۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

...........


انقدر بغض دارم
اون‌قدر حرف برای گفتن دارم
که اگه شروع کنم.....................
بهتره هیچی نگم
آخه شما چه رفقایی هستید که این مواقع نمی‌تونید کاری بکنید؟
من به کجا و کی پناهنده بشم؟

بخواه و بمان

  اهای، با یکی از شما هستم که می‌دانم این‌جا سرک می‌کشید   برای چندمین مرتبه خواب تو را دیدم   خواب این‌که در بستر بیماری هستی و چند خانم از...