۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

عبور



به آینة بزرگ، بالای کنسول نگاه می‌کنم
انگار دارم خودم رو از زاویة دید پدر می‌بینم. آخه آینه کنسول یادگار پدره و من همیشه درش شانزده ساله بودم
تا همین چند وقت پیش. باور کن
الان دیگه خودم در قید و بند تصویر در آینه نیستم. شاید روز جشن خاطره‌ها باشه که بالاخره اجازه پیدا کردن از قفس آبگینه به گذشته‌ها برگردند
دیگه خیلی اهمیت نداره پلک داره می‌آد پایین؟
اومده پایین؟
یا قراره بیاد پایین
خیلی وقت پیش بود که فهمیدم، همه یه روز پیر می‌شن
یکی‌ش من
مهم این بود که در هیچ سنی هم‌زبان خودم را نداشتم و تنها بودم
طول و عرضش بد نیست، اما من همه‌اش تنها بودم و این خسته‌ام کرده



کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...