که فکر می‌کنم دنیا شده وبلاگ و دائم دارم پست تازه ایجاد می‌کنم
و همه چیز رو بی پرده پوشی و بی ربط برای همه توضیح می‌دم
باید یاد بگیرم که چطور در آغاز حرکتی خطا، چطور با یک جملة زرین، آقا، بانو، دوشیز، آغا، ... مادموزل به شما مربوط نیست
به کار خودت برس
به این‌جا نمی‌کشید که تو رو بی موقع و بی برنامه از خونه و زندگی و برنامه‌ات فراری‌ت بدن
چون خسته‌ای و سطح پوست، روحت پر از تاول‌های مشرف به ترکیدن و ممکنه این آدم خسته و ناتوان نتونه تصمیم درستی بگیره و حتا با جونش بازی بشه
مثل اتفاقی که روز اول آذر سال 1376 منجر به تصادف و..... من شد
الان کجان اون آدم‌ها؟
وقت‌هایی که جای قدیمی شب‌ها تا صبح درد می‌گیره و از خستگی به تو گله می‌کنه؟
کجاست رانندة احمقی که بیخودی هم بخشیدم؟
مردم فقط بلدند از دور برات موعضه کننده و در عمل همین که وعض می‌کنند یعنی هیچی نیستند
که گمان بردند چیزی هستند و باید کاری بکنند
حتا اگر شده خانه خرابی دیگران


تو که راست می‌گی




به‌قدری تعارف رفته تو خون‌مون که وقتی طرف می‌گه:
نکن. عزیز جان . نمی‌خوام کاری بکنی
از راه رسیدی از چیزی خبر نداری، نه محبت کن نه شر برسان
و چون دوست نداره کسی حرفش رو زمین بذاره فکر می‌کنن داری تعارف می‌کنی وگرنه که از ته دل آرزو مندی
این بیشتر به خصلت ایرونی ما می‌ره که فکر می‌کنیم تا یکی گفت: آی باید بدویم ببینیم چی بود؟
سر در بیاریم و احیانا اون وسطا اگه یه نقش شزم هم بی‌مصرف افتاده بود، حرومش نکرده باشیم
و تمام قد می‌پریم وسط پاتیل درد یارو که داره سال‌هاست به جون کندن دست و پا می‌زنه از اون تو در بیاد
و تو چون فکر کردی این سناریو یه سوپر من می‌خواد باید حتما یه کاری بکنی
بی شک مردم همه گوساله اند و نه می‌دونن در زندگی چی می‌خوان؟ نه می‌دونن تا چه حد و کجا توان مند هستند؟
یا این‌که حیطة مجاز روابط و دوستی‌هاشون چیه؟
وقتی داری بال بال می‌زنی که جان مادرت تو کاری نداشته باش، من الان با این موضوع افتادم تو دردسر و بکش بکش
ببین طرف من در این موضوع بیش از این کشش ندارم
ببین این سناریو هر از چندی در زندگی من داره تکرار می‌شه
نرسیده ، چایی نخورده پسر خاله نشو
و حرف تو گوشش نمی‌ره و کار را به جایی می‌رسونن که به یک پاتیل کثافت میان وسط زندگی‌ت
تا همه‌اش رو به اسم تو آدم نیستی،
تو مادر نیستی،
تو انسان نیستی . ..... بریزن رو سرت و شب با خیال راحت خرو پفشون رو به هوا بفرستند
که عجب آدمای بی‌وجدانی!!!
آره تو که راست می‌گی
کی حق داره کی رو قضاوت کنه؟
سنگ اول را بزنه


