۱۳۹۴ خرداد ۱۵, جمعه

صداقتی بشری






دوباره از خودم سوال می‌کنم:
این همه‌ی چیزی‌ست که آرزو داری؟ل
و باز توجهم می‌ره به سمت ساختمان خالی 
همسایه های کارمند راهی سفر و مثل دو سال اخیر من هستم و تنهام
حسرت نمی‌خورم چرا که هیچ چیز وحشتناک‌تر از سفر و تعطیلات عمومی نیست و
تصور جاده
یعنی تا همین دیروزها که مجبور بودم در این ایام به پریسا و .... در چلک سرویس بدم
همه‌اش آرزو داشتم زودتر ماجرا به تهش برسه
حوصله‌ی آدم‌هایی که فقط در چلک رویت می‌شدن رو نداشتم
ته فهم آدمی که می‌گه:
کسی که من رو نمی‌خواد و فقط برای این مواقع به سراغم می‌آد
همون بهتر که نباشه
حتا پریسا که به همین دلیل فعلن تحریم شده و نزدیک به دو ساله که ندیدمش
بچه‌ای که من رو فقط برای چهار تا علف و دار و درخت می خواد
همون بهتر که اصلن نخواد

همین‌ها موجب می‌شه حسرت نخورم که چرا همه رفتن و من تنهام
اما فکر چرا
یک فکر موزیانه در سرم چرخ می‌زنه
خانواده
وهمین حالا هم باور دارم که بسیار مهمه
یعنی همیشه هرکاری کردم که این یک قلم رو داشته باشم 
و شد اسباب دردسر
ما فقط بخش حمالی و باج دهی‌ش رو تجربه کردیم و شدیم توسری خور بچه‌ها
و هر چیزی یک حدی داره 
و داستان‌های مادری من هم از حد گذشت

بعد از خودم می‌پرسم چرا؟
پاسخ می دم:
زیرا نمی‌خواستم هم‌چون مادرم باشم
تهش کجام؟
همون‌جایی که مادرم هست
در واحدی به وسعت سالن شهردادی تک و تنها
و برمی‌گردم به گذشته و ازدواج احمقانه‌ای که کردم 
و دوباره والده‌ام می‌ره زیر سوال
که ...........
چه تفاوت داره؟
چمی‌دونم در خونه‌های مردم روابط چه‌طوری‌ست؟
همان‌گونه که من فکر می‌کنم؟
یعنی تجربه‌ام از خانواده تا هنگام ترک جهان توسط پدر؟
این‌جا دیگه پای خداوندگار پدر هم به میان می‌آد
که اگر ازدواج بی‌وقت و ...... اینا به سرش نزده بود
دو بچه پر از توهم خانواده به‌جا نمی‌گذاشت
اخوی به نوعی خودش رو نقش پدری خفه کرده و من هم که مبتلا به دردهای خودم هستم
این‌جا همون نقطه‌ای‌ست که دیروز بهش  رسیدم
چرا بچه‌جان تو نمی تونی مثل آدم زندگی کنی؟


زیرا
من به شدت ترسیده‌ام
از هر نفسی که می‌کشم
از هر صدایی که می‌شننوم و از هر خوابی که می‌بینم و .....
دنباله‌ی داستان
حالا چه‌طور به خودم ثابت کنم جای درستی ایستاده و نفس می‌کشم
همه‌ی شوق من به فرا و ورا از باب فرار از این جهان زشت بود؟
یا ترس از رخ‌دادهای پشت سر؟
فقط خدا می دونه که از این آدم دوپا چه‌ها که ندیدم
و باید مغز خر داشت تا بشه باز هم به جماعت رجعتی دوباره داشت
جای شکرش باقی‌ست با خودم صادق هستم





