۱۳۸۹ مهر ۳۰, جمعه

جمعه‌ با عطر بانو



 
سلام هم‌محلی
سلام هم‌سایه‌های منطقی که ازم وحشت کردید
امروز پیداست روز ، روز ما و خداست
جمعه‌ای که با عطر خوش صمیمیت آغاز بشه، خبر از آغاز هفته‌ای خوب و پر از امید می‌ده
این جمعه، جمعه‌ای‌ست با عطر مهمان
البته نه به سبک بی‌بی‌جهان سفره‌ی سفید از این اتاق تا اون اتاق
از سبدهای پر از سبزی هم خبری نیست
اما این مهمان مهمانی دوست داشتنی‌ست
گاهی می‌گیم، اه. 
کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودما
ولی در این مورد جایی برای هیچ خواسته‌ای جز خود بانو نیست
بانو در تهران و من و این خیابان بهار
 هر چی جدیدش خوب باشه، دوست قدیمی‌ش خوبه
دیگه نه دنبال حل معما و پازل  توست و نه افکارت پریشونش می‌کنه
 خونواده‌ی من یه عمره فکر می‌کنند  ریپ می‌زنم 
پس هیچ جای گله‌ای از شما ناشناسانی نداره که بعد از پست بهابل رنگ از چهره و دل‌هاشون پریده 
و از  رادار صفحه‌ی من حذف شدن
فکر کن  اگه بنا بود از وقت بازگشت بین این آدم‌ها زندگی می‌کردم
و قصد داشتم خودم را با رنگ‌های شیش و هشت این‌ها برقصونم
دیگه من بودم؟
نه حتمی تا حالا ته عشقولانه را درآورده بودم و یه چندتایی هم آقای شوهر اختیار کرده بودم
و چمی‌دونم همه اون‌چیزها که شماها معنی آدمیت و تعقل ، شعور و در نهایت شیکی می‌دید
و به گواهی حضرت خانم‌والده یه ده پونزده‌سالی‌ست اصلا دیگه در من نیستم
را برمی‌داشتم، 
یعنی الان از خودم بیش از شماها راضی بودم؟
خلاصه که این جمعه معطر به بانوی، سه‌شنبه از راه رسیده و دل من از دیدار با یک هم‌سایه‌ی
دوست، صمیمی، قدیمی شاد شده
وقتی صبح خواب‌آلوده صداش را پشت گوشی می‌شنیدم که می‌خنده
گفتم: مرگ
این وقت صبح جمعه زنگ زدی خونه‌ی مردم که بخندی؟
چه‌می‌دونستم این صدای خنده‌ی بانویی‌ست که دلم براش یه‌ذره شده
جمعه‌ی همگی پر از غیرمنتظره‌های زیبا
برم به تدارک بزم بانو جان



۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

خدای به روز







به این سایت‌های فرا، ورا زمینی که سرک می‌کشی
می‌بینی عجب تب تندی گریبان این بشر متمدن شده‌ی اهل منطق و رویت و لمس
را گرفته
دیگه معادله‌ی خدای نادیدنی جواب نمی‌ده
خدا باید اثبات و قابل لمس باشه
هر چی می‌خواد باشه، تا حد پذیرش مخلوق آزمایشگاهی بودن حاضره پیش بر‌ه
که یک خدای معقول و به روز را بپسندند
بخصوص بعد از این آرتیست  بازیه جناب رایل از فضا برگشته
که  گفت: در فضا به‌من گفتند همه‌ی شما رو فله‌ای
در آزمایشگاه‌ها خلق کردیم و فرستادیم زمین تا فرت فرت فلفل تو دماغتون بریزیم؛ عطسه کندید
ما بخندیم
دیگه ذلت از این خفن‌تر؟
من که ترجیح می‌دم مخلوق یک خدا باشم. نورانی، اون بالاها، دور از دسترس تا وقت مرگ
نفهمیدنی
تا این نکبتی‌ها بد قیافه‌ی عجیب غریب
حالا هرکی در این کیهان جز ما بود
اسمش شد خدا و برتر ما؟
خدای من بی‌آزمایشگاه،
با قصد و اراده‌ی انگیزش هستی، خلقت می‌کنه
انما اذا اراد شیئا یقول و له کن فیکون
اراده به موجویتی که می‌کنیم، می‌گییم،  باش، می‌شه

