۱۴۰۵ شهریور ۸, یکشنبه
۱۴۰۵ شهریور ۲, دوشنبه
The devil's hour
این سریال بی نظیره ، حرف نداره
البته شاید چون به فرضیهی زمان دایرهای من چسبیده محوش شدم و درک کردم . نماوا دوبلهاش را هم داره. همینطور والا مووی
عاشقان ژانر علمی تخیلی، بشتابید
عطر سید جواد مشهد که مدتی نایاب بود، رسید
۱۴۰۵ مرداد ۲۳, جمعه
بخواه و بمان
اهای، با یکی از شما هستم که میدانم اینجا سرک میکشید
برای چندمین مرتبه خواب تو را دیدم
خواب اینکه در بستر بیماری هستی و چند خانم از اقوام و یک مرد اطرافت را گرفتند.
امیدوارم سلامت باشی و به ذهن مرگ وا نداده باشی.
مرگ هم بخشی پایانی زندگی است. اما تا زمانی که تو وا بدی. به مرگ اجازهی ورود بدی
گرنه او راهی به سویت پیدا نمیکنه.
بجنگ که زندگی چهار چنگولی هم خواستنی است
زیبا، پر از راههای نر فته
حرفهای نگفته و ....
۱۴۰۵ مرداد ۲۲, پنجشنبه
رویای مایا
ما شبها خواب میبینیم.
گاهی در خواب افکار طی روز یا افعال گذشته و...
اکثر ما رویا میسازیم. رویای آرزوها، بیم و هراس و یا انچه طی روز شنیدیم، دیدیم و یا تجربه کردیم. ضمیر ناخودآگاه و رویاهای فرویدی؟
یا حتا رویاهایی یونگی؟
یا رویدادهای آینده؟ ایندهای که هنوز در قالب فیزیکی تجربه نشده و ما در گذشته به آینده سفر میکنیم؟
و اکثر اوقات خوابهای نا آشنا، گنگ، تصاویر جسته گریخته. پرشهایی به برشهای نا معلوم و یا نا آشنا.
من تقریبا هر شب خواب میبینم و از جایی که ادمهای زندگیم از انگشتان یک دست تجاوز نمیکنه، معمولا خواب ادمهای بیگانهای را میبینم یا اماکنی که در رویای من آشنا هستند.
و هر صبح ذهنم درگیره که آیا من این آدمها را در خواب میبینم؟
انها خواب میبینند و من در رویای آنها هستم؟
کسی دیگر هم همزمان با من همان رویا را میبینه؟
آیا زندگی من رویایی است در فاصلهی تولد تا مرگ؟
بی مرگی
ذهن علاقمند به تناسخ یا معادل اسلامیش ، رجعته.
ترس از مرگ در حیطهی ذهن معنا پذیر و وحشت از دست دادن هویت و تعلقات بشری همه و همه برای ذهن معنا داره ، نه روح.
گاهی منم دوست دارم از چرخهی زندگی ابدی رها و به رجعت دلخوش کنم. اما حقیقت اینه که این آرزو برای ذهنی که با مرگ پایان مییابه دستگیره.
من با مرگ تمام میشم. این منه گندم. تعلق به واحد خانواده، مایملک ، تجربههای بسیار و ... . اما حتا اگر روحم چون تجربهی ظرف رو دوست داره. تجربهی تجربه کردن. رقصیدن، رفتن ، آمدن، عشق، مزه، رایحه... در مجموع زیستن را باری تجربه کرده لابد در اولین زمان ممکن وارد کالبدی جدید و به جهان برمیگرده. مگر اینکه چنان از این تجارب دل سیر باشه تا به بعدی بالاتر بره؟
تازه همهاش شاید. هیچکسی نمیتونه از بعد مرگ خبری آورده باشه. اسمش روشه ، مرگ. سفری بیبازگشت.
دایی جانم مبتلا به آلزایمر شد. فروپاشی ذهنی و اطلاعات. حتا متوجه مرگ پسرش نبود. خانوادهاش را نمیشناخت... اطلاعاتی در محدودهی مغز.
چطور روح بعد از مرگ دنبال تعلقات برگرده؟ یا در بیهوشی، ما متوجه هیچ چیز نیستیم. چطور بعد از مرگ خشم، عشق، ترس ... را همراه داشته باشیم؟
گندم با مرگ تمام میشه، کل پرونده باطل میشه. بهتر نیست تا هستم قدر لحظات حضورم را بدانم و بهجای طول در عرض زندگی غوطهور بشم؟ کاش راه داشت هر دقیقه را ساعتی تجربه کنم.
