۱۳۹۴ تیر ۱۴, یکشنبه

زیر چادر بی‌بی



تا
اون زمانی که یه وجب قدم بود و با بیبی جهان می‌رفتیم شب احیا و داستان
زیر چادر کوچک گلدارم دنبال سوز و گریه‌ای هم‌سان بزرگترها می‌گشتم
و چون گریه ام نمی‌گرفت به انواع حیل متوصل می‌شدم تا از جمع بزرگان عقب نمونم
یواشکی چشمم رو زیر چادر تف مالی می‌کردم که یعنی، منم گریه کردم
این غم‌خواری و زاری رو از بچگی به خوردمون دادن
ربطی هم به شاه و نظام جدید نداره
شاه از توده‌ای ها می‌ترسید برابر مذهب وا داد
اون بچه‌های خر تری تحویل ملت داد تا این رژیم
بچه‌های ما این‌جا ها نرفتن و از این‌چیزها هم بلد نشدن و نمی‌شن هم
زیرا از ما ندیدن
القصه که اصل داستان
از همون وقت‌های زیر چادر و اشک مجازی هم سر در نمی‌آوردم که چه‌طور خدا می تونه
در یک شب هم خطاهای گذشته رو ببخشه و هم تقدیری برافراشته برای سال جدید اراده کنه؟
در جایی که در هنگام آفرینش زمین به قصدش که موجودیت ما بود گفت باش و ما شدیم و 
شد لوح محفوظی که در هنگام خواب قابل رویت می‌شه
کدوم مهره رو می شه جا به جا کرد به واسطه ی شب قدر؟
یعنی داعش هم؟
یا هر ظالم دیگه با یک قرآن سر گرفتن و العفو حساب‌ش پاک می‌شه؟
خلاصه که نمی‌فهمم چه‌طور این مردم باور دارند که هر چه کنند بادا باد
با یک شب احیا همه چیز درست می‌شه؟

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...