۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

برزخ بی حوری پری



وقتی فرشتگان وحی به ابراهیم گفتن تو دارای فرزندی خواهی شد
باورش نشد
دو فاز پروند که چطور ممکنه؟
سن بالا و بچه دار شدنه زوجه؟
حتی پیغمبر خدا هم نتونست مثل بچة آدم تازه به وحی که بهش رسید ایمان بیاره و آروم بگیره
تازه اون‌که با جبرئیل فالوده می‌خورد
با همسر گرام فکرشون رو روی هم گذاشتن که چه کنند فرشتة خدا دروغ‌گو از آب در نیاد و پیغمبری ابراهیم به زیر سوال نره
قرعه به نام کنیز بی‌نوا افتاد
تا بعد که خود خانم سارا بچه دار شد و فهمیدن خدا اگر بخواد
حتی دو خط موازی را به‌هم می‌رسونه

شده حکایت من
باور ندارم رفتم و اتفاقی نمردم و برگشتم که همین طور ول بزنم
این‌همه زیبایی، این همه، این همه رو تنهایی چطور قورت می‌دادم؟
فکر کردم باید حالا که هم توان ترسیمش هست و هم ما برگشتیم، پس لابد باید هی رسمش کنم تا همه مثل من قدر آن‌چه که دارند، بدانند
این همون نقطة اشتراک من و ابراهیم بود
منم باورم نمی‌شد، این خدا الکی به کسی چیزی بده
در نتیجه توقع‌م هم رشد کرد
گفتم ببین چنی تو ماه بودی که هستی هم دلش نیومد تو رو در زمین کم داشته باشه
و همین‌طوری با یک پرداخت دین الکی
بیچاره شدم و تنها موندم
نه فرشته‌های آسمونی به دردم می‌خوره دیگه
نه مردای زمینی
به این می‌گن بزرخ
تنهایی
خب حال آدم رو بد جور می‌گیره
مگه می‌شه برگشتم که تنها بمونم
خب می‌رفتم که بهتر بود
لااقل چهار پنج تا وعدة حوری‌های سی‌چهل متری بهشتی پر، شال‌م بود
نه حالا که مفهوم بهشت دگرگون شده و قرار نیست اون‌جا حوری پری گیرم بیاد
از این صادقانه تر بلدی توی‌ آینه اعتراف کنی؟
این‌جا که دیگه جای خود دارد.
می‌دونی چه‌قدر تمرین کردم تا بتونم به این راحتی زیر بار قصور و خطاهام برم؟
شاید این تنها حدوث مهم همة این‌ها باشه؟

i , no body

خب بذار اعترافات آخر سال رو بکنیم که لال از این سال نرفته باشیم
اوضاع من هیچ خوب نیست، نیست و بی‌دلیل هم نیست
از اون‌جایی شروع شد که تصمیم به گیاه‌خواری گرفتم. بعد رفتم تو مود روزه دراز مدت
این ژانگولر بازی‌ها هیچی کاری نکنه، حسن عمده‌اش جابه‌جایی کانون ادراک در ماست
البته اگر واقعا چنین چیزی وجود داشته باشه؟
این جابه‌چایی معمولا همراه با افسردگی و حزن شدیدی می‌شه که معمولا نمی‌دونیم چرا بی‌گاه پیداش شد؟
بعد در ادامه احساس کردم توقع‌م از همه چیز داره می‌ره بالا
به‌جای این‌که بیاد پایین
متوجه شدم تمام این مدت با خشونت تمام مشغول سرکوب ذاتم بودم
سرکوب هیچ خوب نیست. از درون حجمش افزایش پیدا می‌کنه و یه‌روز منفجر می‌شه
زدم به بی‌عاری
حتی نماز و کتاب و بساط پیغمبری رو برچیدیم و دیدم
وای خیلی عقب؟
نمی دونم کجا. هرچی هست که دیگه اون آدم قبلی که با همه‌چیز شاد می‌شد و با چهارتا دلبری، دلش همچین بگی یا نگی یه چیزی‌ش می‌شد. رفته
یه موجود سرد و سخت و پر از اداهای برحسب عادت گرم ظاهری
آره ظاهرم از گرم گذشته و به داغی رسیده
اما باطنم تو گویی کوهی از برف
من در واقع نمی‌دونم کی هستم؟
نمی‌دونم به چی اعتقاد دارم؟
دیگه نمی‌دونم چی می‌خوام یا از چی گریزونم؟
دیگه نمی‌دونم باید چه کنم؟
در واقع من نه خدا
که خودم
عادت‌هام
شاکلة هزار ساله‌ام و دیگه نمی‌دونم چه چیزهایی رو از دست دادم که این‌طور پریشونم
بی‌شک باور خودم از همه‌اش مهمتر بود
که زندگی منو به شکلی معجزه وار و اسرارآمیز درآورده بود
حالا نمی‌دونم کدوم منم من؟