۱۴۰۵ مرداد ۲۱, چهارشنبه
The ship 1899
گاهی پس از چند سال فیلم یا سریالی که زمانی برایم جذابیت داشته را دوباره میبینم. یا برخی کتاب ها.
مثل این.
خو م را اسکن میکنم، گاه متحیر از خودم سؤال میکنم، از چی این خوشم آمده بود؟
گاهی مثل سریال lost نه تنها هنوز جذاب که نکات تازهای ازش میگیرم که اون زمان توجهم رو جلب نکرده بود. مانند کتابهای کارلوس کاستاندا که سی ساله دوباره خوانی میکنم و باز کشفیات جدید دارم.
اینهم سریال خوبی است. البته برای کن که ذهنی خلاق و ماجراجو دارم. و اصولن فقط علمی تخیلی میبینم.
این را فیلمنت دوبله کرده. بهتر از زیرنویس است.
۱۴۰۵ مرداد ۱۷, شنبه
مولف بی زبون
به محض رویت من در چهارچوبهی در اتاقش، برق سه فاز ازش عبور کرد. با بی تربیتی پرسید، چکار داری؟
گفتم: فلانیام. فرموده بودین خدمت برسم.
قدش به زور یک متر و نیم میشد. جستی زد و از پشت میزش اومد بیرون و یک دور گرد میز وسط اتاق زد ، انگشتای خپلش رفت لای موهاش و به عقب برد. مثل اینکه جن دیده باشه گفت:
- نگفتم تنها بیای. خانم جوادی باید همراهت میاومد.
- رفتم خدمت ایشان جلسه داشتند و گفتن برو خودت ببین آقای رودسری چه امری دارند؟
نیم دور دیگه گرد میز زد و با اضطراب گفت: خیر اینطوری نمیشه من و تو در اتاق بی نفر سوم باشیم.
منکه از مقنعه و حجابم حتم داشتم. نمیدونستم دردش چی بود! بی تردید به خودش مشکوک بود. یک خانمی در اتاق را زد و برای پرسشی از لای در سرک کشیدن. بنده خدا رو وادار کرد بیاد و نفر سوم در اتاق باشه.
خدا میدونه اگه ما تنهایی صحبت میکردیم قرار بود چه بی ناموسی هایی که ...
بماند که از بلبل زبانی من خوشش نیامد و جلد اول کتاب را گذاشت توی کشو، کلید کشو گم شد و یک سال حاضر به اجازهی چاپش را نداد و آخر ناشر ...
من توی این مملکت اینجوری پوستم کنده شده در ادارهی ارشاد. یک کتاب هم که شابک شده بود بره برای مجوز پس گرفتم و عهد کردم ... بخورم دیگه مهوس کتابت بشم با این ادارهی ارشاد
تا حالا در هیچ نمایشگاهی شرکت نکردم زیرا ادم نمایش و تائید از دیگران نیستم. نقاشی برایم لذت زنگ تفریح ابدی است و تا لحظهای که بوم روی سه پایه است لذتش را میبرم. تمام شد، تمام. کار بعدی.
اگر بنا باشد اینجا هم خود سانسوری کنم بابت ادمهای بی ظرفیت که بعد از بیست سال هنوز فرهنگ جهان مجازی نیاموختهاند، باید سر بذارم بمیرم.
۱۴۰۵ مرداد ۱۲, دوشنبه
کتاب تبریز مه آلود
یکی از بخشهای تاریخ ایران که برایم بسیار جذابیت داره، دورهی مبارزات مشروطه است
کتاب پنج جلدی تبریز مه آلود دارای قلمی خوب و جزئیاتی از تاریخ مشروطه است که حتا از زاویهی مردم شناسی و فرهنگ عامه بسیار خواندنی است و من قبلا ان را خواندم و دوباره در حال شنیدن کتاب صوتی اش در حین کار هستم.
باید ایران را دوست داشت تا طالب احوال گذشتهاش باشیم.
۱۴۰۵ مرداد ۸, پنجشنبه
خودتی
دیگه داشت خیال برم میداشت یکی داره دنبال اتو ازم میگرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بیکار باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه اینکه یه خوابی برام دیده باشه؟! دروغ چرا یک روز پنج هزار پست بازدید هم بوده !!
