۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

سپاس از پشت سر



از چیزایی که باید در سال کهنه حتما، جابذارم،
قصة عشق آخر است
در امسال به‌جا می‌ذارم
با سپاس و قدردانی تمام آن‌چه که با تو تجربه شد
هر چه بودی، خوب و شیرین، با آرزوی
رضایتت از زندگی و همه آن‌چه که برای خودت برنامه ریزی کردی
سپاس و بدرود
تشکر از تمام عشق‌های گذشتة این زندگی
یا همة زندگی‌هایی که، بودا هم گفته
از زندگی و لحظه هایی که
شانس تجربه‌های زیبایی به‌من داد
از سال کهنه که با تمام زشتی‌ها،‌
کارگاه آموزشی خوبی بود که،
نیاز داشتم
متشکرم نادر، برادرم که روی زشت زندگی را تو به‌من نشان دادی، نه غریبه
پشت تمام لرزشی که به جان و تنم بخشیدی
یاد بگیرم،
توکل را امتحان بدم
از آتش ایمان عبوری سهل
و
معجزه بچینم
سپاس از دادسرای صدر که همه ترس‌های از بچگی تا کنونم را نشانم داد
ازم گرفت و رهایم ساخت
سپاس از تمام آدم‌های خوبی که بی انگیزة فردی
در این مسیر کمکم کردند

طولانی شد بیا پست پایین


متشکرم سال یک‌هزارسیصد هشتاد هشت شمس



از
بانوان گرام نت‌لاگی، اون‌هایی که نه خیلی دوست، فقط بودند و فقط رفتند
دختران حوایی که نشانم دادند،
از بچگی
بی‌خود
ازشون نمی‌ترسیدم و دم‌خور پسرای مدرسه و محله و فامیل بودم
با این که از یک جنس‌یم اما تفاوت‌های بسیاری در هر یک از ما نسبت به هم موجوده که نمی‌تونه هرگز ما را یک کل بدونه
تفاوت‌های دختران حوا و شاید دختران لیلیت و حوا با هم
نه که من دختر خوبی بودم.
خدا می‌خواست پدرم رو که عشق پسر داشت تنبیه کنه دقیقه نود
زد یک تکیه‌ام را انداخت و شدم دختر
در نتیجه نه اینم و نه آن
و درآخر با سپاس از آقای علی طهماسبی که کلی به آگاهی انسان خداییم افزود
سپاس از آقای هالو که در زشت ترین تصویر زندگی برادر وار به دادم رسید و بعد هم نیازی نداشت
متشکرم انسان که تو همان انسان خدایی
با تشکر از تک به تک شما که تنها‌یی‌های انسانی‌م را با حضورتون کم رنگ کردید
بودید و هر گاه به تنگ آمدم با شما گفتم، شما شنیدید، گاهی شما هم با من حرف زدید، بهم دل داری دادید
بودید
این تنها حقیقت شیرین زندگی‌ست، حضور انسان‌های خوب
و دوست داشتنی‌ترین انسانی که در سال گذشته به زندگیم نور پاشید، دکتر آرش جنابیان
مهربان، عزیز، انسان، سپاس از تو که پریا را به‌من برگرداندی
متشکرم از شهرداری تهران که معجزه وارمنو صاحب سند کرد
متشکرم از راه، نگاه، آه، همه آن‌چه که سوزاند و سوختم و گاه آه هم نکشیدم
اما قد کشیدم
متشکرم سال یک‌هزارسیصد هشتاد هشت شمسی

۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه

شام شب عید، با عطر گشنیز




صبح بخیر هم محلی، هم کلاسی، هم‌شهری، ایرانی
امروزم می‌شه از شوق عید گفت، از فردا چی بگم؟
خب همیناش رو دوست دارم، باقی عیدو دید و بازدیدش در ردة کاری من نیست و به عهدة دختراست
دروغ چرا از وقتی بعد از متارکه متوجه شدم، بانوان خانواده زمانی دعوتم می‌کنند که مردها
یا در ماموریت، سفر و یا در بزم مجردی بودن
فهمیدم، بیوه ، بیوه است حتا اگر خواهرت باشه
مام یکی یکی قلم گرفتیم تا امروز که به میمنت و مبارکی کسی نمونده
راستش مدل مهمون بازی و اینای سالی یه‌باری نیستم
و دنیای خودم را بی‌دردسرهای غیر بیشتر دوست دارم
اوه
از سر زمین اومدم و چکمه‌هام تا ساق تو گل بود
دیشب بارون زیادی آمد و مزرعه حسابی خیس شد. ولی دلیل نمی‌شه که
کار خودم را انجام ندم
سبزی گشنیز از انواع سبزی های معطر است که تازه‌اش عطر خاصی داره
از همین رو، می‌کارم.
الان هم برای شام عید کلی سبزی چیدم که بزنم تنگ سبزی‌هایی که دیشب خریدم
خب مگه نمی‌شه طبقة پنجم و در گلدانی سبزی کاشت؟
می‌شه. منم کاری که از دستم برمی‌آد رو از خودم دریغ نمی‌کنم
از جمله لذت عطر گشنیز تازه در سبزی پلو ماهی، شام شب عید