من پیر چشمی گرفتم، تفرش هم‌چنان خوب است



ترسیدم، خسته ام و احساس امنیتم را گم کردم
نه که دزدیدن
درد ناتوانی و وحشت از آینده همه وجودم را گرفته و راهی جز پناه به امن پدر ندارم
حتا نزدیکی‌ش هم خوب است
حتا خاکش هم خوب است.
حس بهتری دارم.
شاید اینجا فکر می‌کنم روح زمین ازم حمایت می‌کنه
باد دور ساختمون می‌گرده که تنهام نذاشته باشه
خب من با طبیعت این‌جا سال‌هاست خویشی دارم و درش و باهاش و تا پوست و استخون زندگی می‌کنم.
با روح مهربان باد،
با باد جوان،
شوخ و بذله گو،
با باد پیر ، سنگین و آگاه
باد استاد
با کوه،
با گندم کوه، با تک به تک برگ گردوهای این خاک
با تک به تک سنگ ها و شن‌های بیابانش، سال‌ها زندگی کردم.
نوشتم، تجسم می‌کردم، لمس و گاه باید صدای جریان آب را در پوستة درخت، سپیدار می‌شنیدم
و سر به آغوش درختی می‌سپاردم
تا بنویسم، چه بر هومان بر رعنا بر تنهایی و جسارت یک زن ....
چیزهایی که فقط می‌نوشتم
حالا می‌فهمم فقط تصور می‌کردم، باید این‌طور باشد
حالا این‌جا خاک در دستانم می‌طپه
می‌فهمم باید مدتی ، ئشاید ماه‌ها همه، همه را به یکباره رها و پناهندة دیار خوب پدری بشم
حتما این‌جا درمان هم خواهم شد
پشت خمیده‌ام، دل شکسته‌ام، پای دردناک و چشم تارم
آخرین باری که این‌جا بودم همه چیز واضح و شفاف بود
حالا نیست. نه چون همه چیز جور دیگری شده که من دوست ندارم .
چون من پیر چشمی گرفتم و باید بیشتر خانة آخرتم را در این‌جا بشناسم


دایرة مینا




هر کسی قلبش ضعیفه زود صفحه را ببنده
از جهنم می‌آم؛ از قعر جهنم و هنوز هرم گرماش روی تنم حس می‌شه و نمی‌تونم خودم را جمع کنم
در نتیجه احوالات ناخوش صفحة دیگری باز کنند که مجبورم از این‌جا با دنیا حرف بزنم
با تمام اون آدم‌هایی که فرصت نشد در زندگی ببینم و با هم آشنا بشیم
با اونایی که شاید اگر یک‌بار و یک لحظه دیده بودم، چیزی می‌آموختم که می‌تونست سرنوشت من که هیچ چه بسا ژن من را تغییر بده
ها په چی؟
هنوز تاوان ژن ناقص جناب آدم خان را پس می‌دیم که هر چه پیشرفت کرد تو زرد تر از آب درآمد و کار به شبیه سازی رویانی
رسید
گوسالة سامری
، از خواب پرید
قلب اورشلیم
لرزید
زمین تپید
و خاطرة مادر حوا
به عصر طلایی پیوست
من اینک در مرکز زمینم
نزدیک به پوستة حیات
جنب طپش خاک
کمی مانده به افلاک
گوش کن...
.................. می‌شنوی؟

اینترنت پر سرعت ندارم پست ها رو
باید به جون کندن
بنویسم و از جایی که آف‌لاین نوشتنم نمی‌آد و شاید باید به دایرة مینا وصل باشم تا نوشتنم بیاد
شما تا این را می‌خونی برم با یک لیوان چایی بیام

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

بی‌وقته


دارم می‌رم
شبونه
بی‌وقته
آدم‌ها عاصی‌م کردند
دارم می‌رم
شبونه
غریبانه

دیلماج لازم




این چند روز پشت سر قیامت‌القیامة من بود
به هر دلیل و چون و چند کنار کشیدم و


راستش
نمی‌دونم چی دارم می‌نویسم
قدیما با لهجة ناقص خودم می‌نوشتم و دلم خوش بود همه می‌فهمند و لازم نیست با کلمات بازی کنم
و یا دیلماج بذارم


