۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

درگیر، شاخه‌ها




درد این قوم آریایی، گشادی‌ست
قدیم وقتی اون‌همه اصرار کاستاندا و شیخ‌ش را به مرور می‌دیدم و چون کار بسیار دشواری بود، فکر می‌کردم نه که با مرور من یه‌چی تو جیب‌شون می‌ره
و همیشه هم جیم می‌زدم
خیلی درداناکه ان‌قدر با خاطرات پشت سر وربری تا رد پای خودت را در همه اون آثار ببینی و دردت نیاد
ولی بعد از مرور انبوه، چیزهایی باعث نشخوار ذهن می‌شه که هنوز پس‌مانده‌هایی به نام نقطه ضعفه در من داره
و بهترین کار ممکن خلاص شدن از شر تمام آن‌هاست
مثل:
به هر ضرب و زوری که بود، بالاخره گل‌دان‌ها را برگرداندم داخل خونه
ذهنم گیر کرده بود بین شاخه‌ها و امونم نمی‌داد
خب ایی چه دردیه؟
ما که خودمون نزده می‌رقصیم و گرفتار گفتگوهای فردی
خودم با دست خودم که نباید آتو به دست ذهن بدم؟
خسته کننده‌ی جسمی و آزاد ساز ذهن درگیر شاخه‌ها 
بالاخره خفه خون گرفت و دست از سرم برداشت
چرا عاقل کند کاری
اصلا؟

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...