بهقول شیخ اجل دون خوان:
سالک وقتی حالش خوبه که در حال مبارزه است و سالک دشمنی نداره، مگر خودش
میمونه بهمن که تازه بعد از دوسال از خواب زمستانی درآمدم
دو سال بیتفاوتی و اه گفتن به هر چه هست
چهار سال به این فکر کردم که دفتر جنگ چیه؟
یعنی در آخرین کتاب ناوال از دفتر وقایع بهیاد ماندنی
یا دفتر جنگ گفته شد
تمام این مدت فکر کردم که این دفتر رو چهطور باید درست کنم؟
ما کی نجنگیدیم؟
زندگی به جبههی جنگی میماند که تو درست وسطشی
و در این دفتر از کجاهاش باید نوشت؟
تا دیشب که سری به پستهای قدیمیتر زدم
بخصوص پستهایی که نوشته و خیلی زود از صفحه به انبار ذخیرهجات سوت شده
و مسیر این مدت رو دنبال کردم
همون حال خرابیهایی که صبح تا چشم باز میکنم، بهم میگه:
دیشب تا خود صبح وسط محلهی بد ابلیس ذلیل مرده بودم
یعنی خودم میفهممها، ولی چنان تحت تاثیر انرژیهای منفی ذهنی قرار میگیرم که
فکر میکنم حتمن باید بنویسم تا از کلهام بره
تازه همهاش علاوه بر مرور دوبارهایست که با هر سوژه و روز میکنم
دیشب فهم کردم که این دفتر همینجاست، و من ده سالیست که درحال نگارش آنم
خب الهی شکر که دفتر هم کشف شد
اما فایدهاش چیست؟
اینکه فهمیدم دو سال گذشته رو وا دادم
به خیال خودم در حال مبارزه بودم
شاید مبارزه با خواستن و زندگی مثل همه کردن؟
اما نه این و نه تصوری که تو می تونی الان داشته باشی
با برداشتی ناکامل سینهخیز به خاکریز بستر خزیدم
اما بهجای تمام کارهای متداول، نه رفتم تو کار سکوت درونی و ... داستان
فقط قصد رو صدا کردم
قصد آزادی روحم
قصد آزادی از ذهن
قصد آزادی از بشر بودن
قصد آزادی از قضاوت و اندوه، خشم و ناله نوله
خلاصه که جمیع رفتارهای بشری که در من هم مثل همه به قایت وجود داره
قصد کردم و کردم و کردم ، انقدر که خوابم برد
صبح هم نیمه خواب و نیمه بیدار یه نیمساعتی در بستر سر خوردم
غلت زدم
به بالا و پایین
تا عاقبت از سنگر و خاکریز جستم به سمت مطبخ
چای احمد عطری و نظافت بالکنی که عاقبت کار آبیاری قطرهای هم تمام شد
دست مهندس رئیسی هم درد نکنه که کلی زحمت کشید
حالا حس عجیبی از آزادی دارم
آزادی این که هر گاه مهوس شدم، می تونم بزنم به جاده
هیچ چیز بهقدر اسارت زجر آور نیست
و اسارتی نبود جز مسئولیت گلدان هایی که نمی خواستم به والدهام بسپارم
یعنی اصولن، آزادی در بیآرزویی است
و این داستان من دارم میرم شمال و مامان جان هوای گل های من رو داشته باش
دیگه برای خودم دوست نداشتنی شده بود
برای والده ام هم که بیشک
زیرا هربار برمیگشتم، با کلی برگ زرد مواجه میشدم
نه تنها والدهام که حتا با پریا هم چنین بود
و او که زودی میگفت:
بهخدا اینها فقط انرژی های تو رو دوست دارند و من می ذاشتم
پای توجیح عظیم بشری
انتظاری هم نداشتم
این که کسی مثل خودم ازشون داری کنه و بهشون برسه
اما از این یک قلم هم جستم
اما این حس شعف و آزادی تنها از باب گلها نیست
دو سه هفته پیش یک ماجرای حقوقی وادارم کرد به ارتباط با هیئت مدیرهی شهرک و .... داستان
و همین موجب شد وارد جنگ بشم
نه جنگی مالی و ملکی، بلکه جنگ برای اصلاح آنچه احیانن خراب کردم
با وا دادن
با ترس این دو سال
با دوری و نرفتن
القصه که دوباره خودم شدم
دلم جاده می خواد، و هوای تمیز و صدای بلبل جنگلی
نهکه همین حالا راهی بشم
تیر و مرداد در برنامهی سفر به چلک هرگز نیست
سال نود این دو ماه رو تحمل کردم
اونم که رفته بودم تا بمیرم، پس گرمه و سرده و اینها معنی داشت
ولی حالا که فهم کردم همهجا میشه دست بندازی و خودت رو بکشی بیرون
و نیازی به حمالی و خودکشی نیست
که حتمن بری جاده
تا پایان مرداد من نقاشی میکنم، مسئولین شهرک محوطهام رو تمیز و اصلاح میکنند و من
به ساعت همیشگی وارد بهشت سبز خدا میشم
داستان همینه
باید زندگی کرد و ازش راضی بود و لذت برد
در هیچ آیهای نیامده که خدا آدم منزوی رو دوست داره
آدم سر خوردهی بدخت رو یا فراری از تمام نعماتی که در اطراف هست
زندگی یعنی همین چیزها
کمین و شکار خودت
باید نقاط ضعف رو کشف و برطرف کرد
در بیرون و غیر خبری نیست
من باید بخوام و براش بجنگم
خود من
منه تنها
و با صدای بلند تکرار میکنم
قصد من آزادی است
آزاد از ذهن بیگانه و غارتگر
قصد من آزادیست
آزاد از عادات بشری، از قضاوت، کرم ریز، حسد، کینه و دشمنی
هرآنچه که مرا از روح الهی دور میکنه
قصد من آزادی است
زیرا که صوت دارای انرژی و قصد هم که نیرویی مجرد
پس قصد را صدا میزنم
برای آزادی روحم
از هر بند و بست بشری

