۱۳۹۳ شهریور ۱۱, سه‌شنبه

حواشی بهشت



ای کاش راهی به بازگشت به اصل و فطرت خود بود
به لطف آخرین طبیب افتادم کنج بهشت و مات و مبهوت به اطراف نگاه می‌کنم
یعنی
طرف بسته‌مون به نسخه‌ای که از پسش چیزی جز ژنریک پایه و اساس فطرت نیست
بی خیالی و بی هویتی با منه ذهنی
از حاشیه‌ی محله‌ی بد ابلیس ذلیل شده رفتیم کنج بهشتی خیالی
نه فکری و نه ایده‌ای
نه بیمی و نه هراسی
هیچ چیزی نیست جز سکوت درون و بیرون
بد هم نیست
اگر نشده از پس ذهن نکبت به تمام بر بیام، نیم‌بند دارویی‌ش شده
یعنی هم‌چین روی ابرا گیر کردم که نه می‌شه بیام پایین و نه برم به بعدی بالاتر
نه خوش می‌گذره و نه بد
همین‌که مثل ور وره جادو یه بند به گوشم نمی‌خونه، خوبه
اما چه کنم با بخش بی‌قیدی و بی غیرتی؟
وقتی می‌شه با یک نسخه یه نموره در کارگاه بود و قدری هم پای تی‌وی لم داد و از چیزی شاکی نشد
در این زمانه‌ی داعش‌یان از معجزه کم نداره

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...