۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

آخر سالی


گو این‌که از حال و نا رفتم و تلاش آخر سال رمقی برام نذاشته
اما هنوز از قلم نرفتم
پست آخر« قشقایی» به خواست دوستی کوچ نشین در این‌جا نشسته
برام فردا حرف در نیارید
دل و دماغ ندارم البته و باز یک عیدی مثل عیدهای دیگه
چنان مثل برق و باد می‌آد و می‌ره که نفهمیدی
کی اومد؟
کی رفت و تموم شد؟
مثل کل عمر که به فنا رفت و نفهمیدیم که وقت پیاده شدن از قطاره

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...