۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

غروب پاییزی با فریدون فرهی



یادت هست؟
هم دوره‌های خودم منظورمه
یادت هست؟
چه حس خوبی داشت وقتی ترانه‌هاش رو در رادیوی خونه
که همین‌طوری 
از باب عادت خانم‌های خانه مدام روشن بود، پخش می‌کرد
هنوزم یه جورایی با شنیدنش حالی به حالی‌م می‌شه
گفتم شاید شماهم یه جوری‌تون شد
مالیات که نداره

عصری رنگین کمونی

 

به این می‌گن یک روز قشنگ پاییزی
سرشار از رضایت، قلبی
همین‌قدر بگم، گمونم چارده شونزده ساله‌ام 
با لپ‌های گل‌انداخته
بالای درخت توری بزرگ وسط حیاط به انتظار نشسته
تا اینجا که حرف نداشت
نه که خبری نمی‌شه
موضوع برخورد با خبر و 
چگونگی دفع خبر و ممانعت از آوار شدن روی سرمه
اگه فکر کنی مثل سیب‌زمینی بی‌رگ شدم
سخت در اشتباهی
پر از شوقم
شوق زندگی و دوست داشتنش
 یه یکی دو ساعت خرج بازسازی خودم کردم و بعد
هم عود و موزیک خوب و 
  توپ توپ و سرحالم

روز تو چه‌طور به عصر رسید؟
خوبی؟ خوشی؟ دماغت چاقه؟
عصرت بخیر هم‌محلی
رنگین کمان مهرت 
مانا

بالاخره یه روز راحت می‌شی



این همه مانع برای خوشبختی که خیلی هم پیدا نیست برای ما هم پاسخش خوشبختی باشه
منم یه روز فکر می‌کردم، چون دیگران این کارها را کردن، باید منم مثل بز همون‌کار ها را انجام بدم تا یه روز راحت بشم
در حالی‌که نه خانم صبوری بودم و نه خیلی هم اهل تاهلی و تعهد
اهل اون دو قلم نبودم چون همیشه از یه‌وری زیادی می‌افتم
وقتی خانم همسر شدم انقدر باج دادم که از ریخت زنانگی هم افتادم
چه می‌دونستم
بچه‌های خاله جان‌ها باج می‌دادن و مام که فقط از رو دست اون‌ها نگاه کردیم
فکر کردیم خانم خوب یعنی کلفت بی‌جیره و مواجب
یه روز هم که داغ کردم و کم آوردم
از اون‌ور بوم افتادم
بعد از هزار سال دیگه جرات تکرار نداشتم و تنها موندم
درس خوندنم هم همین‌طور شد، می‌خواست مثل بچه زرنگ‌های کلاس فورمول حفَ کنم
و در درس خر بزنم
دروسی که به آی‌کیوی و استعدادهای من جواب نمی داد
ولی مگه می‌شد در برابر 7 خواهر و برادر بالای فوق من یکی بیسواد بمونم
و نتونم بالاخره پدر را به آرزوهاش برسونم
نتیجه این که اعتماد به نفسم را هم از دست دادم
من همیشه خواستم همه کس باشم جز خودم
و این بیشترین گلایه‌های من از من در تنهایی و خفا بود
چرا اون چیزهایی که از من انتظار داشتند نشدم
حالام که هر چی می‌گردیم وسط این همه آت و آشغال خودی پیدا نمی‌کنم
کاش ما دیگه برای بچه‌هامون خواب‌های هفت رنگ نبینیم و اجازه بدیم
بی‌گلایه از خودشون راحت زندگی کنند
بلکه پدیده‌ای نوظهور جلوه گر شد
و اون‌ها دیگه مجبور نبودند مثل ما مدام برای آرزوها و هویت‌های دور از دسترس
مدام از خود گله‌مند و درگیر ذهن بیگانه نباشند
این یعنی بیگانگی ذهن
نه جک و جونورایی که برخی فرض کردند