این خیلی رمانتیک‌تر و در شان تر نیست؟
تا خدای فضایی که تازه خودش هم معلوم نیست، مخلوق کدوم خداست؟
بالاخره یه‌جا تقش در می‌آد یا نه؟
اول، اول، اولیه چی بوده؟
تازه با علم به رد شدن فرضیه‌ی یک بیک بنگ
حهان به‌وجود آمده از چندین مه‌بانگ، نه یکی







اله الله




همون وقتا 
که هنوز چار پنج شیش ساله بودم 
یکی از مشکلات بزرگ و لاینحل زندگی‌ من بود. 
یادم هست هنوز  که چه  دقایق زیادی رو در حیاط خانه‌ی پدری، توی حوض مادری؛  ماه و ستاره کنار می‌زدم
و می‌خواستم هر طور شده سر در بیارم که بالاخره
آخر، آخر، آخرش؛ کی شما رو ساخته؟
خب منو یه بابایی ساخته بود.
قدرتی پروردگار همیشه هم حضرت پدر سازنده بود و نمی‌دونم چرا بانو مادر جا و حضوری در امر ساخت و سازم  نداشت؟ 
القصه که مگه می‌شه، منه کوچولو بابا داشته باشم، شمای به اون گندگی،‌ نداشته باشی؟

هر چی به بابای خدا اضافه می‌شد، من از شما دورتر می‌شدم
و بالاخره یه روز ظهر که خورشید خودش رو انداخته بود تو حوض 
 به شما سر سپردم
 اگه بناست هی هر خدایی یه بابا داشته باشه؛ که خدا نمی‌شه!
همه‌ی خوبیه خدا به یکی بودنش بود. که غیر از او هم هیچ کس دیگری نبود


مامام تو دل‌مون به زبون خودمون که البته همیشه دراز تر بود گفتیم: 
 خدا یکی‌ست و اله الله


 همین‌جا تموم نمی‌شه
این‌همه صغری گفتم که تازه بعدش درباره کبری بگم
اما دیگه به قاعده‌ی ایی پست جا نمی‌شه

بچه جان، تولدت مبارک




هر روز یک ظرف غذا براش آماده می‌کنم می‌بره سرکار
هنوز مثل بچگی باید مراقب همه چیز و همه رفتارش باشم
پشت چشمم که برای این همه زحمت باز نیست
اما روی پیشانیم مهری هست به‌نام مادر
دیشب می‌گفت. همکارام که از غذای من می‌خورند همگی می‌گن
یه جور ادویه‌های خاصی در غذا به‌کار می‌بره
دارم به این نتیجه می‌رسم که ذائقه‌ام به غذاهات عادت کرده و این چیزهاش رو نمی‌فهمم
منم که یاد گرفتم جوابش را ندم
تو دلم گفتم
بچه جان خیلی چیزهای دیگر هست در من که با بی‌توجهی عادی شد و رفت
  این میزم که هر بار در باز می‌کنی، این وسطه و خب هست چون باید باشه
تا روزی که این در باز نشه و میزی این وسط نباشه از خودت نمی‌پرسی
انگاری یه میزی این وسطا بود ، کوش؟
ما برای بچه‌ها چنان عادی می‌شیم که اگر در بهشتم باشند
باز اسمش خونه‌ی مادرو حبس و بند و نارضایتی‌ست
خدا پدرو مادر غریبه‌هایی را بیامرزهکه هراز چندی از یه چیز من تعریف می‌کنند
تا بچه‌ام بفهمه مادرش این‌هم هست
یا اونم بده و ندیدیم