تهش خل می‌شم



سه روزه که حال خوبی ندارم
دلم نمی‌خواد به هیچ روح و یا عالم مقدسی فکر کنم
دنبال رویا بینی نیستم و فقط کاری که در دست دارم، درباره‌ی 
روند رویا بینی‌ در کل آدم‌هاست
اتفاقی که باور دارم برای همه در هنگام خواب می‌افته
و شاید هم چنین نباشه 
زیرا هیچ کس رو جز خودم چنین وابسته‌ی جهان رویا و تماشای رخ‌داد وقایع در زمان ندیدم
و چون ایمان دارم تافته‌ی جدا بافته از دیگران نیستم
با همین شدت پذیرفتم این روند همگانی‌ست و چون من از بچگی شیفته‌ی جهان رویا شدم
با خودم نگهش داشتم و تا هنوز ادامه داره
و دیگران که مانند من تنها نبودن و در حیطه‌ی احکام جمعی زیست می‌کردند
در کودکی این سفر رو به دست فراموشی سپردند


حالا، منظور
سه روزه فقط فیلم می‌بینم روزی سه چهار تا
غذا می‌خورم و باغبانی می‌کنم
و بین‌ش در کارگاه کار می‌کنم
اما صبح از شدت خستگی از بستر نمی‌تونم جدا بشم
زیرا
تمام شب در حال مشاهده‌ی تونل زمان  و رخ‌دادهایی که چون برام دیگه جالب نیست
به محض بیداری فراموش می‌شن

تنها دلیل هم کار بر نقاشی جدید است که ناخودآگاهم رو به عادات رویا بینی می‌بره
و این می تونه نه مشاهده‌ی زمان که حتا این سریال‌های ترکی باشه که دیگه اصلن نگاه نمی‌کنم
یه‌جایی متوجه شدم شب‌ها هم دنباله‌ی سریال‌ها رو در رویا می‌بینم و فهم کردم
انرژی بی‌ربط داره خرج موضوعات ناخوش‌آیند بشری می‌شه
از همین روی از هر چه سریال دست کشیدم

حالا هم نقاشی شده دروازه‌ای برای رویا بینی
و نتیجه برمی‌گرده به همان رویا بینی‌های به سبک کاستاندا و در واقع
رویا سازی
ربطی به زمان و مشاهده‌ی قصد خالق در هنگامه‌ی آفرینش نداره
همان خاصیتی‌ست که در هر یک از ما حضور داره
توجه در بیداری و ساخت انواع رویاها در خواب


خلاصه که تهش خل شدم
نه از این‌ها که از خیلی چیزها

۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

چند صد سال پیش‌



چند صد سال پیش‌ها از نماز ترسیده بودم زیرا:
هربار ما به سجده می‌نشستیم و خدا خدا می‌کردیم
از در و دیوار زندگی‌م بلا می‌ریخت
سی همین یه روز هم ترک نماز کردیم تا چند دهه بعد 
از جایی که از تقدسات دست کشیدم و سکوت ذهن رو شناختم
بی‌توقع به سجاده نشستم و الا داستان
یعنی اصولن هر خواستی غلط بود برای این ماجرا
باید صرف آرامش به حضور می‌رسیدم

حالا بازی برگشته به صد سال پیش
یعنی این دفعه دوم که مستقر در سکوت می‌شم
از در و دیوار داستان‌های عشقولانه سرازیر می‌شه
اگر قدیم بود می‌گفتم:
حتمن خواستی پسه ذهنم خفته است
اما حالا؟
هیچی
جز چیزی شبیه جنون
درواقع نمی‌دونم این آزادی یعنی چی؟
چرا عرفا خودشون رو ریز ریز می‌کنند تا در سکوت درون مستقر بشن؟
یک احتمالی هم می‌دم
این‌که
عرفای گرام هم هم‌چنان منتظرند
لابد آمد و رفت انواع نور و روح و اصوات غیبی و .... اینا
که چند صد سال پیش من هم همین احوال رو داشتم
موضوع درست در همین نقطه است
از وقتی که یادم هست، یعنی در مرز کودکی و نوجوانی همه شوق فرا ورا بودم و
انتواع تخیل و توهم رو تجربه کردم تا مرز جنون و همه‌اش معنی شد و از سرم ریخت
حالا من و هیچ توهم و انتظاری موجود نیست
این آردها الک شده و الک هم بیخ دیوار آویخته
حالا باید منتظر چی می‌بودم؟