عید به سنت کودکی




به ساعت این خونه، عید شروع شده و
خدا به همسایه‌های رحم کنه که خواب بودند

این‌که،
خرید عید به سنُت کودکی با دخترها انجام می‌شه،
یکی از مراسمی‌ست که این سال‌ها با چنگ و دندون حفظ کردم
امشب حس تازه‌ای داشت.
می‌دیدم ، پریا مثل همیشه با فاصله شرکت داره و پریسا در مغز ماجرا
پر از هیجان و شادی همان وقتی که، یه دختر کوچولو بود و هنوز همسر، آقای شوهرم بودم
خب این‌ها صحنه‌هایی‌ست که جناب پدر هرگز حتا تصویرش را بلد نیست
هیچ موقع ، هیچ کجا کنار دخترا نبوده و هم‌چنان هم نیست
به عبارتی دخترها خاطرة چندانی با او ندارند و مکاشفة جهان‌شون از این‌جا شروع و امتداد یافت
حالا مهم نیست در این خونه آقای همسر نداریم. اما من اصل ماجرا را که باید دارم
زیاد هم لازم نیست بیست سال آدم چشم باز کنه و هر روز یکی رو ببینه
این‌که یه نموره حکمت گربه‌سانی بود و حدیث پیف بو می‌دة جناب گربه
مخلص کلام این‌که
این سال‌ها
به زور هم که شده در مراسمات سهم مادریم را گرفتم
و خاطره ساختم
از کیسة هر کی نساخته رفته
راستی
شما چطوری؟
خوبی؟
چه حس خوبی‌ست عید؟
حتا بی لباس نو و کفش و جوراب
همین که صحبت از عید می‌شه دل آدم شاد می‌شه وای به وقتی که
خونه پر از گل‌دان‌های لاله و سنبل و شب‌بوست
ماهی قرمز در تنگ چرخ می‌زنه و لالة دو رنگ امسال
باب تازه‌ای بر سفرة عید

پاک کنندة، معجزه گر



خونه‌هامون که پیداست
تکونده و پاک
تو دل‌هامون چه خبره؟
مال من که، شلوغ پلوغ این می‌ره ، اون می‌آد
بعضی‌ که نمی تونم ببخشم، دلم را ناپاک کرده
خب عیب از کسی نیست، من نتونستم آدم باشم شاید؟
مبنا براینه که چیزی را گردن کسی نیاندازیم
باید به‌قول اشو: یک آسمان بود
ابرها می‌آیند و می‌روند
آسمان هم‌چنان
بی‌رنگ و پاک است
البته با اندکی سرب و آلاینده‌های ساخت بشر
حالا....
پاک کنندة خوب سراغ نداری؟
با این‌که همة
لکه‌های دلم، کهنه نیست
سنگ بسته
پاک نمی‌شه
فکر کن.
خونه به این پاکی، این‌روزا هر جا بری پاک
ولی دل‌ها ...؟
چی می‌شه ؟
مال من که اساسی شیکسته پیکسته شده، باید دنبال چینی بند زن بگردم
تا نریخته
جمع‌ش کنه



ستاره بچین، از جنس عشق





برای چیدن ستاره، باید به آسمان نگاه کرد
برای دیدن گل، به چمن
برای دیدن زندگی، به آینه
برای یافتن آینه، به قلب
و برای جستن قلب،
به عشق





