۱۳۸۷ فروردین ۲۲, پنجشنبه

زندگی

دروغ چرا نوشتنم نمیاد. یعنی شعورم ازکار افتاده و ترجیح می‌دم نه فکر کنم و نه بنویسم. تازه به انسان خدایی هم گیر نمی‌دم
به عبارتی کرکره‌ها نیمه باز پایین و زندگی نیمه تعطیل جریان داره
از دیدن هر چه آدم بود که بیزار و پشیمون تر شدم و دلم می‌خواست چشم می‌بستم و در چلک باز می‌کردم
گرفتاری. کار زهر مار همه اون چیزهایی که اسمش شده زندگی و دست و پای منو بین شهر آهن و فولاد بسته
بین نگاه‌های سرد و یخ‌زده‌ای که دنبال شکافی در تو تا چنان رسوخی کنند تا هزار جدت به‌خاطر نیاره که بود و قرار بود چه بکنه
دکون عشق و عاشقی هم تعطیل کردیم و سنگ مزارشم صورتی گذاشتم که به فضای خونه بیاد
دل خوش سیری چند. یادش بخیر یه وقت شب‌ها با جبرئیل می‌رفتیم سر بند و انتظار وحی می‌کشیدیم
خدا را چه دیدی؟ کی به کیه؟ شاید جبرئیلش هم از همین کلاه‌بردارهای باب روز بود و به این هوا مدتی با ما آره.. سر بند و جناغ و فالوده
اینم از شب تعطیل مون

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...