۱۳۸۴ مرداد ۲۳, یکشنبه

date




از صبح صد مرتبه رفت مقابل آينه و خودش را بررسي كرده , براي قرار امشب .ا
حالا هم كه وقت ملاقات بود تمام مدت ذهنش در گير بود به آخر شب , منتظر بود تا جمله جادويي دوست دارم عزيزم را دهنش بشنوه . ا
اما از همه چيز مي گفت , الا چيزي كه اون منتظرش بود .ا
بي‌مقدمه مرد دست دراز كرد و ضربان قلبش رسيد به پانصد , يعني در رستوران مي خواست جلوي اونهمه چشم ازش خواستگاري كنه ؟ا
مرد فندك را از كنار دست او برداشت تا سيگارش را روشن كنه .ا
آهي كشيد و نا اميد شد .باز از همه چيز گفته مي شد جز , مطلب اصلي .ا
مرد با خودش درگير بود , بايد چطور پيشنهاد بده بياد خونه اش ؟! كمي اين پا و اون پا كرد و گفت :
دلم مي خواد طلوع صبح را با تو ببينم .ا
كله قند بود كه در دلش آب شد . از قرار تصميم گرفته بگه چقدر دوستش داره .گفت : ولي من دوست دارم هم طلوع و هم غروب را با تو ببينم .ا
مياي صبح طلوع را با هم ببينيم ؟
چطوري ؟ صبح زود بيام از خونه بيرون ؟
چه لزومي به رفتن ؟ دلت نمي خواد خونه منو ببيني ؟
حرفش منطقي بود . چون بايد خونه اي كه تا آخر عمر قراره زندگي كنه بپسنده ؟ گفت : راست ميگي ولي حالا وقت زياده براي ديدن . باشه به وقتش .ا
از پشت شيشه رو به خيابون نازي جون گذشت . مرد بي اراده بلند شد و از آنجا رفت بيرون . ا
مونا جون مونده بود كه چي باعث شده ؟ نيم‌ساعت از بيرون رفتن مرد گذشته بود و مونا هنوز منتظر بود مرد با دسته گل برگرده و بگه چقدر دوستش داره ! ا
روياي شيرينش با سوال گارسون پاره شد كه گفت : ببخشيد صورت حساب داريم مي بنديم و همه رفتن .
مونا جون با تعجب گفت : منتظرم , بذار آقا بياد !ا
.گارسون گفت : آقا گفتند شما ميز را حساب مي كنيدو همون موقع رفتند

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...