آخر سالی


گو این‌که از حال و نا رفتم و تلاش آخر سال رمقی برام نذاشته
اما هنوز از قلم نرفتم
پست آخر« قشقایی» به خواست دوستی کوچ نشین در این‌جا نشسته
برام فردا حرف در نیارید
دل و دماغ ندارم البته و باز یک عیدی مثل عیدهای دیگه
چنان مثل برق و باد می‌آد و می‌ره که نفهمیدی
کی اومد؟
کی رفت و تموم شد؟
مثل کل عمر که به فنا رفت و نفهمیدیم که وقت پیاده شدن از قطاره

۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

سیمای دو زن؛ «شیرین» برتر است یا «لیلی»؟



داستان "خسرو و شیرین" را نظامی در 576 سروده است و منظومه‌ی "لیلی و مجنون" را هشت سال بعد. اگر سال تولد او در حوالی 530 باشد هر دو منظومه محصول دوران پختگی طبع وی است. نظامی بعد از سرودن "مخزن الاسرار" كه مجموعه‌ای حكمی و عرفانی است به نظم داستان عاشقانه

-و به تعبیر خودش هوسنامه‌ی- "خسرو و شیرین" پرداخته است و توجیهش برای این تغییر ذائقه این كه در جهان امروز و میان ابنای بشر كسی نیست كه او را هوس مطالعه‌ی هوسنامه‌ها نباشد و انگیزه‌اش در نظم داستان ظاهراً تدارك هدیه‌ای است بمناسبت جلوس طغرل‌بن ارسلان سلجوقی بر تخت شاهی و واقعاً یادی از معشوق در جوانی از كف رفته‌اش آفاق. این منظومه موفق‌ترین اثر نظامی است زیرا علاوه بر یاد آفاق، زمینه‌ی داستان باب طبع شاعر است.
اما در سرودن منظومه‌ی لیلی و مجنون، بیش از میل دل شاعر، اطاعت فرمان شاهانه منظور است كه شروان شاه "اخستان بن منوچهر" قاصدی نزدش فرستاده است با این فرمان كه:
در پی داستان خسرو و شیرین، اكنون «لیلی مجنون ببایدت گفت». شاعر با اكراه تن بدین كار می‌دهد اما به بركت طبع توانا موفق می‌شود داستانی ملال انگیز را بر صدر غمنامه‌های ادب فارسی بنشاند.

هر دو داستان شرح دلدادگی است و جفای فلكی كه با دلدادگان دایم به كین است اما تفاوت‌های این دو داستان یكی و دو تا نیست و مهمترین آنها سرزمینی است كه این دو داستان در آن اتفاق می‌افتد.
"لیلی و مجنون" متعلق به جامعه‌ی سنتی عربستان و فرهنگ منحط آن هستند حال آنكه "شیرین" قرار است به زودی پادشاه ارمنستان شود و زمام امور مردم كشورش را در دست گیرد و خسرو، كوتاه‌زمانی با تكیه زدن بر تخت پادشاهی ایران فاصله دارد.

عشق لیلی و مجنون از علاقه‌ی معصومانه‌ی دو كودك مكتبی سرچشمه می‌گیرد، تعلق خاطری دور از تمنّیات جنسی كه هر دو در یك مكتبخانه‌اند و ظاهراً در مراحل خردسالی.