شوق هفت سین





در کودکی
چنان پراز اشتیاق
وقایع و تصاویر را در حافظه ثبت و لاک مهر می‌کنیم که وقتی
به واقعیت زندگی می‌رسیم،
از حال می‌ریم که، پس او که تا حالا قرار بود؛ چی؟
صفا،
صمیمیت،
مهربانی،
هدیه، " این یکی از همه اش بهتر بود و شوق عیدی "
زیبایی، حوض بی‌بی
گلدان شمعدانی و قرآن روی رف
سفرة ترمه روی میز خاتم، پدر
آینة نقرة عقد مادر
قرآن بی‌بی و تسبیح شاه مقصودش
سبزی پلو با ماهی " هیچ وقت دوست نداشتم" ما خیلی چیزها را دوست نداریم که بخشی از تصاویر زندگی و حتا کودکی‌ست
یکی‌ هم خوردن زورکی، ماهی
یا سکه‌های نو که پخش می‌شد به نماد برکت بین هفت سین و
...
یعنی همه این‌ها فقط در کودکی و یا دروغ بود
محصول جهل کودکانه‌مان بود یا مثل ماهی قرمز سفرة هفت سین‌مان رهگذری بود؟
از امروز دیگه بی‌قرار سفره‌ای بودم که روی میز یا یادمه، سالی روی کرسی
چیده ‌شد و مثل پروانه دور و برش بودم
واقعا در بچگی چه حسی از عید داشتیم که حالا نیست؟
نه ؛ کم که نمی‌آرم.
مسافر چشمم کرد وگرنه همه چیز هم‌چنان خوبه
.
همه این یادآوری‌ها از قصة ننه سرما تا دختر بهار، حاجی فیروز و عمو نوروز
همة زیبایی‌های زندگی‌ست که اگر آدم بمونیم می‌شه باهاش تا پوست و استخوان حال کرد
تا همین چند سال پیش حتا شیرینی و شوکلات عید را هم خودم درست می‌کردم
دوست داشتم و بهم حس، زنانه می‌داد.
حس مادری کامل و کدبانو داشت که من درش ریشه می‌دواندم و کهن می‌شدم
برم یه چرخی بزنم ببینم چی از سال کهنه مونده ؟
بندازم دور و برمی‌گردم


۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

بیدار خواب




باور کن کلی جون کندم ، خوابم نبرد و دوباره برگشتم
اگه بدونی چقدرخسته‌ام و خواب. از همه بدترش این که نیمه خواب می‌نویسم
شما هم صبح ازم غلط نگیرید.
مهم اینه که مثل خیلی وقت‌ها، افکاری به سراغم می‌آد
که ترجیح می دم، آلزایمربگیرم و اینها را برای ابد از یاد ببرم
مثل صبح‌ها که بیدار می‌شم و دلم می‌خواد سرم رو به دیوار بکویم که چرا نمی تونم،بخوابم؟
صبح هم همین طورمی‌شه
تا کفتر گنده لاتای محل پیداشون می‌شه منم بیدارم
اولین فکر که می‌آد سراغم، ... همون دیگه کافی‌ست که مثل برق سه‌فاز خواب رو از سرت بپرونه
و تو بیزار می‌شی از هرچه بیداری و زیست
حالا تو فکر کن اگر عاشق بودم.
اصلا بیدارنمی‌شم.
یعنی دیگه خیالم راحت و وقتی شب می‌خوابم دیگه مگر فکراو بیدارم کنه
به‌قدری عمیق به‌خواب می‌رمکه تو گویی در دنیا مشکلی نباشه
راه می‌ری، عشق. می‌خوابی، با عشق
بیدار می‌شی، با عشق
غذا خورده نخورده با عشق
خدا رو شکر این دخترا هستند ما تمرین کنیم دوست بداریم بی آویزانی و مالکیت ، خودخواهانه
وگرنه از کمبود ویتامین جاری و زلال عشق حتما به سال تازه نمی‌رسیدم
چیه؟ نه که فکر کردی سال نو یادم می‌ره؟
همه جونم درد می‌کنه بس‌که امروز رفتم و اومدم
چند گلدون تازه هم خریده بودم که باید تعویض می‌شد
خلاصه که فلانی خودت باید بدانی
الان نه پا دارم نه کمر
شاید از درد خوابم نمی‌بره؟
نه
اومدم نمایش رادیویی گوش بدم و با شما حرف بزنم
یعنی روانم سوراخ شده
ای روزگار در این سال نویی این تنهایی را
جمیعا
ازما بگیر
آمین


۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

پنج شنبة آخر سال بدرود



سلام
سلام به پنج شنبه‌های رفته
هفته به هفته ، ماه به ماه و سال به سال
سلام به همه پنج شنبه‌های این زندگی و اگر قبل و بعدی هم هست
سلام به پنج‌شنبه‌های همة زندگی‌های پشت سر و پیش رو
سلام به پنج شنبه‌های، سال کهنه و سلام به پنج شنبه‌های سال نو
سلام به پنج شنبه‌های کودکی که زیباترین اوقات عمرمان بودند
سلام به پنج شنبه‌هایی که روز و شب عشق بودند و ما پر از دلهرة هیجان
سلام به عمر رفته و سلام به عمر نرفته
سلام به آخرین پنج شنبة‌این سال که امیدوارم به خیر و سلامتی دیگه چنین سال‌هایی تکرار نشه
سلام به همه اون ها که پنج شنبه وارد زندگیم شدند یا پنج شنبه رفتند
سلام به همة پنج شنبه‌هایی که درش خندیدم و رقصیدم، شاد بودم، تازه بودم مثل گل
سلام به اون پنج‌شنبه‌هایی که تنبیه می‌شدم و از تی‌وی محروم
و خداحافظ پنج شنبه‌های پشت سر و سلام به پنج شنبه‌های پیش رو
و سلام به زندگی با عطر خوش عشق و رضایت




احمد جان، روحت آزاد





ببین من هم که می‌خوام ساده و بی دلیل و کارما سوزی و خیر وصلاح و نشانه‌ها زندگی کنم
بازجمیع انجم،
کواکب،
جمیع، خلایق
دست به دست هم می‌دن تا دوباره منو به کوچه پشتی برگردونن

از غروب که برگشتم خونه وارد کما شدم تا نمی‌دونم کی دیگه
انشالله بزودی ازش خارج بشم
بذار از این‌جا بگم، دوست گلی بود.
در پرشین بلاگ به نام فقیر می‌نوشت
فقط باب دل‌خوشی گلی می‌آمد
درواقع او به گلی پر و بال داد برای پریدن. گفتن و نترسیدن چون همیشه، عمو سید جونش بود که ازش دفاع کنه
و از جمیع بلایا گلی را محفوظ نگه داره
راستش این‌که یه دو سه سالی همین طور گلی بازی می‌شناختمش تا وقتی پریا افتاد و خبر به قید دو فوریت در پرشین بلاگ پخش شد
و او پیغام داداز نظر امکانات پزشکی بسیار قوی‌ست و می‌تونم روی کمکش حساب کنم
وقتی برای اولین بار باهاش حرف زدم که در سرمای زمستون و محوطة بیمارستان آتیه راه می‌رفتم، سیگار می‌کشیدم و پریا در اتاق عمل بود
و او از چابهار به اینجا از پشت خط دل‌داریم می‌داد. این شد باب دیدار.
ماه ها بعد برای ملاقات پریا آمد
از اینجا دوستی ما آغاز شد و به‌قدر سالی یکی دو بار دیدار
یه دو سالی ازش بی‌خبر بودم تا پارسال همین وقت‌ها
یه شب تلفن کرد و بعد هم اومد این‌جا
صبر کن.
بذار از غروب امروز بگم
در سالگرد شبی که با هم تلفنی حرف زدیم . و او که چه درمانده و دل شکسته بود . جندم عید هم به این‌جا اومد
کلی گلی ذوق کرد، کلی هم پریا
و بی اون‌که خودش ، من یا کسی غیر از خدا بدونه دوازده فروردین یکباره پرید و رفت
هر چی هنوز صفحة face book را باز می‌کنم، تصویر اتفاقی سید کنار بالای صفحه است که داره مثل همیشه می‌خنده
امروز بارها رفتم و به در بسته پروفایلش خورد
می‌فهمیدم کسی اون تو نیست
ولی تکرار هزار و چهارصد بارة عکس نمی‌ذاره آروم بگیرم
احمد جان، روحت آزاد، شاد و جاویدان





عبور از آتش خرافه نبود



چه زیبا گفته آقای؛ علی طهماسبی
از آتش،
از بانو ایران،
از قدیسة‌رقصان آتش
و از

من و تو


عبور از آتش خرافه نبود،بخشی از مناسكِ
ورود به نوروز بود. آتش نماد بود، مثل همه
نماد‌های ديگر. همانگونه كه از اين منظر،
داستان ابراهيم و موسی نيز خرافه نبود. دراين‌
فرهنگ، حديث ابراهيم و سياوش، مانند بسياری
مضامين ديگر، برای ما ايرانيان درهم آميخته
بود بی‌آنكه كفر و الحاد يا خرافه و جادو باشد.....



خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...