قدیم‌ها کافی بود اسم چله نشینی بیاد و ما بریم برای ترک حیوانی
از در و دیوار زندگی‌م عجایب سرازیر می‌شد
اما حالا
نمی‌دونم چند وقت شده که از لاشه خوری دست کشیدم و خودم رو بستم به قوت نباتی
نه خانی می‌آد و نه خانی در رفتن است
تنها نتیجه گیری می‌شه:
در قدیم به این انتظارات وارد چله بازی می‌شدم و جواب می‌داد
حالا هم که هیچ انتظار و توهمی موجود نیست
زندگی من هم عاری از انواع موجودات فرا ورایی شده

باز از خودم می‌پرسم:
یعنی همه‌ی همه‌ی همه‌اش توهم بود؟
من بودم که اون همه بلا رو فرامی‌خواندم؟
پس ته این ترک حیوانی چیه؟
یادمه خلیفه ناصر می‌گفت:
باید قبل از این‌که از دیدن موضوعاتی که به سمتت حمله ور شدن، چله را شکست
و من که چنی جدی گرفته بودم 
که راست می‌گه و ما همین‌طور هی مقدس و مقدس‌تر می‌رفتیم به پیش تا
کاستاندا

این چیه؟



همیشه در این نقطه می‌ایستم

به خط افق نگاه می‌کنم، 
از پشت سر روی گردان و در اکنون به تنهایی بی مزه و گس می‌اندیشم
و دوباره گم می‌شم
این مدت در سکوت رفتم و در سکوت آمدم
درها رو بستم و بیرون خط خورد
به‌به 
چه هیچی باحالی!!
بعدش چی؟
سال نود این نقطه حدود یک‌سالی طول کشید و با رفتن پریا 
به این نقطه رسیدم
این‌بار خیلی زود
دفعه‌ی پیش فکر می‌کردم، رفتن پریا موجب بود
این‌بار رفتار آدم‌ها
یعنی تهش می‌رسم به تهی‌های محض و تیرگی‌های بسیار
از خودم سوال می‌کنم
بعدش چی؟
شاید این احوالات برای روزگاران پر از تشویش‌م خوب بود و رهایی بخش
اما در اکنون چی؟
سال‌ها سکوت است و تهیا
و من دوباره از خودم می‌پرسم:
خب تهش چی؟
ما هی تنها و سکوتی کشدار
به‌فرض که ذهنی هم نباشد 
من برای این همه سکوت و این همه هیچ به این‌جا آمده بودم؟ 
دروغ‌چرا؟
هیچ خوش‌آیندم نیست
اما تفاوتش با دیروزها چیست؟
چرا انقدر برام مهمه که در این نقطه بایستم؟
ذهنم برنامه ریزی شده برای کارهای عجیب، مبارزات رنگارنگ و دوری جستن از هر رنگ و هر آدم
این چیه؟

این دیگه زیاده روی بود




و اما شما
از کی منتظر این داستان بودم
این که یه روزی یه‌جوری سر از چلک درمی‌آری
یعنی رخ داد عجیبی و تازه ای نیست.
بارها این رخ داد تکرار شده و معمولن زمانی بود که خودم اون‌جا بودم
این نسخه‌ی اکثر اولاد ذکور آدمه و منتظر نباش توهم بزنم خواست خدا بوده 
تا بوده همین بوده و از این روست که من این چنین احساس ناامنی می‌کنم
 خواست خدا نیست
  قصد آدم دوپاست
همون‌ که به تاهل ش فکر نمی‌کنه و دلش دنبال هوس می‌ره
وما هم که از خدا جدا نیستیم
من اگر دوباره عاشق کسی بشم
یعنی در این سن و سال و تجربه مردی بتونه ذهنم رو بدزده، کلاه‌م رو می اندازم هوا
چه برسه ازش توقع یا خواستی داشته باشم
اما همین‌که مطرح می‌شه یعنی پاسخی در انتظار هست
پاسخی که از جنس من نیست
تازه سوای زندگی هزار رنگ فرا ورای من
شما اگر همشهری واقعی من بودی  مانند دیگر همشهریان
تا ابد اقدام به مطرح ساختن‌ش نمی‌کردی
و من می‌شدم همشیره‌ی گرام شما
مثل سایر همشهری‌ها
که البته با این رفتارها شک دارم جدت هم تفرشی بوده باشه
تا بوده فرهیختگی ذاتی همشهری‌های گرام که موجب غرور  می‌شه 
نمي‌ذاره زیاده روی کنند