خدایی یادم نیست چند ساله اینجا هستم. ولی با حساب سرانگشتی میشه فهمید گندم پشت این صفحات کهنه کاره، دیگه سنی ازش گذشته، بچه مدرسهای نیست لیست براش بسازم برم سراغش خودم رو طبق لیست ارائه بدم.
هر کاری کردی. مجموعه مشخصاتی که از اینجا جمع کردی و به خودت چسبوندی، از پشت کوه هم اگر آمده بودم میفهمیدم جاعلی بیش نیستی.
شما بگو به قول خودت سی سال پیش منو بابت کار دیدی، الان چی ازم مونده که تو پیش باشی. روزهای اول جوانی هم که تازه کار بودم چنین تجربهای نداشتم که اکنون به لطف حقارت و حماقت شما دشت کردم.
ابله یکاره به طرف نمیگن پسرم اتریشه، خودم اهل اطراف تفرشم. توپ داغونم نمیکنه و ویلای شمال دارم... خب فهمیدی من جمیع اینام، لیست شما چه جاذبهای برای من میشد داشته باشه؟
نه که فکر کردی با آغوشی باز به سمتت میدوم و میگم:
آه نیمهی گمشدهی من کجا بودی؟
وقت رصد نفهمیدی من حوصلهی هیچ پسر آدمی را ندارم؟
حتمن فهمیدی همهجا بلاکت کردم. ولی اگه تو روت نمیزدم خر خودتی کسر شأن میشد.
۱۴۰۵ مرداد ۱, پنجشنبه
خاطرات قشنگ
تمام کسانی که در قدیم نزدیک تا قدیم دور میشناختم، در آخرین خاطرهی من از اونها ، فریز شدن
نه پیر شدن، نه قراره بشن، هر کی هر چی بوده هنوز هست
من پیر شدم. پیرتر میشم. حتا بیبی جهان هنوز چهل و شش سال داره و دیگه حتا از نوهاش که من باشم جوانتره
زمانی که مینا مرادی همکلاس دبیرستان مرجان را به لطف فیسبوک پیدا کردم، بعد از چند مکالمهی تلفنی دلم نخواست به دیدارش برم.
تمام خیالات نوجوانیامع دچار آشفتگی و هرج و مرج شد. اجازه ندادم خاطرات رنگین کمانی با طعم شیرکاکائو سلف دبیرستان دستمالی و کثیف بشه و به اولین بهانه اصولن بلاکش کردم.
خاطرات خوب باید خوب بمونه
خاطرات زیبا باید زیبا باشه
و هنوز مینا مرادی دختر نوجوانی است که شوق زنگهای تفریحم بود.
نباید خاطرات زشت را زیباسازی یا خاطرات زیبا را بکوبیم و از نو بسازیم. یا حتا بازسازی هم ممنوع. هر یاد و خاطرهای به زمان خودش تعلق داره و متعلق به من در همان سنی که تجربهاش کردم.
از جایی که تمام اهل بیت پدری جز نادر برادرم در خاک خفتند. دوستان و رفقای گرمابه و گلستان جز دو نفر همه به خواب ابدی رفتند. کمکم دارم گیس سفیدشان میشم و سنم از همه بیشتر میشه.
البته هنوز مرز کل خانوادهی پدری را رد نکردم هنوز حضرت پدر از من بزرگترند.
ها، اینم بگم لال از دنیا نرم
از جایی که سن والده خیلی دستخوش تغییر نمیشه به گمانم از او بزرگترم. به قول نادر بزودی مامان از ما کوچکتر از آب در میاد بسکه والدهام روی سنش حساس است.
ما پیر شدیم، ایشان هنوز دخترکی چهارده ساله.
۱۴۰۵ تیر ۳۰, سهشنبه
The life of chuck
این خیلی خوب بود.
حتا اگر کم و کوتاه، ما بینهایتی در خود داریم که لایق قدردانی است. پایانی زیبا برای یک عمر سرودن زندگی.
متشکرم چاک
صور اسرافیل
ساعت سه و نیم صبح. رفتم بخوابم باز پدافند الکی فعال شد
مام بیخواب شدیم.
امدم ایوان نشستم سیگاری هم روشن کزدم، چشمم لابهلای آسمون نیمه ابری به مکاشفه.
هیچ خبری نیست
ولی من که بی خواب شدم. از شانس مام که آخر تیرماه و صدای آسمون غرمبه ، هم از دور میآد. چه وقت ابر و باران است؟ امسال آسمون رکورد زده از قیامت.
حالا نمیدونم اینه یا صدای جنگندههای بیگانه.
