۱۳۹۱ اسفند ۲۵, جمعه

منه دوست داشتنی



 به میمنت و مبارکی کوه دماوند هم قراره یه روزی از صبح فوران کنه
من که فقط یک شهرزاد ساده هستم
دیروز که طبق معمول جمعه‌های اخیر شاگرد داشتم و باید با اون‌ها سر و کله می‌زدم در حالی‌که دلم نمی‌خواست ریخت یکی‌شون رو ببینم
چون منو به یاد پریا می‌انداختند و این‌که نیست و تازه دارم قدر بودنش را می‌فهمم
همیشه که جنگ و ستیز نبود
ما روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌های بسیار خوبی با هم داشتیم
شاید تنها کسی که در این دنیا حقیقتا دوستم داشت، بهم فکر می‌کرد و مثل مرد خونه هر از گاهی با یه چیزی زیر بغل می‌امد خونه که در فلان خیابان یا ایستگاه مترو دیده بود و به‌یاد من افتاده و خریده
این‌ها همان حرکات ریز و ظریف محبتی‌ست که تا امروز هیچ کس
هیچ مرد و نامردی، هیچ یار و رفیق گرمابه و گلستانی
مادری، برادری، کس و کاری....... نداشت و پریا به من می‌داد را حتا بلد نبود
لاکردارا همه منو به چشم کارت بانک می‌دیدن و ما تا وقت مرگ هم نخواهیم فهمید بالاخره دوست داشتنی بودیم یا خیر؟
  پیشانی من که چنین بوده تا حالا
به هر حال چه‌طور می‌شه تنها موجود دوست داشتنی زندگیت چندین کشور و ملت با تو فاصله داشته باشه
و تو برای آمدن عید شاد باشی؟
آخر عید امسال هنوز زنده باشم شانس آوردم
هر روز که می‌گذره حالم بدتر از روز قبل می‌شه و هر چه به عید نزدیکتر من پریشان‌تر می‌شه
و این همه تنها و تنها محصولی‌ست از ،من
همونی که عاشق خودشه و دربه‌دره یکی پیدا بشه تا عاشقانه ستایشش کنه
بهش محبت کنه و هر روز از بابت این‌که او را داره سپاس‌گزار خدا باشه
ما همیشه درد خود خواهی داریم 
نه بیشتر 



صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...