۱۳۹۳ دی ۲, سه‌شنبه

صیاد




 همیشه وصل جدای از خانواده بودم
شش‌مین دختری که هیچ قدمش برای مادر مبارک نبود
اما عزیز دل پدر بودم تا هنگامی که رفت و من را با منی به وسعت جهان تنها گذاشت
منه من نه از حمایت و عشق مادر که از پس  مهر پدر سرچشمه گرفته بود
خدا پدر، پدر سلطان، پدر بزرگ و تا ابد جاودان و برای من همین بس بود که سایه‌ی پدر بودم 
و این که تو بعد از پنج دختر بتونی خودت رو در دل سلطان جای کنی
موهبتی بزرگ بود و مرا در دام انداخت
دام ذهن
دام جهان مجازی
دام توهم‌های باطل
گاهی فکر می‌کنم
کاش پدر هم بهم محبت نداشت و منی وسعت نمی‌گرفت
ولی خب موجودی عقده‌ای و تهی از مهر می‌شدم که نمی‌دونم منم رو به کدام سو هدایت می‌کرد؟
و این من با عصا و بی عصا باید زندگی می‌کرد
تنها و بی‌کس ماند و 18 فقره خودکشی
و یک دختر کوچک
تا چه حد می‌توان خود خواه بود و از من فریاد کشید و بچه‌ای در خانه را ندید؟
صبح تا شب فریاد و پرستار جیره بگیر
من بودم و تمام حقایقی که از آن پس پرده می‌درید


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...