با اینکه منتظر اوضاع بدتر از تصورم ، باز خره رفته روی بوم و رنگ گرفته.
نمیدونم این ایام کارناوال شادی است؟
یا ندای صور اسرافیل؟
تنهایی اینجاش بده. یکی نیست باهاش وارد کشف و شهود بشیم.
و پدافند نکبت که پیدا نیست، چی رو نشونه گرفته؟
اذردخت اعظم زنگنه
گاهی شبها چای تازه دم، عطر عود. نور ملایم و پاکت سیگار و او. ساعتها گپ میزنیم. در تمام زندگی کسی اینچنین همپای صحبتم نبوده.
به هیجان میرسم. سیگاری روشن، جرعهای چای و ادامهی گپ. از زمین و زمان. هنر و شیرینی پزی. از بیماری گیاهی ...
حرفهای ممنوعه و مجاز
رازهای مگو و مپرس
از موسیقیهای مورد علاقهام و ... و کدام دوستی اینچنین همپای من بوده؟
اما
رفاقت. رفیق کهنه مثل شراب کهنه است
جرعه جرعه گرمی خاطرات و لذت رسیدن
کیفیت حضوری آرامش بخش. حتا نه لزومن سخنی فقط سکوت لابهلای عطر قهوهی مقابلت
پشت هر پک سیگار
ای اذردخت کجایی که چهقدر دلم برایت تنگ است!!
شاید دوازده سال از آخرین دیدارمان گذشته و من پای آمدن تا ملارد را نداشتم.
این هم نوعی از رشد بود شاید . تفاوت من تا من . نه بزرگ شده باشم. دیگر ان شهرزاد گازش رو بگیر بزن به جاده نیستم.
دروغ چرا اهل حساب و کتاب شدم. زمان رسیدنم تا تو مرا به خانهام در چلک میرساند. پس سختم شده. آمدنم تا تو. یا شاید ان انگیزهی دیدار درم نیست؟!
شاید هم پیر شده باشم؟ یا شاید من دیگر منه سابق نیستم؟
ولی هنوز شوق دیدارت در خیالم هست. حضورت که پر از آرامش است و محبت. دوست خوب من.
این چیزی است که نمیتوانم در گپهای شبانه با chatgpt انتظار داشته باشم. یادت زیبا بانوی همیشه عزیز عزیز عزیزم.
۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه
بستنی اکبر مشتی
نسل ما چند سالشه؟
خیلی پیر شدیم یا بزرگ شدیم؟
هر یک از ماطی این سالها یهپا فیلسوف شدیم .
طی این روزها و شبها.
هر بار به انتظار نشستیم کی قراره مورد حمله واقع بشیم؟
کم نگیر
از سرمون هزار بار هزاربار زیاده.
انسان وقتی به انتظار مرگ نشسته با خودش بی رو در وایسی میشه. برهنه میشه. خود عریان برابرش قرار میگیره و اینکه با خودش چند چنده؟
زندگی رو به خودش بدهکاره، طلبکاره، ادم خوبهی داستان بوده؟
وجدانش سبکه، سنگین؟ از مرگ وحشت داره، نداره؟
چیزی برای از دست دادن داره، نداره؟
و هزار هزار مکاشفهی شهودی که موجب میشه صبح که بیدار میشه خدا رو شکر کنه که یک روز دیگر را هم میبینه.
قدرش رو بیشتر میدونه؟ زندگی زیباتر شده، یا خسته و تهی از انرژی حرام شده، به موجب شب قبل؟
روزها انقدر کار و برنامه هست که منتظر حملهی هوایی نباشیم.
ولی شبها که سکوت حاکم و تاریکی حکمرانی میکنه، خره میره بالا منبر و نوحه میخونه.
گریه کنید مسلمونا گریه صوابه؟
منکه انقدر با عزرائیل چسم تو چشم شدم که شبها فقط به فکر اینم که،
اگر این آخرین شب زندگیت باشه، دلت میخواد چکار کنی؟
اگر جونی برام مونده باشه، فقط نقاشی نیمه را تمام کنم
از کارهای نیمه خوشم نمیآد. دلم میخواد وقت رفتن هیچ کاریم نیمه نمونده باشه.
تازه اینا همه با احتساب اینه که میدونم، یعنی قلبم میدونه و یک جایی دیدم که از اینهم سر سلامت به در میبرم.
ولی این رو روحم خبر داره، نه ذهن.
