۱۳۹۳ مهر ۱۷, پنجشنبه

بعد از هجده سال هنوز .....؟



همیشه دچار تضادی هستم ناخواسته که خیلی آزارم می‌ده و تو حتا تصورش را بلد نخواهی بود
این تضاد مثل دو نیروی قدر با هم در مجادله هستند و من اسمش را گذاشتم فورمت‌های کهن
موضوع از این‌جا شروع می‌شه که در رابطه‌ام با پریسا راحت نیستم
نه که منظور نسبت علاقه باشه. نه نوع رابطه
تاریخ نشون داده برای بودنش بهتره که حد و فاصله باشه که غیر از این شروع می‌کنه به رفتار پس زننده
وقتی هم که بهش نچسبم می‌ره تو مایه اینکه، دوستم نداری
از وقتی می‌آد کتش تنش و انگار آماده نشسته که به وقت لزوم بزنه به‌چاک
در نتیجه هیچ موقع تکلیفم را نمی‌دونم
من دلم می‌خواد مثل پریا باشه .
حتا اگر نه ثابت. ولی وقتی می‌آد حس نکنم یه مهمون ایراد گیر دارم که از هر حرکتم می تونه یه داستان بسازه
بخصوص وقتی پریا نیست و من و پریسا تنهاییم
مثل امشب. از اول نیومده بود که زود بره، ولی تا آخرین لحظه یه‌جوری بود که انگار داره می‌ره
تو باشی مثل من دچار چه کنم چه کنم نمی‌شی؟
خب بچه این چه دردیه.
وقتی سن تو بودم از پدرت جدا شدم با دوتا بچه. آرومت بگیره فکر کردی جاودانه‌ام؟
یه روزی یه غلطی کردیم نشد ابوی بزرگوارت را بیش از این تحمل کنیم
کما این‌که خودتون هم تحملش را ندارید
خب سی چی، فقط من تنها گناهکار این داستانم؟
حالا گیریم گناه کار. هزار سال گذشت و من حتا اون روزگارا یادم رفته
ولی تو بی‌خیال نمی‌شی انقدر که بیای به سمت تفرش باهام حرف بزنی و دنبالم بگردی؟



کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...