شیر گاوپلنگ



می‌خواهی بشمریم؟
من مال خودم رو می‌شمارم تو هم در دلت برای خودت بشمار
در جوانی بیوه شدم.
پدر و برادر و خواهر هم جهان را ترک گفتند
  تصادف کردم و مردم، دوباره برگشتم و دوسال درمانم طول کشید
پریا از اون بالا افتاد
بعد 
پریا بیمار شد
این کل خاطرات تلخی‌ست که از پشت سر در ذهنم حک شده
خب باقی عمر را چه کردم؟
همه‌اش در عذاب بودم؟
تمام روزهای این میانه را درد کشیدم؟
نه زندگی کردم بی خلاقیت
در اندوه گذشتگان و رفتگان آن‌قدر دست و پا زدم
که موهام به سفیدی نشسته و وقت رو به اتمام
فکر می‌کنی اگر واقعا با تمام این مصائب رفته بودم
توانی داشتم برای لحظه ی اینک که تو را به لبخند وعده بگیرم؟
همه‌ی هنر در انتخاب لحظه است
در این لحظه به اینک نگاه می‌کنم که خونه‌ای گرم، بالکنی زیبا و پاییز نمایان شده
من می نویسم، چای می‌نوشم و از موانع عبور می‌کنم
خب همه‌ی زندگی من که تلخی نبود هر لحظه درش گیرکنم
بگرد ببین مال تو هم بیش از من است؟
ما فقط در توقعاتی که از بچگی برای آینده خود و خانواده طرح شده، گیر کردیم
انتظارات حضرت پدر یا خانم مادر از طفل تازه به دنیا آمده
من نه وکیل بودم و نه پزشک، اهل قلم بودم و رنگ
حالا بیام و خودم را باآرزوها و شخصیتی که دیگران برام خواب دیدن هماهنگ کنم؟
بی‌شک کم خواهم آورد که در توانم نبود که نه لیدی باشم نه خانم همسر و نه پزشکی عالیقدر
این را درک کردم و براساس انتظارات خودم برای امروز زندگی می‌کنیم
نه آینده‌ای که تضمین نیست حتما ببینم

سر به دیوار بکوب، ولی اکنون را دریاب


می‌تونی خودت را بزنی
سر به دیوار بکوبی
می‌شه، به همه‌ی پشت سر ناسزا بگی
می‌تونی هر چه هست را نبخشی و صبح تا شب شکایت کنی
فکر می‌کنی چه‌قدر از جرم اندوهت کم می‌شه؟
چه‌قدر از مشکلاتت حل می‌شه؟
چه‌قدر از ............. تمام می‌شه؟
ما همین حالا را در اندوه پشت سر له می‌کنیم
تا اسباب بشه برای فرداها که به زندگی ناسزا بگیم
زندگی الان و حالاست
زندگی این‌جاست و خداوند هم تنها در اکنون حضور داره
جایی که ما هر لحظه درش سپری می‌کنیم
نه خدا داره، نه حقیقت و نه می‌شه درش قدمی به پیش برد
گذشته تنها در ذهن ما حضور داره و نه در حقیقت حالا 
با نوک انگشت بشمار، یک، دو ، سه .... هنوز چه‌قدر از خاطرات تلخ گذشته‌ای که آزار دهنده شده را با خود حمل می‌کنی؟ 
ده تا بوده؟ بگرد و بشمار از کل روزهای عمر، چه‌قدرش را درگیر بودی؟
چه‌قدر در شادی و رضایت سپری شد؟
چرا زیبایی‌ها را مرور نکنیم؟ 
بیا هر دو را در دو کفه‌ی ترازو بذاریم و دریابیم
آیا همیشه، فقط تلخ بودیم؟
یا عادت کردیم برای خود دل بسوزانیم و مویه کنیم که چقدر بد بختیم؟
خسته نمی‌شی؟
از این همه ناتوانی؟ 
یعنی بلد نیستی شادی خلق کنی؟
یعنی من نمی‌تونم برای خودم انتخابی رنگیم کمانی داشته باشم؟
یعنی ما ناتوان و حقیریم؟
نیستیم، کافی‌ست اراده کنی اندیشه‌ی و قیاس را یکباره رها کنیم
فکر می‌کنی از شخصیت‌های پشت سر، چه‌قدرش تویی؟
تا وقتی این کوله‌بار پر از خنضر و پنزر بر پشت ماست
دائم در جهنم
سنگین و نکبتی گام برمی‌داریم
بهتر نیست کوله را زمین بگذاریم و وارد بهشت شویم؟
نه بهشت، شداد
بهشت من و تو در اینک.
این همه هنر خداوندگاری ماست در زمین که،  برسرش شرط‌ها بسته شد
و ما هم درش وا دادیم
وا نده
بلند شو و به آینه لبخندی زیبا بزن
که این لحظات سهم عمر ماست که در گذر است




۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

دوباره چراغ‌ها را پر نور کنيم


ُجرم ما همين بس که، به آرزوها وفادار نبوديم
زود خسته شديم و از همه دل کنديم

امروز چه‌طور بود؟
چراغ معبد جانت نوراني بود
يا فيتيله داشت و نفت، باور نداشت

بايد دوباره چراغ‌ها را پر نور کنيم
با آرزوهاي ، بسيار و اميد به فردا

شبت نوراني و ستاره بارون
سراسر رضايت
آرامش، امن

بخند، حتا اگر به زور



هی
هم محلی، سلام
سلام به روی خندونت
به دل امیدوارت
به بود و باشت در این هستی، بی‌نظیر
سلام به همه آرزوهات، سلام به لبخندی که نمی‌ذاری از چهره‌ات حذف بشه
تحت هر شرایط به هر دلیل زندگی جاری‌ست 
وما در این مسیر به شتاب
این هفته هفته‌ی من و شادمانه زیستن
تو هم می‌تونی همین انتخاب را داشته باشی
وقتی این تصمیم از یکی به دو و یا حتا سه و چهار .... بدل بشه
نیرو می‌گیره و حلقه‌ای از انرژی می‌سازه که
من و تو و او و سایرین رو در این جهت حمایت می‌کنه
پس بیا این هفته را با یک قصد جمعی آغاز کنیم برای بهینه زیستن
و لبخند به لب داشتن، کشف زیبایی‌ها و مهر در لحظات زندگی
صبحت بخیر هم محلی
هفته‌ات سرشار از رضایت، حتا اگر این‌جا جوابی ندی

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

یک جمعه‌ی شیک





یه جمعه‌ی آفتابی و عاشق کشدیگه از راه رسید
ما که همون آدم‌های قدیمی و اهل دل و دوستی و صفا و صمیمیت
ولی این جمعه‌ای با مال قدیم یه عالمه تفاوت داره
اول از همه خروار خروار در هواش سرب داره و سر رو سنگین می‌کنه
خیابون‌هاش هم خلوت و بی‌صدای بچه‌هاست
سفره‌های خالی و بی مهمان و حیاطی هم در کار نیست که سر و صدای بچه‌ها محله را برداره
الهی شکر که این شیکی هر چه داشتیم از ما گرفت
خب عوضش شیک شدیم یا نه؟
همه چیزمون کنترل می‌شه از تفکرات تا... رویا بینی‌ها
خب این چه زندگی که حتا به اختیار خودت درش رویا نبینی؟
بی‌اختیار هم که نیست ، تصویریبرای رویابینی جز اراجیف متداول نداریم
موضوع اینه به همین سادگی
جمعه‌تون گرم و آفتابی

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

زهر خنده‌ها

 
دست و دلم به قلم نمی‌ره
وقتی می‌گم، این ابلیس ذلیل مرده کیلید کرده روی من که هی ببرتم
محله‌ی بدنام، دردسر
بعضی برداشت‌های شخصی و اینا می‌کنند
بعد از انتقال مفهوم و پیام بهابل به کافه تلخ
و کشیدن یه نفس راحت و تخت
راه افتادیم دنبال زندگی‌مون که آقا ما باید یه چیزی رو انقدر باور می‌کردیم
که بگیم و جار بزنیم و دین‌مون ادا بشه
، که گفتیم
زهر خنده‌ها را هم چشیدیم و دندمون هم نرم
 در قالب داستان تخیلی بالاخره می‌شد کشید پشت دوریه، تخیل‌ه و در رفت
برهنه ایستادیم و حرف را چنان گفتیم که بعضی هم ناتوان از هضم یه چیزهایی هم گفتند
و شد اسباب تاسف که چی فکر می‌کردیم و چی شد
ولی بریم سر اصل ماجرای دل و دماغ
یک هفته است
یک ذلیل مرده‌ای یه بلایی سر کافه تلخ آورده که
دیگه در سرچ گوگل پیدا نمی‌شه
اگر هم بشه، می‌پره به یک صفحه‌ی مبتذل
به زبون خودمونی رفته محله‌ی بدنام ابلیس اینا
حالا باز برای من منبر بذارید
به‌جاش دعا کنید برام بلکه این نوظهور عالم و هک و اینترنت 
علی
بتونه این ماجرا رو حل کنه
وگرنه که احوال من بدجوری می‌ره تو پیت دردسر



۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

ممنوعه‌جات






شدم مثل گلي، خودم با خودم حرف مي‌زنم
چون نمي‌دونم چه بخشي از سکنه‌ي دهکده‌ي جهاني به وضع من دچار شدن و
کي چطوري وارد صفحه‌ي من مي‌شه
يا اصلا مي‌شه، يا نمي‌شه؟
ولي خيلي باحاله
مثل فيلم‌ها
مثلا يه سياره اومده و از کنار زمين رد شده و پرش گرفته به ما و کلي از خطوط ارتباطي هم قطع شده
سکوت ثانيه‌ها پيام‌آور بد‌شگون تاريک‌ي
و من اين کاغذ را در شيشه مي‌گذارم
و مي‌سپارم به آب
و چون از اول نکن بدتر کن بودم، وقتي نمي‌شه حرف بزنم
آي دلم مي‌خواد حرف بزنم
آي دلم مي‌خواد که نگو
ولي وقتايي هم که فکر مي‌کنم صفحه رو بايد از اين چرت خمار آلوده رهانيد
هي زور مي‌زنم به مغزم فشار مي‌آرم ، اما راه نمي‌ده
براي اين‌که با کله‌ام نمي‌نويسم که با تصميم هم بياد
اين يک قلم بايد دلم راه بده
که لاکردا از هر راهي مي‌ره مي‌خوره به کوچه بن‌بست
خب اندکي رو به بهبودي دلم خنک شد و بالاخره يه چيزهايي گفتم



۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

اگه گفتی



عجب هواییه، نه؟
اگه گفتی جون می ده برای چی؟
عاشقی؟
قرار عشقولانه؟
قدم زدن؟
بری در طبیعت؟
گازش رو بگیری و در اتوبان بری؟
موزیک گوش بدی؟



من می‌گم برای من
نه برای شما، چی می‌چسبه؟
کرسی گرم. یه کاسه آش داغ. بهتره آش جو باشه پر از کشک و نعناء
بعد یک استکان چای کمر باریک و
.
. بعدش؟
یه خواب سیر و باحال
گذشت دوره‌ی رویانوردی‌های احمقانه
قدیما شاید با گزینه‌های بالا حال می‌کردم
ولی خب، انقدر کردم که دیگه مهوسش نمی‌شم
شاید بهتر همین باشه که پرچم سفیده رو بدم بالا و بگم
آی مردم. هر کی با هر چی حال می‌کنه نوش جونش
فقط یه حالی بکن که بعدش از چیزی شاکی یا طلبکار نشی
خدا می‌دونه کی بود به خودم گفتم: حیف از این همه راهی که به‌خاطرش رفتم
یا، حیف از .... از .... از همه کارهایی که براش کردم
حالا این‌که تو خودت را خط می‌زنی تا یکی دیگه حال کنه، می‌شه بفرمایید،   چه مرضی‌ه؟
عشق یعنی همه‌اش را انجام می‌دی، چون تو دلت خواسته و از بخت بلند او هم باهاش حال می‌کنه
غیر از این دروغ و خطا و رابطه خطاست
کرسی هست، ولی به‌جای لحاف روش کامپیوتر پریا نشسته
چای تازه هم هست
فقط آش برنامه‌ی فرداست و بنش در دیگ به های و واویلاست
پس فعلا برم با مواد موجود یه حالی فقط برای خود، خود، خودم ببرم که بعدش به‌خودم یه ایول هم بگم
نه طلبکارش بشم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...