۱۳۹۱ اردیبهشت ۴, دوشنبه

بی عشق زندگی



بعد از کلی شنیدن صدای بهار و پرنده‌ها
 بین درخت‌ها
بعد از کلی تماشای، آسمان
بعد از یک لیوان چای تازه دم عطری
در مجاورت امین‌الدوله‌ی جوان و هم‌صحبتی با غنچه‌های نسترن
به اتاق کار برگشتم
تازه نشسته بودم این‌جا که ریتمی خوش، شیرین، عاشونه دلم را لرزوند
که از تی‌وی پخش می‌شه، یک ترانه‌ی پر سوز و گداز عاشقونه
به زبان عربی
ماجرای یک برگی تازه خورد
قلبم به جوشش افتاده بود و تند می‌کوبید به قفسه‌ی نحیف سینه‌ام
دور خودم چرخی زدم
فکر کردم به ناگاه عشفی درم جریان یافت و خودم نفهمیدم
کسی این‌جا نبود
حالا من هستم و حسی عجیب، عاشقانه
پر از اشتیاق، پر از نیاز
پر از دلتنگی و خواستن یار
چی شد که به گه جادو شد؟
نه که عشق ویروسی است که با بهار می‌آد؟
شاید بین عطر نسترن‌ها نشسته بود؟
ولی چه‌طور ممکن شد ، بی عشق زندگی کنم؟

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...