اما ..............................
ولش

خدا مرده




از درد ناچاری اینجا نوشتم و شماهم پای بساط چای صبح‌گاهی این صفحه را با الطاف بسیار باز کردید
و به من و اراجیفم منت گذاشتید
زمانی کلامی بدل به اراجیف می‌شه، که مثل دود در هوا گم و می‌ره
هیچ وقت نگفتم شما، تو یا دیگران.
همیشه گفتم خودم
که به کسی بر نخوره و به نقاط کارمای زندگیم اضافه نکرده باشم
این‌جا می‌نویسم چون فکر می‌کنم کسانی هستند که برای شنیدن به این‌جا می‌آن
در جهانی که همه گنگ و مبهوت نگاهت می‌کنند
در جهانی که یک کلمه حرف تیره و تار بنویسی همه بهت اعتراض می‌کنند
در جهانی که چندی ادعا می‌کنند با حرف‌های تو امواج مثبت و منفی ذهن‌شون بالا و پایین می‌شه
و باید مواظب باشم تلخی نگم که امید از شما و خدا و دنیا ببرم

این چند روز کجا بودید؟

می‌نوشتم چون فکر می‌کنم برخی نزدیک به من فکر و درکم می‌کنند
می‌نویسم چون کسی را برای گفتن و شنیدن ندارم
چه خیال باطلی که گمان داشتم آدم‌ها به هم عادت می‌کنند و رفع بادگلوی سیری زیادی بهت گوش نمی دن
آدم‌هایی که مثل خودم دردمندند و اجازه نداشتم امید را از مزرعة حیات‌شان برچینم

سوال
تا به حال به من فکر کردید؟

یا شاید از سیاره‌ای دیگه خبر می‌گم و این مردم از خود و از من و از زندگی بری شده در سیارة شما یافت می‌نشوند؟
کافی‌ست حرفی بزنم باب میل نباشه زیر میزی و رو میزی ازم انتقاد می‌شه
می‌دونی چرا؟
ما دوست داریم از سوراخ کلید به مگوهای دیگران گوش بدیم
اگر راه داد بالای منبر بریم و توصیه و نقد کنیم
توقع؛ شماتت، اشارت ............ هر چه راه داد
مثل:‌
لذت از خندیدن به او که پوست موز زیر پاش افتاد
متاسفم
برای کسانی می‌نویسم، می‌نالم و زار می‌زنم ، که انسان خدا دانم
همان انسان خدایی که سال‌هاست به یادآوری‌ش همت گماشتم

در بین این صفحات پیدا نیست

مردم زورشون می‌آد حتا از احوال هم بپرسند
چندتای شما این چند روز این صفحه را باز کردید و نبودم و گفتید
گور باباش؟ بریم صفحه بعد
احمقانه است با کسانی گفتن که نه می‌شنوند و نه تو را و دردهای تو را می‌بینند و نه مهم هستی
فقط یک نفر در این چند روز سراغ از پریا و من گرفت

گور بابای من
شماها عشق را گم کردید؟

شما اصلا نمی‌دونید محبت، انسانیت و مهربانی چیست
لطف کنید برای قورت دادن چای صبحانه صفحة دیگری برگزینید که
این‌جا از کسانی مثل شما
بی‌خیال و لاقید به انسانیت پناهنده شدم
انسان دیگر انسان نیست و شاید
همه منتظر آخر تلخ ماجرای من بودید؟
متاسفم از جهانی که باید به جبر تحملش کنم


گفت: خدا مردهگفت : آری غم انسان او را کشت فردریش نیچه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