دختر جان بیست و چهارسال پیش در این لحظه هوار می‌زدم
که تو به دنیا بیای
صبح به اون روز فکر کردم
واقعا ما چی فکر می‌کنیم که بچه دار می‌شیم
به‌خدا اگر می‌دونستم بچه یعنی چه مسئولیت بزرگی تا دم مرگ
اگر حتا یکی
لعنت به‌من اگه دوباره متولد و این‌بار هم زن و مادر به‌دنیا بیام که بچه‌ یعنی ختم آرزوهای ما




با این‌حال از صمیم قلبم تولدت مبارک

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

تکلیف ، بارون





بچگی، وقتی هوا بارونی بود
می‌زدم بیرون و تو حیاط بین درختا گم می‌شدم
خانم‌والده از ترس خیسی و کثیفی بیرون نمی‌آمد 
و من آزادانه هر غلطی دلم می‌خواست به دست مبارک انجام می دادم




از وقتی مادر شدم
تا بارون می‌آمد، ظرف آش روی گاز و
منتظر  پشت پنجره تا سرویس مدرسه بیاد




در اندکی وقفه
وقتی بارون می‌اومد، بی‌چتر می‌زدم بیرون
پابرهنه، بازن، بی‌زن هر مدل جام زیر بارون بود
حتا نماز هم زیر بارون کیف بیشتری داشت


گاهی هم با ماشین می‌زدم به جاده
موسیقی خوب و من و جاده و بارون


بدبختی نیست
الان نمی دونم وقت کدوم مدل رسیده؟‌  







بارانی پاک





می‌گن، 
قراره آخر هفته بارون بباره
از حالا چترهام رو پاک کردم
که برم زیر بارون
خیلی وقته 
از سرم افتاده
بی‌چتر
برم زیر بارون
رفتیم و خبری  نبود
در نتیجه
فقط دل‌خوشیم به تاریخ بارون
آخر، هفته
قراره بارون بیاد
برم شیشه ها رو تمیز کنم 
که بارونی تمیز بیاد

دلم ضعف رفت





دست خودم نیست. 
چه کنم که یهویی دلم برات تنگ می‌شه
حالا این‌که این دل برای شما تنگ و گشاد می‌شه
یا برای منی که پیش تواست، هنوز نمی‌دونم
دارم می‌آم پهلوی شما یا پیش خودمی که 
خیلی دوست دارم
اون حس خوب
صدای اذان می‌آد
صدای مرحوم موذن زاده است
دارن اذان می‌گن
وقت، وقت شماست
نوبه هم نوبه ی شماست

قائم به ذاتی




به این می‌گن، قائم به ذاتی
هر لحظه در اکنون و آماده
ای‌ول . من که خیلی حال کردم
اگه همه‌جای زندگی همین‌طور هموای هم را داشتیم، چی‌می‌شد
نمی‌تونیم باشیم چون درگیر خودمونیم
درگیر دیروز پریروزها و فردا پس فرداهای نیومده








