۱۳۹۳ مهر ۱, سه‌شنبه

هم هویتی من با ذهن بیگانه





یک عمر برای منه بی‌چاره‌ام دل‌سوزی کردم و زار گریستم که:
چرا من سراغ هر چی می‌رم
به‌کل می‌پوکه؟
یعنی دست به هر کاری می‌زدم، می‌شد بلای جون
از ساختمان سازی و تصادف در جاده تا این مورد اخیر و حساسیت به رنگ
یعنی کلی موضوع داشتم برای غم‌خواری برای منه بی‌چاره‌ام
تا جایی که توهم زدم
نه که اصولن از مرگ برنگشتم که بعد از اون هیچ کاری تام و کمال نمی‌شه؟
تا جناب شهبازی
رحمت به روح پدر و مادرت
راست می‌گه
من به هر کاری که دست می‌زنم چنان باهاش هم هویت می‌شم 
که تو گویی جز این خیالی نیست
می‌شم خوده سوژه
خوده کار
و شروع به ساخت و ساز هویتی جدید می‌کردم
منه معمار
منه نویسنده
منه نقاش 
منه مادر 
منه همسر
منه عالی‌قدر
عالی پیام
و تمامی این من‌ها یک به یک از سرم می‌افتاد با بروز وقایعی دردناک
حالا با همه‌اش مواجه شدم و فهمیدم که
 این انگیزش هستی که در من به تجربه اومده است و اجازه نمی‌ده
با هیچ توهمی هم هویت بشم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...