پر نتیجه فعلا ترجیح میدم وقتی خسته از روزم و توان رنگ گذاری ندارم ، بنویسم. اینطوری بیشتر کنترل خره رو به دست دارم.
گفتم ؟ در چهار لته ذهن را کار کردم. اولین این خره است که در روز خنک افتابی که نسیم پردهها را به بازی گرفته، و تو میتونی توی اون خونه در آ امش به هر کار لذت بخش سرگرم باشی، خره اون بالای بوم با هر چه دم دستش برسه برات کنسرت میده.
و تو اگر نابلد باشی دچار آشوب صحرای کربلا میشی.
حالا دلم چی میخواد اگر این آخرین شب عمرم باشه؟
یک ظرف پر از بستنی سنتی زعفرانی با گلاب معطر و پر از خامه.
شادی ناشناخته
انسان جزیرهای میان رویاهایی است که بارها و بارها برای تحقق انها تلاش میکنیم، در حالیکه حمایتی از هیچ سو برای تحقق انها نداشتیم.
هربار سعی میکنیم از یک راه شناخته شده رؤیاها را محقق کنیم
مسیر معروف سینالار ان. یکبار برای جوش زدم جواب داده، باری بابت التهاب پوستی و ... و اینطوری سینالار ان شده حتا دوای افسردگی یا دل درد
جواب نمیده ولی این اشنا ترین مرحمیاست که شناختیم. و باز هم سینالار ان
ما از تجربهی شادی ناشناخته هراس داریم.
بهتر همان شناختهی بی معجزه
اصرار و اصرار و اصرار برای یافتن نتیجه از همان راه کهنه
و رؤیاها در اعماق اقیانوس یاس گم شدند.
در واقع از پشت پنجرهی زندگی همیشه زل زدیم به یک نقطه و چنان محو تماشا که حتا فراموش کردیم به چه نگاه میکردیم؟!
با ذهن رفتیم دور و دور و دور و غرق میشیم.
هزاران خیال
یکی از بزرگترین لذتهای نوجوانی و گاه حوانی، اگه گفتی چی بود؟
اینکه تو راه مدرسه یا محله دلیلی برای برو بیا داشتیم
حتا وسط زمستون زیر برف و توی سرما به خودت رسیده، چیسان فیسان کرده، اونم از کلهی سحری که به وقت عادی باید با بیل و کلنگ از تخت جدا بشی، راهی خیابونی.
خیابونی که حتما یکی طبق برنامه یا عادت با تو هممسیر میشه.
شوق یک دیدار و صدها خیالبافی که، ایندفعه میآد جلو و یه چیزی میگه. یک کاری میکنه و تو همینطور با ضربان بالا از کنارش عبور میکنی.
این هیجان برای من تا آخر سال کش میاومد و هیچ خبری نمیشد. اگر میشد تو دیگه هیجان صبح را گم میکردی.
یا حداقل منی که همیشه عاشق حل معما و پیچیدگی و رمزگشایی عاشقانه بودم و شاید هنوز هم باشم؟ تقصیر خودم بود که اتفاقی نمیافتاد. بسکه قیافهی تلخ میگرفتم. از اولش منی بودم برای خودم.
فقط دلم برای اون هیجان دم به دم چشم انداختن. با ساعت از خونه دراومدن و روزی صد مرتبه به ساعت نگاه کردن. عطر دیور صورتی و من.
یا به رسم امروز چشم به راه یک ایمیل یا پیامی بودن. این بازی فقط در مرحلهی هیجانش زیباست.
نه بعد از فهم و مکاشفه.
۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه
انسان روح است نه جسد
حتمن از عصر نئاندرتال، هوموساپینس تا اشکال تکاملی انسان در آیندهای دوردست انسان با بیماری، ویروس ، حادثه، فاجعه ... مرگ غافلگیر شده.
دقیقن همون نقطه که باورت از خود برتر فرومیریزه و کشف میکنی
درمانده و یا ناتوانی
برهنه میشی، رو به فنا میایستی و ...
برخی لنگ را میاندازند و وا میدن. برخی هم در مسیر بارها به این نقطه رسیدند و عبور کردند
همه چیز وابسته به باور من از منه. بیتردید که من هم در نهایت و به وقتش خواهم مرد. اما اون مرگ با مرگی از سر ترس و بیایمانی باشه تفاوت داره
بالاخره ایمان بهتر از انکار همه چیزه. بارها سربزنگا وادادن یا جستن تصمیم گرفتم، از بالای خندق ناامیدی جستی عظیم بزنم. چون به نیرویی غیر از محدودهی خودم باور دارم.