به اینم در عصر ما می‌گن
میخ نشو
بیا بیرون



۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

اون بالا چیزی می‌بینی؟



 در یک قطار و به سمت آینده در حرکتیم 
هر کدوم از یک پنجره بیرون رو می‌بینم و
تعریف می‌کنیم
گاهی فکر می‌کنم، حال اون اولین پنجره تا من 
چند ساعت در زندگی و نسبیت  تفاوت داره؟
به هیچ می‌رسم.
بعد،  به فکر می‌افتم
چه‌طوری یه کاری کنم که سرعتم از قطار بیشتر بشه
و بتونم زودتر ، آخر راه رو ببینم
یا شاید، بشه این‌طوری بیشتر در زمان بود و بعد چی؟
بچه که بودیم دل‌مون می‌خواست تند، تند بزرگ بشیم
تا حضرت خانم‌والده،
بارگاه رو ترک می‌کرد،‌اولین کارم پوشیدن کفش‌های پاشنه صناری‌ش بود و به‌تن کردن ربدوشامبرهای مکش مرگ‌مایی که به عمرم حاضر نشدم یکی‌ش رو  داشته باشم
نمی‌دونم بچگی چرا انقدر دوست داشتم؟
شاید چون می‌خواستم اقتدار خانم‌والده رو تجربه کنم
وگرنه من که نه از ربدوشامبر گوگول مگولی خوشم می‌آد نه .... چیزهای تیتیش دیگه
نکنه این‌که دل‌مون می‌خواست تند تند بزرگ بشیم برای رسیدن به این رتبه‌ی اقتدار بود؟
اما حالا هم که در اکنون آرومم نمی‌گیره
یا در پشت سر گیرم و یا می‌خوام بپرم به آینده و تکلیفم را با این سفر دلهره آور که هرگز درش آرام نداشتم روشن کنم؟
کاش به‌جای کار کردن روی این همه حماقت‌های رنگین کمونی بهتر بود دنبال یه راه میونبر بگردم به بیرون ماجرا
از بچگی فکر می‌کردم:
اگه به‌جای چرخیدن دور زمین، سوراخش کنیم صاف تاپایین، زودتر بتونیم همه‌ی دنیا را ببینیم
همه‌اش زودتر، زودتر ، زودتر
یا من از بچگی خسته به دنیا اومدم؟ 
یا
گزینه‌ی دوم 
دل کوچیک و فضولی که با علم به تولد هشت ماهگی‌م، بیشتر جواب می‌ده؟

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

آهای..... بانو جان




آهای کجایی ، بانو؟
چندماه که قراره بیای، بانو؟
ئلم تنگ شده تنگ.
تنگ بارون، باتو، صدای کتری روی گاز
سه‌تار، تو
چرخ سفال قدیمی 
من، تو
بانو جان
دلم برای یکی تنگه که مثل هیچ‌کس نیست
دلم تنگ برای تو بانو جان
دل تنگ قرارهای شبانه
و 
کوچه پس کوچه های پر ازمهر و خاطره‌ی، خیابان بهار
با   تو
من ، تو، 
چناران سربه هم 
با تو
 تو را باز، چشم در راهم
بانو جان
و این بانوست که از تولدی دیگر و فروغ می‌گوید
سلام بانو جان


زندگی بدون، عشق



یه‌چیزایی رو باور دارم که در باور جمعی نیست
و از جایی که مجرد زیست می‌کنم، اجازه دارم با باورها و قوانین خودم، زندگی کنم
یکی از اون چیزهای عجیب زندگی من  کتاب بهابل و وقایع موازی‌ش بوده
همونایی که خواستم از همه‌اش خلاص بشم و از سر باز کردم
قهرمان کتاب، هومان. 
پسری رویا بین با توانایی‌های بالا و به‌نوعی بچه‌ای دوگانه است
طی کتاب داستان‌های هومان و خانواده‌ی اوست که بین ابعاد طی می‌شه
خب فکر می‌کردم حالا دیگه فقط قراره یه چیزی را فقط بنویسم
اما داستان، تازه
چند روز پیش ژنریک هومان بعد از عبور از کافه‌تلخ، ایمیلی فرستاد
تو گویی خود، خود،  هومان.
 
شایان
حتا ریتم اسم‌شون هم مثل هم
یه کله خراب رویابین که نمی تونه بین زندگی و رویاش
مرزی قرار بده
منظور از این‌ها که گفتم فقط این بود که
بگم
وقتی چیزی را صدا می‌زنی
وارد زندگیت می‌شه
مواظب باشیم، چه چیزهای را به زندگی فرامی‌خوانیم
باور کن نه من
همگی همانیم فقط از یاد بردیم، کی هستیم
اون‌موقع هم که به عشقولانه فکر می‌کردم
از در و دیوارعشقولانه وارد زندگی‌م می‌شد، از وقتی هم که همه توجهم رفت به بهابل
رنگ زندگی‌م هم دو گانه شد و 
بدون
عشق




آذر دخت اعظم زنگنه