۱۳۸۷ مهر ۱۲, جمعه

می‌شه


می‌شه تنها بود و از تنهایی دق کرد
می‌شه دنیا رو پنجره‌ای رو به تاریکی دید و ضخیم ترین پرده ها را برابرش کشید
می‌شه از همه‌چیزش شاکی و طلبکار بود
می‌شه نق زد و با سنگ شیشه‌ها را شکست
می‌شه سبز بود و یک‌جا نشست
می‌شه شیشه‌ها رو هر لحظه پاک کرد تا لکی بر نگاهت نشینه
می‌شه خندید و راحت نفس کشید
می‌شه همه آنچه که نداری را یافت
می‌شه مثل شازده کوچولو به سیارات بسیار سفر کرد و مثل روباه
طلبة اهلی شدن باشی
البته به شرطی که اهلی شدن و رام کننده را دوست داشته باشی
می‌شه مال دیار رام شدگان، عشق باشی
می‌شه هم به برجک سیمانی و دور از دسترسی پناه برد و پرده‌ها را کشید
من در می‌زنم و از بین آن همه تاریکی دست دراز می‌کنم
دستم را بگیر


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...