۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه

همیشه بهار



یک کشف تازه و جمعه‌ای دیگه

چندتا جمعه رو با هم شروع کردیم؟
چند جمعه رو با هم از تلخی غروبش گذشتیم
در چند جمعه وارد تونل زمان شدیم و به گذشته‌ها سرک کشیدیم؟
صادقانه بگم که: اگر کسی نبود که به این‌جا سرک بکشه، حتمن در همان سال‌های دور
دست از نگارش کشیده بودم، اول تشکر از این‌که هستید و قدم به قدم با هم آمدیم
دوم برم سراغ کشف تازه‌ام
وقتی چشم باز کردم و متوجه هوایی شهریوری نیم‌چه مهری شدم
این خنکی هوا و نرمی آسمان؛ تو گویی جون تازه به رگ‌هام ریخت
یه جور حس خواستن
خواستن دقیقه به دقیقه‌ی زندگی
و همین نقطه بود که به کشفی تازه نائل اومدم
دلیل خشونت اعراب
خب این مادرمرده‌ها به قدری در گرما و خشکی دست و پا می‌زنن،
 جایی برای خلاقیت و وش اخلاقی نمی‌مونه
یعنی وقتی تابستون می‌رسه و من مثل گل ساعتی در به در یک نقطه‌ی خوش آب و هوا می‌شم
وحس و حال هیچ هنری ندارم، فکر می‌کنی این اعراب بدبخت چه حالی دارن؟
یعنی اگر یه جوری می‌شد که کل کره‌ی خاکی همیشه بهار بود
لابد این همه خشم و نفرت و خونریزی در جهان نبود
آدم در تابستان کمی خشن، اندکی بی‌حوصله، 
مقداری غمگین ..... و در نهایت از زندگی ناامید می‌شه تا برگشت پاییز و ...
یعنی، من‌که این‌طورم

ابدیت عشق



داشتم چای تازه‌ی آخرشب رو در لیوان جا می‌کردم
که ته صدایی آشنا به گوشم رسید، پر از اوهام
وهم این‌که، دلم هوای صدای فلانی رو کرده؟
یا واقعا مهرپویاست که می‌خونه؟
رادیو هفت و برنامه‌های آخر شبی درست و درمون
پیش از رسیدن به تی‌وی و رویت حقیقت، فکر می‌کردم:
من‌که یه وقت اون همه صدای شیخ عباس رو دوست داشتم؟ سی چی این همه وقته به شنیدن‌ش سر نمی‌زنم؟
ته صدا می‌خوند: صدا کن مرا
اوه ه ه رفتم به عهد جنگ جهانی دوم و چه حالی می‌کردم وقتایی که زل می‌زدم به ماه و با لذت به ترانه‌هاش گوش می‌دادم. با تمام این‌که می‌دونستم بهش می‌گن:
عباس گاو صدا
وقتی می‌گفت: صدا کن مرا،
 یکی یه جایی توی ذهنم بود که به وقت شنیدنش بهش فکر کنم
یا تجسمی عاشقانه کنم
حالا چی؟
از صداش لجم می‌گیره؟
از خاطرات عصر جهالت حرص‌م می‌گیره؟
عاقل شدم؟
یا به فهمی تازه از موسیقی رسیدم؟
پیری واژه‌ی صحیح و حتا نزدیک به شرایط این زمانی‌ام نیست
عقل رس شدم و دست از توهم عاشقانه‌ها برداشتم
به این فقط می‌گن: فهم حقیقت
عشق احساسی کوتاه مدت تا پشت شهود، ناشناخته‌هاست
بعدش ختم داستان
و این را در آن زمان نمی دانستم
و به ابدیت عشق باور داشتم

