۱۳۸۵ آذر ۱, چهارشنبه

قندیل


سردمه. خیلی هم سرد
مثل یک میت. نوک دماغم قندیل بسته و از سرما دارم می‌میرم. اما دلم نمی‌خواد برم توی خونه. شاید یک‌جور خود آزاری باشه؟
فکر کنم دارم خودم و تنبیه می‌کنم. اومدم جایی که سی سانت برف اومده
هوا بس ناجوانمردانه سرد است

زمستان است

خودم رو تبعید کردم. می‌خوام کمی غصه‌ی سرما و سختی بکشم تا نداشته‌هام از یادم بره. مثل یک بغل پر از عشق
یک چشم منتظر
یک صدای امن و صمیمی
دستی که با مهر نوازشم کنم
شاید وقتی برگردم قدر داشته‌هام رو بیشتر بدونم؟

پروژه خونه دهاتی هم تعطیل شد رفت پی کارش. اون‌هایی رو که من می‌خوام قابل معامله نیست و میراث فرهنگی روشون سایه انداخته
. شاید باید برم جای دیگه و خودم رو پیدا کنم ؟
شاید اصلا لازم نیست جایی برم؟

دلم از غصه خالی بودن در شرف انفجار و اشک‌ گونه‌هام رو میِ‌سوزونه اما توی دلم آتیشی برپاست! ای روزگار
راستش عادت ندارم بی عشق باشم. یعنی بی‌عشق زندگی کردن رو اصلا بلد نیستم
نمی‌دونم چه‌طور صبح از رختخواب جدا بشم؟
چه‌طور شب بهش برگردم؟

داره با خدا هم کلاهمون میره تو هم. امروز رفتم وسط جایی شبیه دره که دورتا دورم کوه بود. باورنمی‌کنی، نفسی جز نفس‌های من نبود. از ته دل فریاد زدم. گفتم
بابا عشقی پس تو چی‌ رو می‌خواهی در من تجربه کنی؟

چیزی هست که نبوده یا ندونی؟
مگه نخواستی در وجودما عشق رو بفهمی و درک کنی؟

پس وا بده. بس نیست؟
بذار این وقت مونده رو با هم حال کنیم. بذار کمی در بهشت زندگی کنیم
این‌همه واویلا بست نیست؟
این‌همه آدم تنها کافی نیست؟
چقدر چشم گریون می‌خوای؟
اون‌هایی که تا حالا داشتی کافی نیست؟

نکنه تو شیطونی و من حالیم نیست ؟
مگه می‌شه خدا با موج منفی هم حال کنه؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...