۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

تاج‌گزاری



امروز یکی از اون روزهای سلطنت است
سلطنت او در من
 او در تو
 او در جهان
یک روز ابری پاییزی که درش آدم از نو زاده می‌شه
نم نم بارون و عطر گل‌های رز باران خورده

عطر نم‌خوردگی خاک
عطر خوش زندگی
و اگر تو بلد نباشی یه این شادمانی دل بسپاری
سهم خودت از کف‌ت رفته
و اگر تو نتوانی در این روز بر تخت پادشاهی جلوس کنی، از کوتاهی و
نبود ایمان خودت برخاسته
و تو که هر لحظه‌ی‌ این پادشاهی را به ذهن و به مفت می‌فروشی
بیا سلطنت کنیم
بیا و تاج بر سر نهیم
بیا و شادمانه فریاد زنیم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی زندگی 
حرف نداری

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...