۱۳۸۵ شهریور ۵, یکشنبه

یکتایی

اول از دیروز بگم که , با خودم قرار گذاشتم هر روز صبح یک شعار خوب برای شروع اون روز انتخاب کنم
تا اینجا داشته باش که یه روز از صبح هنوز صبح نرسیده
مثل بچگی ها که همیشه با خودم قرار می‌ذاشتم:ا
از شنبه! میرم حموم میام می شینم سر درس‌هام
حالا رابطه این حموم و تنبلی من و شنبه‌هایی که هرگز نمی‌رسید رو هنوز کشف نکردم چون هنوز دچار همون مشکل یک روز از صبح هستم
همیشه همین‌طور زندگی می‌کنیم , در واقع ساکن در ذهن و تخیلات که ما را از جمع و واقعیات زندگی جدا می کنه
در تنهایی تو بزرگی , بزرگترین کسی که می‌شناسی . کسی از تو انتقاد نمی‌کنه , پس تو کاملی
در نتیجه غرور و تکبر همه وجود ما رو می‌گیره و نمی‌تونیم زندگی را با دیگری تقسیم کنیم
دیگری آرامش تنهایی را تهدید می کند . دیگری بیگانه است و تو را برهنه خواهد دید
ترس‌ها , شادی‌های کوچک و دردهای بزرگت را
تنهایی تو حاکمی , وزیری , امیری ..... و این تخیل است
بیا امروز را بی نقاب های دروغین زندگی کنیم و نترسیم از گفتن
دوستت دارم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...