۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

شاه دل

نمی‌دونم چطور می‌شه که این‌طور می‌شه! انگار یه وقت‌هایی که نباید یا باید یکی پیدا می‌شه که لبت رو می‌دوزه و درست در حساس ترین لحظة عمر که شاید باید چیزی رو بگی لال می‌شی
لحظاتی که فقط یک کلمه کافی‌ست تا همه چیز زیر و رو بشه و تو سکوت می‌کنی، نه این‌که نخواهی بگی. می‌خوای ولی یه چیزی مانع می‌شه
شاید غرور؟ شاید وحشت؟ و یا شاید هزاران دلیل احمقانه ما را از سهم عشق باز نگه‌داشته
کاش وقتی که باید می‌گفتیم
کاش وقتی که باید می‌اومدیم و
وقتی که باید می‌اومد
و وقتی که باید می‌رفتیم که یک عمر حسرت و پشیمونی گریبان گیرمون نکنه که کاش
لال شده بودم
کاش دستم از مچ قلم می‌شد و پام می‌شکست ولی پای اون کوفتی نمی‌نوشتم می‌خوامش برای به عمر نکبتیه چند ساله که باقی عمر را هم بر باد داده

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...