۱۳۹۳ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

بدرود جناب ویلیامز



امان از انرژي خوشمزه‌ي شهرت

كه چه مي‌كنه با آدم‌ها
چند نفر بشمريم كه بعد از افول يا در سراشيبي عمر دست به خودكشي زدن و آدم
 چهار چنگولي مي‌مونه و فك‌ش مي‌چسبه به زمين
آقاي ويليامز روح‌ت آزاد
ما كه نمي‌دونيم بعدش چي مي‌شه
اما اون نقطه‌ايكه اقدام به بازكردن شير گاز كردي و خودت رو به مرگ سپردي رو خوب مي‌شناسم
ولي چه خوبه كساني كه هم در حيات‌شون موجب خير مي‌شن
هم با رفتن
موضوع اخير يك رمز گشايي اساسي براي ذهنم داشت
اين‌كه چرا من هم بعد از تصادف 18 بار اقدام به خودكشي كردم؟
سي شهرت؟
من كه كسي نبودم 
اما دكتر كورش شهبازي
در ايام مبارزات بيمارستاني يك روانپزك وسط اتاقم سبز شد كه ازش كم نكشيدم
روز اولي كه پاي حرف‌هايي نشست كه بابت هر دقيقه گوش كردنش كلي پول مي‌گرفت
با ختم كلامم گفت: 
مي‌دوني چند نفر از اهالي شهرت و ثروت اقدام به خودكشي كردن؟ و شمرد
اسامی دهن پر کن و توپ
آدم‌هایی که از همه چیز به پوچی رسیده بودند و اکثرن متمول
 همین کلید که از صبح در ذهن‌م جوانه زده، ما را بس
مرتیکه‌ی احمق نفهمید چه کاری داره دست من می‌ده
البته در اون روز دو جمله‌ی اساسی از ایشان شنیده شد که در زندگی‌ام باقی موند
یکی خودکشی و دیگری رسالت بود
این‌که به جز عیسی باقی انبیا در سن چهل سالگی به نبوت برگزیده شدن و منظورش این بود:
بالاخره با این همه چالش و بالا و پایین راه باید تا 40 سالگی بفهمی برای چه آمده بوی؟
همین هم شد دست‌مایه برای رسیدن به فهم چرایی و .... داستان من وکتاب‌هام و ....
اما داستان خودکشی
شد اسباب شیکی 
و این‌که طی دو سال 18 بار اقدام به چنین خریتی کردم تا اون تکنسین نازنین اورژانس من رو از خواب غفلت به در آورد
اما یعنی برای ابد از ذهنم در رفت؟
نه
هنوز گاهی پر می‌کشه وسط اتاق می‌شینه
و زمزمه می‌کنه:
 چرا که نه؟ مگه چی توی این دنیا مونده برات
و بلافاصله یادم می‌افته:
بابا جان تو که این‌کاره نیستی فقط می‌شی مایه‌ی شرمساری اهل بیت
اما چه وزن زیادی داشت بر ذهنم،
 تنهایی و افسردگی جناب ویلیامز
نمی‌دونم ممکنه من هم روزی به چنین درجه‌ای از حماقت برسم؟
این مدلی‌ش نه البته
زیرا هر بار به این وسوسه رسیدم، گزینه‌ی گاز هم برابرم بود و پاسخ که:
بابام جان فقط بناست خودت رو خلاص کنی
چه گناهی دارن دیگر اهالی ساختمان
شیر گاز باز و ..... و یک انفجار خفن در یک بنای شش طبقه چیزی جز کشتار جمعی نیست
گرنه که شنیدم خواب خوشی‌ست رفتن با گاز
روح جمیع رفتگان شاد
ولی خودکشی چیه؟
با تمام زشتی‌هاش، این زندگی چسبیدنی و دوست داشتنی‌ست


۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

جد بزرگوارم آدم





امروز هنگامی که با دکتر چونه می‌زدم و به زور از دهن‌ش حرف می‌کشیدم
وقتی مجبور شدم به دلیل خرابی آسانسور،
  چهار طبقه ساختمان پزشکان رو به سمت بالا طی کنم
وقتی مانند یه دختر بچه‌ی لوس و بهونه گیر از نگاه تحسین آمیز دکتر که بی‌تردید خیلی از من بزرگتر بود
می‌تونستم سوء استفاده کنم و او با جون و دل به حرفام گوش می‌داد
وقتی با خوشی از ساختمان آمدم  بیرون
یا هنگاهی که پشت ماشین گازش رو گرفته بودم به سمت خونه
تک به تک این‌ها رو به خوبی دیدم
دیدم که به هر ضرب و زور می خوام شرایط رو به میل خودم بچرخونم
یاد ایامی افتادم که هنوز یه پام بیمارستان بود، یک پا جاده هراز
هرگاه هر چیز در زندگی‌ام ممنوع می‌شه
با رجوع به ذات جد بزرگوارم آدم، باید همون کار رو حتمن بکنم
هنوز معتقد بود که نباید با رنگ کار کنم، ولی مجوز داد:
بگرد ماسک خارجی قیلتر دار پیدا کن
حتما خارجی باشه که نه نفست تنگ بشه و نه بو ازش عبور کنه
وقتی می‌دیدم چه‌طور سعی داره یه راهی برام پیدا کنه، تا بتونم خوشحال باشم
فهمیدم
خب داستان به این سادگی‌ها هم جدی نیست که نشه یه راه چاره براش پیدا کنم
و من دوباره نقاشی می‌کنم
حتا اگر شده با لباس مخصوص اتفای حریق