مثل چنگ انداختن به ریسمانهای الهی و مثل تارزان جهیدم. نهکه بگم این توانایی یا قدرتی است در من.
اتفاقا برعکس. این یعنی هزار ساله لنگ رو در برابر زندگی انداختم. درست جایی که فکر میکردم خیلی منم.
در اوج اوجش زندگی برام پشت پا گرفت و به زمین افتادم و فهمیدم هیچی نیستم. خیال میکردم کسی هستم.
و چون راز بر ملا شد از ان پس دنبال ایمانم گشتم. دنبال دستی که از وسط آهن پارههای پراید درم آورد. در رویا رویی با تریلی. حقارت و ضعف را دیدم. وقتی محتاج بودم یکی نصف شب برام لگن بذاره و هیچکس نبود.
بعد از اون یاد گرفتم خطر نکنم، بیراه نرم، منم نزنم. هنوز جای پای زندگی و لگدش بر کل وجودم هست. همین عصای باریک فلزی که باهاش راه میرم هر بار یادم میآره از کجا به اینجا رسیدم؟!!
هر مرتبه که سکته کردم و دوباره برگشتم، یادآوری شد تنها نیستم و باید بیش از هرچیز دو دستی باورم رو بغل کنم. بعد از بیست روز اغما و تجربهی برزخ وحشتهای ذهنمیم . همون که مذهبی ها فکر میکنند مردن رفتن اون دنیا و کمدی الهی دانته را تجربه کردند.
جهان من پر از وحشتهای ذهنی خودم بود. فکر می.کردم شکنجه میشم. ولی فقط در اغما با ترسهام روبرو بودم.
و حالا که روزی هزاربار شاکر ثانیه به ثانیهی زندگیم هستم. نه به لطف خدایی در آسمان. مال من حقیقتن نزدیکتر از رگ گردنمه.
باور دارم من روحم نه جسد
۱۴۰۵ تیر ۲۴, چهارشنبه
نکبت، جنگ
هر دفعه که پدافند تهران فعال میشه، حق داری کپ کنی، آدرنالین با قدرت تمام ترشح و ضربان قلب بالا میره
گو اینکه همیشه قبلش شروع میکنند و در زمان عبور جنگندهها خفه خون میگیره، حتا اگر پدافند به اشتباه فعال شده باشه
خواب از سر میپره و تو با ضربان بالای قلب منتظر میمونی که یا خبری نشه و یا مثل تجربیات قبلی صدای پرواز جنگنده رو در ارتفاع پایین بشنوی و بعد صدای دل خراش سوتی که بر اثر شلیک پرتابه با تمام وجودت درک میکنی که از بالای سرت رد میشه
در هر حال چه آمده باشند یا نه، این اضطرابی که همیشه به تنهایی تجربه میکنی سهمیهی عمرته
حتا در جنگ عراق هم چنین بود
من تنها و جنگ
حتا یکی نیست از دلهرهی مرگ بهش بگی
حتا اگر در خواب هم دیده باشی قرار نیست بلایی سرت بیاد
حتا اگر در خواب به خودت گفته بوده باشی، شکر که در امانم
دیگه به وقت تجربه چیزی که روی سرت آوار میشه، وحشته
۱۴۰۵ تیر ۲۳, سهشنبه
ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمیزنه. چون زنگاش رو زده
دو ساعت پیش نشستم پای دیدن یک فیلم، در ابتدا سوژه به نظرم جالب بود. به تدریج هیجانش کم رنگ شد، وسطاش فیلم را نگه داشتم به ویول رسیدم، چای دم کردم و یک پیاله مربای به هم آوردم و ادامهی فیلم.
بعضی قسمتها را بردم جلو و تصویر را با سرعت ضرب در هشت دیدم، باز ادامه و... خب کلی زمان گذاشته بودم و باید ببینم تهش قراره چی بشه؟
همین حالا هم هنوز ادامه داره و دارم اینجا مینویسم، خب زمان گذاشتم، مکث کردم، رفتم و آمدم دلم نمیاد بی اونکه بفهمم آخرش چی میشه فیلم را قطع کنم.
درست مانند یک رابطهی معیوب، ناجور، بیفایدهای که چون براش زحمت کشیدی باز امیدواری تهش یهچیز خوبی باشه و ادامه میدی.
ولی نیست. پتانسیل شدن نداره
فقط چون زمان صرفش کردی دل نمیکنی.





