۱۳۸۵ شهریور ۶, دوشنبه

آخ مریم جان

سلام آفتابگردان در غربت , مریم جان
آخ کجایی مریم جان که هیچ کس بوی تو را ندارد و نگاه هیچ یک هم چون تو , با من مهربان نیست
کاش بودی و در آغوش پر مهرت گم می شدم
تو می خندیدی و تکرار می کردی : دیوونه , ما هیچ چیز نمی دونیم
یادش به خیر شب های با ناظری و من اکنون با همایون و نسیم وصلی که می رود تا خاطره گردد تو را می شنوم
یادش به خیر , فال های حافظ در نیمه شب های تجرد که هر لب مان هزار خنده
یادش به خیر سفال های نکبتی تو که به چشمم همیشه کم از آثار ایران باستان نبود
یا ساز خوش دستی که با تو فقط دلی , دلی می کرد
یادش به خیر دیدار های نیمه شبی و رفتن های دم صبح
یادت به خیر مریم جان که کاش بودی و سخت دلتنگم
کاش بودی تا برایت ناگفته ها را می گفتم و انقدر بیچاره نبودم
کجایی مریم جان که بگویم دوباره دچار شده ام
دچار سایه ها شده‌ام
دچار یعنی عاشق
پس کجاست ..... ؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...