۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

خیلی خیلی دور. خیلی خیلی نزدیک




هنوز به انتظار تولد اون سحابی ، خیلی دورم که روزی در راه سفر به امروز دیدم
من ماندم و سحابی به‌سوی زایش می‌‌رفت
من مُردم
سحابی، متولد شد
شاید آن سحابی، خیلی دور، خیلی نزدیک. که همه‌جای خاطراتم بود، خود، من بودم
که
در سینة فراخ و سنگی، دشت
به فردا دل سپرده و در افق‌های بیگانه به انتظار رویشی نو نشسته و خوش بود
و
خاطر،‌ سحرگاهی که
از نو
از تو
زاده می‌شوم ، یگانه عشقش بود







خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...