اما كار همدرسی به همدلی می‌كشد و نخستین لبخند محبت لیلی و مجنونِ اندك‌سال در فضای محدود مكتبخانه، نه از چشم تیزبین ملای تركه به دست پوشیده می‌ماند و نه از نظر كنجكاو بچه‌های همدرس و هم‌مكتبی.
وضع آشنایی خسرو و شیرین بخلاف این است.
خسرو جوان بالغ مغروری است در آستانه‌ی تصدی مقام پرمشغله‌ی سلطنت و شیرین دختر تربیت شده‌ی طنازی است آشنا به رموز دلبری و باخبر از موقعیت اجتماعی و شرایط سنی خویش.
دختر جوان اهل شكار و ورزش و گردش است نه زندانی حرمسرا و در یكی از همین گردش‌ها چشمش به تصویر دلربای پرویز می‌افتد. تصویری كه محصول انگشتان قلمزن و استعداد بی‌نظیر شاپور صورتگر است.

جاذبه‌ی تمثال او را به توقف و تأمل می‌كشاند و سرانجام با شنیدن توصیف پرویز از زبان چرب و نرم درباری كاركُشته‌ای چون شاپور ، میل خاطرش به دیدن صاحب تصویر می‌كشد.

لیلی پرورده‌ی جامعه‌ای است كه دلبستگی و تعلق خاطر را مقدمه‌ی انحراف می‌پندارد كه نتیجه‌‌اش سقوطی حتمی است در دركات وحشت‌انگیز فحشا؛ و به دلالت همین اعتقاد همه قدرت قبیله مصروف این است كه آتش و پنبه را از یكدیگر جدا نگه دارند تا با تمهید مقدمات گناه، آدمیزاده در خسران ابدی نیفتند.

اما در دیار شیرین منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست. پسران و دختران با هم می‌نشینند و با هم به گردش می‌روند و با هم در جشن‌ها و مهمانی‌ها شركت می‌كنند و عجبا كه در عین آزادی معاشرت، شخصیت دختران پاسدار عفاف ایشان است كه بجای ترس از پدر و بیم بدگویان محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قائلند.

قیم و سرپرست شیرین زنی است از جنس خودش، آشنا با عوالم دلدادگی و حالات عاطفی دختران جوان، و به حكم همین آشنایی است كه با شنیدن خبر فرار شیرین برای دیدار یار نادیده متأثر می‌شود اما لشكریان به فرمان ایستاده را از هر تعقیبی باز می‌دارد؛ و روزی كه دختر فراری به دیار خود باز می‌گردد، انبان شماتت نمی‌گشاید و انبوه ملامت بر فرقش نمی‌بارد. با گذشت بزرگوارانه‌ی آدمیزاده‌ای كه از عواطف تند جوانی باخبر است به استقبالش می‌رود، بی‌هیچ خطاب و عتابی كه می‌داند دخترك دلباخته است و حركت نامعقولش كار دل است.
اما وضع لیلی چنین نیست كه محكوم محیط ح
رمسرائی تازیان است و جرایمش بسیار: یكی اینكه زن به دنیا آمده و چون زن است از هر اختیار و انتخابی محروم است. گناه دیگرش زیبائی است و زندگی در محیطی كه بجای تربیت مردان به محكومیت زنان متوسل می‌شوند.

در نظام استبدادی قبیله، مرگ و زندگی او در قبضه‌ی استبداد مردی است به نام پدر؛ پدر لیلی نه از عوالم دلدادگی باخبر است و نه به خواسته‌ی دختر وقعی می‌نهد.
مرد مقتدری است كه چون از تعلق خاطر قیس (مجنون آینده) و دخترش باخبر می‌شود دخترك بی‌گناه را از مكتب بازمی‌گیرد و در حصار خانه زندانی می‌كند و زندانبانش زن فلك‌زده‌ی چشم بر حكم و گوش بر فرمانی است كه او را زاییده است.

در دیار لیلی حكومت مطلق با خشونت است و مردانگی به قبضه‌ی شمشیر بسته است. حتی به مراسم لطیفی چون خواستگاری هم با طبل جنگ و تیر خدنگ می‌روند.
اغلب سوگلی‌های حرمسرای امیران و شاهان، دختران پدركشته‌ی به اسارت رفته‌اند كه بحكم سنتی مقبول همگان، حریفی كه در جنگ كشته شود همه‌ی مایملكش از آن قاتل است، از اسب و گاو و كاخ و سرای گرفته تا غلام و كنیز و زن و دخترش كه همه مملوكنند و در مقوله‌ی ارزش‌ها یكسان.

اما در فضای داستان خسرو و شیرین ارزش‌ها بكلی متفاوت است. مردان این دیار برای رسیدن به زن دلبندشان هرگز به زور شمشیر و انبوه لشكر متوسل نمی‌شوند، چه یقین دارند این حربه بی اثر است.