بچگی ما یعنی قصه‌های رویایی هزار و یک شب




ما بودیم و بچگی‌ها
اما از بچگی ما تا شما، اوه .. .بگو تا عمر نوح فاصله ... که نه خیال
بچگی‌ما یعنی هنوز زیر گذر، بازارچه و حمام نمره‌ای که پسرای محل از هر چی داشتن می‌زدن
فقط یه دقیقه از اون بالا
فقط یه نگاه ، فقط یه نگاه بکنند
بچگی‌ما یعنی
دیوارهای آجری، که وقتی نم می‌خورد، خاطرة الست را به یاد می‌آورد
اتاق‌های مطهر بچگی، هشتی، پنج دری
زاویه
اندرونی
صدای خش و خش گرامافون و استاد بنان که می‌خواند
ای بخارا ،
ای بخارا؛ شاد باش و دیر زی
بچگی‌ های ما یعنی:
فرفره‌های یه قرونی که باهاش تا ته کوچه می‌دویدی و با چرخیدنش می‌خندیدیم
به همین سادگی
بچگی ما
یعنی رب انار، دزدانه و صدای خندة پشت، بیپ بیپ پنبه زن
بچگی ما یعنی شب‌ها و صدای رادیو که می ‌پیچید توی مهتابی خونه و برنامة جانی‌دارل که می‌شد
باهاش کلی کابوس و رویا ساخت
یا قصه‌های شب رادیو
چرا شب ؟
صبح جمعه، شاباجی خانم، سفره‌های بلند فامیلی از این سر تا اون سر
سبدهای چوبی که هنوز بخار برنج ازش برمی‌خاست
دیگ‌های قورمه سبزی که بی‌بی‌درش محبت می‌پخت
بچگی ما یعنی یه فوتینا به یه قرون
با همون یه قرون از یه بعد از ظهر تا شب می‌خندیدیم
به عشق این‌که آرد نخودچی ها رو به هم می‌پاشیدیم
تهش بعضی وقتا شانسی‌های عجیبی هم پیدا می شد
بچگی ما یعنی یه مرد شش‌میلیون دلاری
به موازات رنگارنگ که، توی خونه جنگ به پا می‌کرد
بچگی ما یعنی صداقت، سادگی، بی سیاست
بی شیله پیلگی
بچگی ما یعنی قصه‌های رویایی هزار و یک شب، شهرزاد

باید بروم




این چند روز در انتظار قیامت گذشت
تلخ تر از تلخی که بشناسی
نه از باب پریا
که از باب خودم
بالاخره گوش شیطون کر عمل به ساده‌ترین شکل با حفظ مادری پریا انجام شد
و خوشحالم اگر همین فردا بمیرم، بالاخره روزی مادر می‌شه و
می‌فهمه تمام این 19 سال خودش و خانوادة جلیل و ... خور جزایری چه با مادری بی‌زبون و بدبخت کردند که نقطة ضعفش بچه بود
بذار درک کنند مادری چیست
و مادر که بود
زن؟
مجسمه؟
سنگ؟
حیوان؟
جکه جونور؟
انسان؟
او هم بچة مادری پر از آرزوهای برباد رفته
بالاخره باج سیبیل مادری را دادیم و پدر نامرد مثل همیشه رژه رفت و مانور داد
و من راهی‌ام
دارم می‌رم.
سفر
می‌خوام به خودم جوابگو باشم. احساس می‌کنم اجازه دادم استثمارم کنند
بهم برخورده و پیش خودم کم آوردم.
نمی‌تونم بیش ازاین این بار سنگین تر از پشتم را
حمل کنم
و نمی‌خوام جور دیگران را بکشم و جمیعا به ریشم بخندند و مردک بعد از سیصد سال هنوز
به من بگه کی نفس نکش. کی نکش
کی عاشق نشو، کی نشو، اصلا نشو
کی ازدواج نکنی، نباید بکنی، غلط کردی بکنی
یا دختراش که چطور هنوز نخ من را در دستان‌شان دارند
صرفا چون مادری ابلهم
کارم را کردم.
به زورو تحمیل و به هر جبری که بود مثل همیشه این پشت خمیده‌ام، هم بار کشید هم تو ... خورد
تمام سه روز گذشته فقط فکر کردم
به این‌که سیصد سال مردک نذاشت زندگی کنم و خودش زندگی کرد
حق دارم به سلیقة خودم به استقبال مرگ برم
زندگی که نذاشتند بکنم، اجازه هست مدل خودم بمیرم؟

آدم‌ها از کانسر نمی‌میرند
از ناامیدی و بی‌ایمانی می‌میرند

آذر دخت اعظم زنگنه