عامو شما باید پیش از این که وارد حریم من بشی و یا شماره‌ام رو از نگهبان بگیری
اجازه می‌گرفتی
برای همه چنین نیست اما 
برای شمایی که حتا از لیست دوستان فیسبوک  حذف شدی
چنین باید می‌بود و خودت هم می‌دانستی 
نه‌که وارد حریمم بشی
شماره‌ام رو بگیری بعد برام پیغام اجازه بفرستی
تازه‌ پیغامی ناتمام
اگر اسمت هم کنار فامیلت بود می‌دیدی که حتا لازم نبود درباره‌ی ملک بی آب و برقی که خودت از اول هم می دونستی
به درد زنی تنها نمی‌خوره  زحمت تماس به خود هموار سازی
اما چه کنم که همین شما پسران آدم بودید که من رو چنین وحشتزده کردید که 
حتا در خونه‌ی خودم هم حس امنیت نداشته باشم

درباره‌ی شما فقط می‌تونم بگم 
عمل پسندیده‌ای نبود قربان
از نظر من خطرناک‌ترین مردان خدا همان گروهی هستند
که در خانه سفره‌ای فاخر گسترده دارند و دنبال عشق و عاشق و یا ..... می‌گردند
ازدواج و خانواده  یعنی بپذیریم یک عمر فقط به یک زن فکر کنی
حالا می‌تونی کل کامنت‌های تا امروزت رو پاک کنی
اون چندتا کم بود
ممکنه کاری به دستت بدم
نه؟

۱۳۹۴ خرداد ۹, شنبه

نمایش سینماهای من

گالری عکس
:  سالن پردیس سینمایی چارسو
:  ۰۳ خرداد ۱۳۹۴ - ۱۸ خرداد ۱۳۹۴
:  ۱۹:۰۰
:  ۳۰,۰۰۰ و ۴۰,۰۰۰ تومان


:  محمد رحمانیان

 (بازیگران به ترتیب حروف الفبا):
 هومن برق‌نورد، علی تاجمیر، فرشته حسینی، اشکان خطیبی، معصومه رحمانی، حبیب رضایی، بهنوش طباطبایی، علی عمرانی، هانا کامکار، احسان کرمی، مهتاب نصیرپور، افشین هاشمی و ...




: محسن شاه ابراهیمی
: اشکان خطیبی
: سامان احتشامی   



امشب  به تماشای نوستالژی‌های رنگین کمانی میهمان بودم  
وقت کردید ، غافل نشید
ارزش دیدن داره
بسیار زیاد
هم داره