عشق هر دو زن در زندگی مردان‌شان تحول می‌آفریند.
لیلی بی‌تجربه‌ی اندك‌سال را چون از مكتب بازمی‌گیرند، قیس از دیدار یار بازمانده، سر به شوریدگی می‌نهد و كار بی‌قراریش به جنون می‌كشد و مجنون می‌شود.
اما عشق شیرین مایه‌بخش ترقیات آینده‌ی خسرو است كه دختر خویشتندار مآل‌اندیش، با ملایمت این واقعیت را به جوان محبوب خود در میان می‌نهد كه:
رعایت تعادل شرط عقل است و آدمیزاده را منحصراً برای عیاشی نساخته‌اند و جهان نیمی از بهر شادكامی است و دیگر نیمه‌اش باید صرف كار و نام گردد و با چنین نصیحتی چنان تكانی به شهزاده‌ی تاج و تخت از كف داده می‌دهد كه از مجلس بزم پا در ركاب اسب آورد و به نیت بازپس گرفتن مُلكت موروثی راهی دیار روم شود.

لیلی بی‌هیچ تلاشی جنون مجنون و زندگی تلخ خویش را (كه به اجبار پدر همسر مردی به نام ابن‌سلام شده و از وصال مجنون بازمانده) سرنوشت قطعی می‌داند و چاره‌ی كار را منحصر به مخفیانه نالیدن و راز دل در پستوی خانه با دیوار روبرو گفتن.
در مقابل او شیرین دخترك مغرور لجبازی است كه جسورانه پنجه در پنجه‌ی سرنوشت می‌اندازد و در نبرد با شاهنشاه قدرتمند بلهوسی چون پرویز همه استعدادها و امكانات خود را بكار می‌گیرد و رقیبان سرسخت را از صحنه می‌راند و از موجود هوسبازی چون خسرو
-با دل هر جائی و هرزه‌گردش
- انسان وفادار والائی می‌سازد كه همه‌ی وجودش وقف آسایش همسر شده است.

در دیار لیلی اثری از مدارا و مردمی نیست، همه خشونت است و عقده‌گشایی و حقارت‌پیشگی و تسلیم تقدیر شدن. اما فضای داستان خسرو و شیرین لبریز از اتكای به نفس است و غروری برخاسته از خودشناسی‌ها و این خصوصیت در رفتار یكایك قهرمانان داستان جلوه‌ها دارد.


سعیدی سیرجانی

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

سقوط و صعود


پسرها از اون‌جایی که زود دل‌شون می‌خواد احساس مردانگی کنند و بزرگ بشن، تا پشت لب‌شون سبز می‌شه، می‌خوان زن بگیرن. غافل از این‌که هم‌چنان قراره تغییر کنند، رشد کنند و بزرگ بشن
در حالی‌که طبق عرف، زن دیگه متوقف می‌شه و شاکله‌اش بدل به موجودی می‌شه صرفا برای سرویس دادن
در حالی‌که در آغاز انگیزة خلقتش عشق بود
عشق را در بچه و مرد خلاصه می‌کنه، چون کار دیگه‌ای یاد نگرفته
ما ازدواج می‌کنیم، بچه دار می‌شیم و در پیری و بی‌کسی می‌میریم و دنیا را در نهایت به خود بده‌کار می‌مونیم
آقایان تازه
در مرز سی از یک‌نواختی خسته می‌شن و ترجیح می‌دن به جرم این‌که پابه پاشون پله‌های ترقی را بالا نرفتی و پایین موندی
پس باید حالا زن‌های دیگه رو تجربه کنند که در پله‌های متفاوتی از تو ایستادن
خب گناه داره مگه می‌شه به این دنیا بیان و برن و فقط تو رو ببینن و تجربه کنند؟
شیطنت‌های یواشکی آغاز می‌شه
زن هم‌چنان در حال سقوط و مرد در صعودی بالا رونده
زن در رویای صادقانة همسر فداکار و مرد در محک و بازار
تا چهل و چند به عناوین مختلف خودش را امتحان می‌کنه
دیگه نزدیک پنجاه که به‌کل طبیعت‌ها به سمت سردار محارت خان هندی رفته، متعهد و مسئول و عروس و داماد ........ به عبارتی خونه نشین تر می‌شن تا مرز شصت که به کل یا افقی رفتن
یا افقی دائم گوشة خونه چرت می‌زنن
بابت چند سال مفید این مرد همة عمرت را دادی؟
نمی‌گم ازدواج هرگز. می‌گم هر چیزی به وقتش
تو اول باید رشد کنی، زندگی را در یابی تا بتونی نقش مهم خودت را در آن ایفا کنی
ما با ازدواج خود را رها می‌کنیم. صد در صد خطاست و رفتن مردها هم به‌جا