مبارز همیشگی




اين‌‌که اندوه تا چه جد می‌تونه، انرژی‌های حیاتی رو تباه کنه
همیشه باعث می‌شه، در نقش مبارزی ظاهر بشم یا ایفای نقش کنم
نقشه‌ی زندگی من مسیری سراسر مبارزه بوده و شاید این حس جدال با شرایط موجب می‌شه
زندگی برای من مفهوم خاص خودش رو داشته باشه
این‌که وسط گریه، می‌خندم
دنبال ضد حال همیشه می‌رم
این نه به معنی مازوخیز که به معنای پاتک‌هایی‌ست که شرایط وادارم می‌کنه، جستجو کنم
و همیشه زندگی من مسیر یک مبارز بوده
نمی دونم شاید خودم این جودال‌ها رو به سمت زندگی‌م کشوندم
شاید این من هستم که جاذبه‌ی ناخودآگاهی برای چالش دارم
هر چی که هست
نمی تونم وا بدم
و شاید از این نبردها لذت می‌برم
امروز کشف‌ش کردن

۱۳۹۳ مرداد ۱۷, جمعه

ameno





این بچه‌ها اهل هر کشوری که باشن، فوق‌العاده‌اند. 
که البته این فقط می‌تونه  طنز بچه‌های ایرونی باشه
  این چهار نفر تو گویی پریان بهشتی
کلی حالم رو تازه می‌کنند، هر بار که این کلیپ رو می‌بینم
خیلی عالیه
بخصوص احوال‌شون قبل و بعد از کشیدن علف و ترکوندن فاز
خدا حفظ‌شون کنه
بسیار دیدنی و دوست داشتنی
این کلیپ مورد علاقه‌ی من بعد از سال‌ها می‌شه که در هر شرایطی روح‌م باهاش تازه می‌شه و از ته دل می‌خنده
کف می‌زنه و هورا می‌کشه و مرتب تکرار می‌کنه
آفرین
آفرین به شماها

فیتیله‌ی ژنی




کل دیروزم به ریکاوری لپ‌تاپ و نصب ویندوز تازه و ملحقات دنیای جدید گذشت
دارم دوباره برای شرایط تازه‌ای آماده می‌شم
که مثلن: فیل هوا کنم
کوه بکنم یا یه چی تو همین مایه‌ها
مگه می‌شه بی مصرف باشیم؟
نه
از این رو باید سریعن یه کار تازه‌ای برای این ایام دربستر دست و پا کنم
اما چرا من آروم ندارم؟
چرا حتا از باب بیماری نمی‌تونم یک گوشه دوام بیارم؟
شماها چه می‌کنید به طور معمول؟
همه چه می‌کنن؟
کی این موتور چندهزار اسب رو در من جاسازی کرده؟
خانم والده که تا ما رو در حال ول‌گردی دیده جیغی بنفش کشیده که:
باز داری ول می‌گردی، بچه؟
به عمرم یک کاری که نه تنها به حساب ما که به حساب خودش بیاد نکرده
از وقتی یادم هست پایگاهش برابر تی‌وی بوده و از همون‌جا رفت و آمد اولاداش رو رصد کرد
صدای پای کی در راه پله می‌آد؟
کی بود با آسانسور رفت ؟
کی‌بود اومد پایین؟
صدای کی از خونه‌ی کدوم‌شون دراومد و ....
حضرت خداوندگار پدر کاری بود که طفلی هزار سال پیش رفت
شاید ژن ایشان بی‌چاره‌ام کرده؟
کاش وقت بارگذاری این نرم افزار جدید یکی بهش گفته بود من بنانیست بتونم مانند ایشان
شلوغ پلوغ، پر کس و کار و سلامت باشم.
 بل‌که فیتیله‌ی این ژن موروثی بنده را اندکی می‌کشید پایین
تو رو خدا یکی از شما بگه در این شرایط بهترین گزینه برای من چیه؟
کاش یکی بیاد و به قصد سرقط عتیقه‌هام سرم رو می‌برید  و خلاصم می‌کرد
ای داد ما در همین چند دهه بریدیم و دهن‌مون صاف شد
کی هوس جاودانگی داره؟
بی‌چاره خضر
 