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

قصد آزادی


اصولن هستی بی‌کار و انگیزه حتا نفس نمی‌کشه

و نه من و نه تو از هستی جدا نیستیم
یعنی اگر وا بدی خودش می دونه چه باید و چه نه
زیرا
باید این‌طور می‌شد
باید این زمان تجربه می‌شد تا به خودم باز گردم و اگر چنین نبود
تا ابد کاستاندایی می‌موندم دربست
بی‌اون‌که بفهمم راز منم
به خرافه می‌گرویدم و از خاک یا مکان معجزه طلب می کردم
و چه ساده اندیش بودم که راز و معجزه  در حیطه‌‌ی زمان و مکان گنجانیده می‌شد
چه تصور خام و باطلی که می‌پنداشتم
اون سال در چلک معجزه‌ای رخ داد و من جدیدی به تجربه‌ رسید
و همه را از شیخ کارلوس می دونستم
فکر می‌کردم برای بازگشت به خویشتنم باید دوباره هزاران متر زمین بیل بزنم
خودم رو زیر آفتاب کباب کنم
ملق بزنم و سر و ته و با روح راز و نیاز کنم
ساعت‌ها مرور و ................................................................ چه و چه
که دوباره به آزادی رجعت کنم
آزادی من، آزادی روح‌م از بند ذهن بیگانه
چه حسرتی بر دوشم بود که چرا قدرش رو ندونستم و همه چیز خراب شد
و وحشت از قهر روح ، موجب بستگی دست و پایم شده بود
باید این خطاها و فاصله‌ها رخ می داد تا به حقیقت اعظم رجوع کنم
من خوبم
حسابی هم خوب
برگشتم به معجزه
به حال خوب
روی ابرها و ......... دوباره به خود بازگشتم
راز در قصد مرگ بود و بس
یعنی درست روزی که زار می‌زدم و از خدا مرگ طلب می کردم
دوباره اتفاق افتاد
همون نقطه که قصد قتل منه ذهنی کردم و گفتم:
بمیر
هرطور بلدی بمیر، عر بزن، غلت بزن، هرکاری دلت خواست بکن
  دیگه برام مهم نیست و به انتظار مرگ نشستم
وسط پایتخت، در طبقه‌ی پنجم، بی پشتک و وارو



  در یک لحظه اتفاق افتاد و به خود بازگشتم
بدون حضور کارلوس و خوان بازی

از هیچ دردی فرار نخواهم کرد که هیچ چیز بی‌دلیل و نتیجه نیست
البته این برای منی‌ست که به رشد و حضور روح ایمان کامل دارم
 آزادی  از قرار با کمر همت به قتل منه ذهنی آغاز می‌شه
همون هنگام که وا می دم و می‌گم بمیر
و نگاهش می‌کنم
بی‌ترس و گریز
بی دارو و فرار از  خانه‌ی این یا آن
فقط منتظر مرگ موندم و .....
  گفتم:
دیگه حوصله‌ات رو ندارم. نه حوصله‌ی به مریضی زدن‌های خودت
نه ننه من غریبم‌های راه به راه
می‌خواهی بخور نمی‌خواهی نه 
می خواهی بخند نمی خواهی زار بزن
کاری از دست من برای تو ساخته نیست
  خسته‌ام کردی و این زندگی با تو برام قابل تحمل نیست
و به انتظار مرگ نشستم


مهم نیست درد بکشم، ازش نباید ترسید 
نباید دنبال شفا و دوا رفت
باید باهاش چشم تو چشم شد و نشست
نه خودکشی و نه هیچ ارتکاب به جرمی
فقط باوری عمیق که دوباره
 خسته‌ام کرد از خودم
و کلید دقیقن همین‌جاهاست
که به ساعت نکشیده از جا برخاستم و دوباره خودم شده بودم
آزاد و سبک
نوک پنجه و رضایتمند 
با باوری عمیق و اصیل که من از خدا هستم
گور بابا باقی و درک باهم



خب دیگه دهانم برای لاشه خوری باز نمی‌شه
 همیشه برحسب عادت غذا خوردیم و کلام خدا:
که ماکیان و چهارپایان برای روزی بشر در این جهان هستند
و ذهن هم نوکر عادت‌ها
  در سکوت اخیر ذهنی نمی‌تونستم بر حسب عادت دهان باز کنم و فکم به جمبش درآد
هر لقمه تعریف و معنا داره
این لنگ مرغ زبون بسته‌ای‌ست که تا همین چند روز پیش از بودن شاد بوده
گوشت قرمز هم که اصولن بیش از سالی یکی‌دوبار نمی خورم، 
غذاهای دریای هم که هرگز لب نمی‌زنم
ما بودیم یک فقره دوپا به نام بانو مرغ
که دیگه دهانم به سمتش باز نمی‌شه و از گرسنگی هم نمردم هنوز
این همه از درک احساسات عمیق یک هاسکی بود که به خودم آمدم
این ها هم احساس دارند و زندگی می‌خوان و چه‌طور می‌تونم برای بقا خودم مرگ دیگری روبخوام؟
حتا اگر شده ماکیان خدا



