۱۳۹۴ تیر ۱۶, سه‌شنبه

سید جلیل میری



یقیین اون روزها عقل رس نبودیم که درک کنیم داستان شهادت رو
زیرا
دلم آتیش گرفت برای بچه‌هایی که بیست و نه سال معنی پدر رو نفهمیدن و زنی همسر و مادری
پسرش را ندیده باشه
نه حتم کنه که شهید شده
نه چیزی دست‌ش داده باشند
اون زمان جنگ ما از دیدن حجله سر هر کوچه به‌قدری غم‌زده و دلگیر بودیم
که خودمون بی‌شباهت به شهدای زنده نبودیم و دلیلی برای دلسوری و توی سر کوبی نبود
بچه‌هایی هم که جبهه نرفته بودند
 از کوه و کمر، هر طور که شد فرار و پناهنده می‌شدن
خلاصه بس‌که زندگی زیر زمینی و فراری شده بود
فکر کسی به شهدا راه نمی‌داد
امشب این احسان علی‌خانی
حسابی تکونم داد
دلم آتیش گرفت
یک مشت استخوان به‌جا سید جلیل









فکر می‌کنی در این سن ،
قدر ما زندگی و خانواده، آرزوها و فرداهای زیاده را دوست نداشت؟
خمیر بعضی‌ها از کجاست؟

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...