یک باور جدید


این خیلی خوبه که تصویری هم‌سان روئین‌تن از خودم به‌جا گذاشتم

این‌که کسی فکر نمی‌کنه و یا شاید باور نداره، در حال حاضر درگیر لحاف تشک باشم
و این‌که دوستان در جستجوی معجزه‌ی دیگری از من یا بارگاه الهی داشته باشن
ولی صادقانه‌اش باید بگم: نه
خب در این کش و قوس بی تکلیفی چی بهتر ازنوشتن و با شماها گفتن؟
اما نمی‌تونم، زیرا شماها ازم توقع دیگری دارید
ان‌قدر منبر گذاشتیم و رفتیم اون بالا که کسی باور نمی‌کنه، کم بیارم
البته هنوز مطمئن نیستم کم آوردم یا نه؟
چون خودم رو فریب می‌دم:
حالا انگار می‌شینم یه گوشه و ماتم بگیرم. یه فکری براش می‌کنم
اما دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ
همه هنری که در ذاتم هست، شناسایی شده و یک به یک به دلایل بسیار، این مسیر حذف شده
یه فیلمی هست که یارو در یک باجه‌ی تلفن همگانی گیر افتاده و یکی از پشت خط تهدیدش می‌کنه
تکون اضافه موجب یک فاجعه می‌شه
حتا هنگامی که پلیس دورتادور محل رو محاصره کرده
کسی نمی‌تونه کمکش کنه
گیر افتاده
منم الان همون تو هستم
یعنی سال‌هاست که اون تو گیر کردم
تا دستم به سمت کاری می‌ره، یک تیر شلیک می‌شه
از روی اول که خبر آلرژی تازه رو از دکتر شنیدم، تا هنوز نه کسی رو دیدم
و نه کسی به قصد هم‌دلی شماره‌ام رو گرفته
زیرا همه فکر می‌کنن:
 نه بابا این چیزی‌ش نمی‌شه. حالش خوبه
 من هم یکی مانند شما و با دردهای بشری، با کم آوردن‌های انسانی و نیازهای غیرقابل انکار واقعا نمی‌دونم باید چه‌کار کنم؟
با این همه چه‌طور می‌تونم شزم باشم؟
در این نقطه به یک باور جدید از خودم نیاز دارم
هیچ‌گاه موجودی بی‌کار و ول‌گرد نبودم که بتونم در شرایطی چنین زیست کنم
و این همه انرژی که توگویی می‌خواد کوه رو جابه‌جا کنه، همه نشسته روی ذهنم

غارنشینی





دخترک زنگ زده طبق معمول برای ریال. 
صبر کردم همه حرف‌هاش رو بگه تا آخرش گفتم:
دخترم فعلن نمی‌دونم کجای دلم رو بگیرم و داستان ... این شده
فعلن آچمزم و ذهن‌م هنگ کرده 
نمی‌دونم چه‌طور باید با موضوع جدید کنار بیام و .....
دیروز صبح پول به حسابش واریز شده؛ رفته تا هنوز
واقعن من کجای این زندگی رو بخوام؟
به کی درش دل خوش کنم؟
اگه بنا به انزوا بود، که الان همگی هم چنان در غارهای انفرادی زندگی می‌کردیم
دیگه این‌طور هم برای یه قرون دو زار چشم هم رو در نمی‌آوردن 
هنوز یکی پیدا نشده باهاش حرف بزنم و از مشکل تازه‌ام بگم 
همین گفتگو درباره‌ی مسائل کلی کمک می‌کنه
اما در جهان من هیچ کس نیست
اینم از اقبال بلندم



عقربه‌ی ساعت



این مواقع چی می‌گن؟
الهی شکر یا چی؟
این چند روز در نقش عقربه‌ی ساعت، سرگرم تجربه هستم
حالا این یعنی خوب یا بد، به برداشت آدم بستگی داره
خوبه زیرا، مجبور نیستم با این بیمار حالی برم سرکار و در این شهر شلوغ نفس بکشم
خوبه که بستری امن هست که در ایام بیماری درش استراحت کنم و سقفی امن
عالی می‌شه هنگامی که، لپ تاپی هست که بذارم روی تخت و همین‌طور که می‌چرخم، 
مدار دنیا رو به دست داشته باشم
اما بگم از جای خوبش که ذهنم ورم کرده
یا از انرژی سرشاری که خدا به وجودم امانت داده که در هر لحظه باید کوه جابه‌جا کنم 
و در اینک ناتوانم
یعنی نمی‌دونم چهکاری مونده که بشه انجام‌ش داد؟
می‌رم ایوان، این همسایه لاکردار که فکر می‌کنه چون حیاطی هست و چهارتا درخت
از صبح تا شب قلیان با عطرهای گوناگونش زیر دماغم و نمی‌تونم نفس بکشم
یا از بوی دود و بنزین در هوا که باید از ماسک استفاده کرد
از خونه هم به همین دلایل نمی‌شه بیرون رفت به علاوه پلک‌های متورم از گریه
گریه، سی این‌که آچمز شدم
کلی برنامه برای دهه پنجم زندگی نوشته بودم که همگی برباد رفت
هی فکر می‌کنم: الان چه‌کار کنم؟
در نتیجه مانند عقربه‌ی ساعت روی تخت می‌چرخم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...