۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

عشق اول


 

وقتی صبح ، هراسون بیدارشدم که سرویس امروز را شروع کنم،
یادم افتاد مدتی است حتی به عشق فکر نکردم
 اما نبودش در روحم یک جای پای گنده گذاشته بود به اندازه‌ی نصف قلبم
این یک علامت خطر بزرگ بود.
مگه می‌شه بی عشق زندگی کرد؟ به‌قول رفقا
ایمکان نداره
هر چی توی خرت و پرت‌ها رو گشتم کوچک‌ترین رنگی از عشق در خاطر نداشتم .
نشستم کلی مراقبه کردم و زور زدم اما باز خبری نشد.
حالا از راهکار بعدی استفاده می‌کنم
سلام به همه اون‌هایی که روزی قلبم رو لرزوندن و رفتن
سلام به اون‌ها که لرزوندن و موندن
سلام به اون‌هایی که لرزیدن و من رفتم
یا لرزیدن و من حتی نفهمیدم
سلام به اولین تجربه‌ی عشق نوجوانی حمید رضا مشفقی
و سلام به آخرین و
تجربه‌های بین این دو که آمدند و مدتی من‌رو پر از حس عشق کردند
احساساتی که گاه عمیق و به یاد موندنی شد و یا بیشترشون که اصلا اسم‌شون هم یادم نیست
سلام به اونی که هنوز درش احساسی از من هست یا اونی که در راه آینده است
سلام به همه عشق‌های زندگی های قبلی ؟
خدا رو چه دیدی کی می‌دونه در زندگی های خیلی دور کی بوده ؟
لابد تجربه‌ای از عشق داشتم که همیشه اینطور بی‌قرار عشقم ؟
سلام به همه خاطرات گرم عاشقانه‌ی 

دوردست ترین
یا حتی اولین تجربه دنیایی‌ام
و حتی شاید ، سلام به آدم

مراسم عشق ورزی به پریا چنان از خودم غافلم کرد که امروز ترسیدم


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...