ساده لوحی زنانه

نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم، همه مثل من بابت همه چیز فکر می‌کنند. البته بیشتر رو به سوی بانوان گرام دارم
متاسفم
متاسفم از این‌که می‌بینم ما در هر سنی همان دختر تازه بالغی هستیم که آرزو داره مرد دنبالش راه بیفته و تظاهر به دلدادگی کنه
دنبال اینکه چه‌قدر واقعا دلداده هستن؟
وقتی می‌رن که آقا دیگه دلدادة یکی دیگه شده و توجهش به خانم کم شده
تازه خانم به خاطر می‌آره راجع به آقا فکر کنه
برداشتی‌های غلط خودش رو چک کنه و بفهمه تمام این مدت خواب بوده و چون دوست داشته که عشق را باور کنه، عاشقش بوده
اما اگر کمی دقت، فقط کمی دقت داشت، متوجه می‌شد این آقا فقط می‌تونه شش‌ماهآدم خوبه باشه
این شش‌ماه زمان فرضی برای ذهن خانم‌هاست
نه از بابا واقعی زمان احساس آقا
گرنه که بگو اولین نشست و کشف و شهود از هم داستان آقا را ختم کرده و خانم تازه فکر می‌کنه قلعه را فتح کرده
آقا داره می‌ره، خانم به‌فکر پهن کردن فرش قرمزه
بابا یه خورده بزرگ بشید و راجع به این پسران آدم جدی فکر کنید
مردی که قصد رفتن می‌کنه با جرثقیل هم نمی‌شه نگهش داشت
اونی هم که نمی‌خواد بره، با گزنکم نمی‌شه انداختش بیرون
آدم باید خودش عاقل باشه

سجده‌گاهم خاک، تفرش









عشق به تفرش
از بچگی همه دنیا رو گذاشتن هی بردن‌مون تفرش و گفتن این‌جا خاکش مقدسه
آدماش همه نابغه‌ان.




حقیری اگه وکیل وزیری چیزی نشی

از گهواره به گوش‌مون می‌خوندن
لالا لالا وزیرم
لالا لالا امیرم
لالا لالا وکیلم
حالام اضافه شده لالا لالا حسابی


کم کمه‌اش فروغ فرخ‌زاد و بزرگش امیر کبیر و حالام که از وقتی دکترحسابی بی‌نوا مرد و روی نقشة جهان به یمن مدفن و زادگاهش، نقطة تفرش مشخص شده، اونم اومده روی لیست که خلاصه دیدگاه ما این‌جاهاست
اگر درتو توانش نیست ساکت، جایی هم نگو مال تفرشی

مام واقعا باورمون شد و به‌کوب و تخته گاز هی دویدیم و هی نرسیدیم و هی ترسیدیم

دیگه دیدم بهتره تفرش آفتابی نشم




اما این چشم هیز فقط جلد، همین یه تیکه جای دنیاست
امروز چرخی واجب در گوگل من‌و با مناظری مواجه کرد که
هم‌چین حال به حالی ولایت شدم