موجود زنده‌ای به قتل می‌رسه  تا من وحشیانه بخورم‌ش
فقط اسم آدم خواری بد در رفته؟
حالا دارم طبخ انواع غذا با سویا یا .... رو تمرین می کنم
هیچ مفهوم مقدسی هم نداره
طبع‌م عوض شده به همین سادگی

همین
 خوبم
زیاده هم خوب
نقاشی می‌کنم تا پوست استخوان
 کسی نگران‌م  نشه
به بهشت بازگشتم و مقیم شدم
روی پای خودم
بی‌کارلوس و .......... اینا
فقط قصد
قصد آزادی و تماشای مرگ ذهن



۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

وسط محله‌ی ابلیس ذلیل مرده



الو الو
صدام رو می‌شنوی؟
کسی هست؟
یکی منو از وسط محله‌ی ابلیس ذلیل مرده بکشه بیرون
سرسام گرفتم
خوش به‌حال اونایی که زدن فک منه ذهنی‌شون رو آوردن روی آسفالت و از شرش خلاص شدن

خوش به‌حال‌ همگی
یعنی دو سه پرونده‌ی داغ یه ده بیست روزی‌ست مونده توک زبونم و
از جایی که با روح‌م عهد بستم هیچی نگم و سکوت کنم
و اجازه‌ی مداخله به منه ذهنی ندم که خودش رو به هر طریق ترمیم کنه،
دارم خل می‌شم
یعنی ذهن‌م گذاشته توی کاسه ام و کل انرژی‌های حیاتیم رو دزدیه
نمی ذاره نقاشی کنم
یعنی امروز سرم، تو گویی بازار مس‌گرا
هر ضرب قلم یک هیجان کاذب که می‌خواست از جام بکنه و واکنش نشون بدم
به هر راهی که بلده
به هر زبونی که در این چند هزار ساله یاد گرفته
با هر مکر به گوشم خونده:
خب حداقل یه ایمیل بزن
زنگ بزن به فلانی براش پیغام بده که فکر نکنه خر بودی
و انواع وز وز که سالیان دراز ازم دور بود 
چون
بی معطلی واکنش رو داشتم
بعد هم که تموم می‌شه، پشت دست می‌زنم که:
ای داد باز خودم رو کنترل نکردم
این‌بار در فشار وقایع جدید و پشت هم گیر افتادم
هی ما عهد می‌بندیم و زبون به دهن می‌گیریم
این ذلیل مرده هی می‌برتم وسط محله‌ی ابلیس ذلیل مرده
به خودم می‌آم می‌بینم یک نی فرو کرده در مغزم و داره شیره‌ی جونم رو می‌کشه
جخت می‌پرم سرجام و دوباره و سه‌باره تکرار
والده‌ام پس از یک هفته آمده بالا 
فقط خدا می‌دونه چنی خودم رو جویدم، دریدم، ریز ریز کردم که دوباره کنترل از دستم خارج نشه 
و مردم تا همین حالا که اومدم حداقل این‌جا بگم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآای دارم خفه می‌شم
خدایا یا من رو بکش یا این ذلیل مرده‌ی نکبتی رو بردار


فقط دلم می‌خواد تهش بشه و 
تو نباشیل
آی که چه به‌سر زندگی‌م آوردم  این همه سال



من هیچ




شماها سالی چندبار مکاشفات تازه‌ای از خودتون دارید؟
ماهی؟
هفته‌ای
یا هر روز و ساعت؟
مال من از دستم در رفته مثل، کش
و اگر بناباشه تا وقت مرگ همین‌طور در حال کشفیات نو به نو باشم، به‌طور قطع و یقین هیچ‌گاه زندگی نکردم
زیرا
برای خودم ناشناخته بودم و تازه تازه هی کشف می‌کنم و
در نتیجه هیچ‌گاه درست و باب نبض حقیقی خودم زندگی نکردم
دو سه روزی‌ست یه نموره بیمار و بی‌حالم
 زیرا دیگه نمی دونم چی بخورم؟
اصولن اهل گیاه‌خواری و این ها نبوده و نیستم
در ایام چله نشینی هم کلی پوست می انداختم
یا بهترین اوقات، هنگام روزهای انگور بود که بعد از دو سه روز حس می‌کردم، تنم بو می‌گیره
سی این‌که وقتی تو شبانه روز فقط آب و انگور بخوری
مثل این می‌شه که خودت رو بستی به شیر آب و سموم بدن
می‌ریزه بیرون
اما تهش منتظر بودم برگردم به دندان‌های نیش و کباب داغ
حالا در هیچ چله‌ای ننشستم اما
پنداری افسردگی شدیدی دچار شده باشم که از داستان هاسکی شدت پیدا کرده
این‌که چند روزی‌ست متصل بغض دارم و عر می‌زنم
بی‌خود و بی‌جهت 
یعنی، افسردگی
ولی این‌که نتونی لب به غذا بزنی
یعنی بارداری و زن ویاردار
درست حالی‌ست که من پیدا کردم
نه می تونه لب به گوشت بزنم، از هیچ نوع
نه تحمل کوچکترین وزشی رو دارم
کلن ریخته بهم حالم
از همه بدتر 
حس خویشی و نزدیکی افراطی که نسبت به تمامی حیوانات پیدا کردم
از شانتال بگیر بیا تا هاچ زنبور عسل
از اقبال بلند هم، هر کانالی می‌ری یه گوشه‌اش پای یه موجود بی‌زبونی در میانه هست
و من دو روزه فقط زار می‌زنم
بدجور
تهش دلم می خواد بمیرم
چون حس می‌کنم در دنیای کثیف و بی‌رحمی اسیر شدم

تا الان که وضع موجود اینه و شما هم جدی نگیر
چه بسا به ساعتی، حادثی رخ داد
به‌کل از این رو به اون رو شدم
ولی این احوال برای خودم هم عجیب و هم تازه است
و تا حدودی نگران کننده

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

آماده خوری



از بچگی گند می‌خوره به کل زندگی آدم

یعنی تا هنگامی که بچه‌ای همه دست به خدمتت ایستادن که آب در دلت تکون نخوره
و کافی‌ست لبی برچینی یا بزنی زیر گریه
کل خونه آشفته می‌شه و به خدمت
و می‌ریم به سمت بلوغ و عقل رسی و شناخت
نه
از یه‌جایی دیگه کسی نیست هر چه اراده می‌کنی در اختیارت قرار بده
کسی هم باشه هم نمی‌تونه برای تمامی خواسته‌هات آماده خدمت باشه
خواسته‌ها رشد می‌کنه و بزرگ می‌شه و از حیطه‌ی خانواده خارج می‌شه
ولی ما عادت کردیم همه چیز آماده و در دسترس باشه
دیگه شما از محیط دبیرستان شروع کن
تا می‌ری به سمت دانشگاه
کاش در مکاتب این‌ها رو هم یاد می‌دادند
که دنیا جایی حاضر و آماده نیست
باید براش بجنگی، کسب کنی، بسازی و ....
ولی همیشه راه نمی‌ده این اقلام
و ما عادت می‌کنیم
به حاضر و آماده بردن و خوردن
و هنگامی که مسیر دشوار می‌شه شروع می‌کنیم به 
ناسزا و فحش و ..... فلان به آینده و پرستش گذشته‌های حاضر و آماده‌ی دور دست
ما فقط گذشته پرستی می‌کنیم 
زیرا در آینده حیرانیم
درواقع ما نمی‌دونیم به چی نیازمند و چی اضافه است
می خواهیم از روی دست دیگران بنویسیم
از دیگران تقلید کنیم و مانند دیگران باشیم
و این چنین است که هم راه رسیدن
و هم تجربه‌ی صحیح زندگی گم می‌شه
زیرا کاری نداریم جز تافسوس گذشته خوردن
و به امروز لعنت فرستادن