این هم بنای شازده محمد که ،  امانت داره پدر است






گردوی، نت لاگ




یکی از این کلاب‌های نسبتا با کلاس اینترنتی عضو هستم، حتما خیلی اسمش را شنیدن
netlog
از اون‌جایی که دوستان زیاد و خوبی در این سال‌ها در نت پیدا کردم معمولا دل رو به دریا می‌زنم. و می‌ایستم چندی نگاهی می‌کنم و خارج می‌شم
این‌جا نسبتا کلاس فرهنگی تری داره و با آدم‌های معقول‌تری روبرو می‌شی. اما یک حسن بزرگ نت‌لاگ به سیستم پی‌گیری دوستان تواست
یعنی هر ادد تازه هرجا هر غلطی بکنه گزارشش روی صفحة لاگ تو می‌آد. و تو به‌زودی چار چنگولی می‌مونی که واووو!!!!!!! یعنی بی‌نتیجه؟
اون آدم با کلاسه که حق قلمش فعلا موقوفه و لابد بی‌دلیل هم نبوده، در یک صفحة دیگه با یک کامنت لمپن برای دوست دیگه چنان چرتت رو پاره می‌کنه که وحشت‌زده دلت می‌خواد همون موقع از لیست دیلیتش کنی
باز جای شکرش باقی‌ست اون‌هایی که به من می‌رسن خودشون زود می‌فهمن، باید با کلاس باشن
بالاخره اونی که دنیاها رو با قلم خلق می‌کنه نیاز به شخصیت‌ها هم داره و من این‌گونه با شخصیت‌ها و نقاب‌های گوناگون آن‌ها آشنا می‌شم و در نتیجه هر روز ناامید تر
فکر کن من بعد از هفده سال هنوز تنها موندم بعد از صد سالم همینم
چون غیر از این‌که خدمت‌شون رو بذارم کف دست و راهی درک‌شون کنم کاری در انحنای خصوصی زندگی‌م بلد نشدم
و من می‌مونم و تنهایی
خب بسه ناله نوله
در ضمن حال گیاهان بالکنی چشم شیطون کور، گوشش کر تا دق کنه از حسد، عالی‌ست و جوانه‌ها رو به خورشید می‌دوند و من شادم
بذار یه کم بگذره
عکس‌های جدید ماهواره‌ای ارسال می‌شه
فکر کن تک تک ما چه‌قدر شیک و به‌روز زندگی می‌کنیم
بعد من هی دلم می‌خواد برم هفتاد سال عقب تر.
آدم باید خودش عاقل باشه.
در ضمن بذرهای تازه که هفتة پیش در خزانه کاشتم هم جوانه زدن و بساط گلباران امسال ما شکر خدا و الحمد الله به‌راه
الهی شکر که این دل‌خوشی بالکنی رو به من دادی




اما نه این گردو محصول نت‌لاگ یا بالکنی من نیست و مال خاک پاک ولایت و درخت گردوی معروف انوشیروانه

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

دعای بی وقته

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.....

بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)،
باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمی‌شه)،
تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)،
تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند می‌خواد تو اون‌طور باشی.
خدای عزیزم، اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،
زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،
قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت می‌خوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه.
خواهش می‌کنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... .
خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه هم‌چون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه.
خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمی‌داره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.

از هم اکنون، زمان داره برات شمرده می‌شه !
(^_^)

۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

...........


انقدر بغض دارم
اون‌قدر حرف برای گفتن دارم
که اگه شروع کنم.....................
بهتره هیچی نگم
آخه شما چه رفقایی هستید که این مواقع نمی‌تونید کاری بکنید؟
من به کجا و کی پناهنده بشم؟

۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

تنهایی خفته


خدا می‌دونه ما درون‌مون تا چه حد وحشت از دست دادن‌ها داریم. چرا و چه جنسی را ول کن
چرا؟
از حادثة تصادفم هیچ مطلق را به‌یاد ندارم، اما وحشت صدای مهیب برخورد همیشه در سلول‌هام تکرار می‌شه. خیلی دور خیلی نزدیک
این تعبیری روانشناختانه داره. اما وحشت ما از باب از دست دادن را به کدامین تعبیر نسبت دهیم؟
ریشه‌یابی هر تعبیری در این راستا بی‌نتیجه خواهد بود که تنهایی انسان از آغاز با او عجین بوده. تنهایی خاص روح الهی که در جمع هم ما تنهاییم
او تنهاست
اوی درون
کودک من. گلی
باز خدا پدر گلی را بیامرزه که با اومدنش نصف بیشتر امراض از این دست منو شفا داده
گر غیر از این بود چه خاکی به سرم می‌ریختم و خنده دار آن‌جایی است
که چقدر مشق بزرگی کردیم، زور زدیم و به خود فشار دادیم که با نیروی عظیم گریز از مرکز چنان از مرکزمون دور و از محدوه‌اش خارج بشیم
که حالا باید پوست مون ورقه ورقه در بیاد تا با جون کندن به درونی تر مرکز وجود برگردیم و دوباره از نو
کودک بشیم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...