تولد عشق



یک روز وسط حیاط مدرسه و زنگ تفریح، مریم سیف گفت:
هی کاریابی، تو که از همه بزرگتری می‌دونی عشق چیه؟
سنی نه منظورش به درازی قدم بود که از همه بلندتر و ته کلاس می‌نشستم
طفلی فکر می‌کرد هر کی بلندتره به اطلاعات نزدیک‌تره لابد
منم که کپ کرده بودم از اون به بعد رفتم به خواب عشق
خوردنیه؟ پوشیدنی؟ بردنی یا آوردنی .... این چی بود ازم پرسید
تفاوت منه اون بالا با بچه‌های اون پایین همین بس که
تا اون‌روز حتا اسم‌ عشق رو نشنیده بودم
چه به اطلاعات دقیق


از اون زمان به بعد خواب و خوراک و زندگی رو گذاشتم و مثل کاشف یکی از اهرام رفتم به جستجوی عشق
و تمام تاوانی که یک بشر دوپا می‌شد برای عشق بده رو پرداختم
تا فهم کردم
عشق خیالی بیش نیست
مثل باد بهاری در موسم بلوغ می‌آد و تا ته عمر ناشناخته می‌مونه و ما در حسرت
اما اگر کسی عمر و شانس تجربه‌اش رو به اشکال مختلف داشته باشه
می‌فهمه که این عشق سرابی بیش نیست
سرابی در عمق ناشناختگی و حرص و ولع
تا وقتی نداری‌ش ، به جنون می‌رسی برای دستیابی
زیرا
با عشقی خیالی و کاملن ذهنی درگیری
مشخصه‌ای که تو از محبوب دور از دسترس ساختی
و در شناخت مثل شمع آب می‌شی
زیرا ما عاشق ذهنیات خودمون از یک موجود می‌شیم
نه شناخت و فهم یک انسان
دیگه این‌که سر انجام عشق به کجا می‌رسه هم بستگی به هزار و یک دلیل داره
و معمولن این‌طور است که ما بعد از مواجهه با حقیقت طرف، شعله‌ی عشق‌مون خاموش یا
درگیر ماجرایی ..... چنین و چنان می‌شیم

عشق دردی از سر خودخواهی‌ست مفرط
که در نهایت به تنفر و انزجار وصل می‌شه
زیرا این احساس عمیق وابسطه به جان
وارد محاسبات منی می‌شه
اه
به من کج نگاه کرد
به من کج گفت
راست رفت، کج اومد ...... اه من این رو نمی‌پسندم و .... فلان و اینا و
می‌ره به کار ایجاد شخصیت توهمی که خودش برای او ساخته
ازش توقع پیدا کرده و با زور چوب و فلک هم که شده باید شکل توهمات خودش کنه
راه نمی ده

نمی‌ده؟
گور بابا درک
ایشا... بری به درک بچسبی
ایشا.... بمیری، کثافت هرزه‌ي آشغال و .... انواع فحاشی ناب
این همون عشق اولیه است که به خشم، کینه، نفرت ، خودخواهی و .... بدل می‌شه
زیرا تصورات ذهنی تو غلط بوده
خب عشقی که تهش بناست به این‌جاها بکشه
چی می‌مونه جز خودخواهی و توهمات ذهنی   بشری
بعد ما همه عمر و زندگی رو گذاشتیم و پی عشقی سرگردانیم
که هیچ مشخصه‌ای ازش نداریم مگر در کتب 
ادبی

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...