۱۳۸۶ مهر ۲۵, چهارشنبه

وابستگی


خیلی مثل آدم زندگی می‌کردم، از وقت بازگشت از جنگل به کل زندگیم غیرآدمیزادی هم شد
راستش علت سکوتم اینه که مغزم یه جورایی در هنگ بسر می‌برد و در واقع می‌شه گفت، خودم را گم کردم
نمی‌دونم کی هستم. قراره چه کنم؟ دلم می‌خواد برگردم نوشهر. ولی جماعت دسیسه کردن هیچ کس آبیاری گلدان‌ها را به عهده نمی‌گیرد و حال همان بالکنی پر گل و با صفا بدل به بندی شده به دست و پای من
حالا کی قراره واقعا پاییز بشه و من آزاد الله و اعلم
همینه ما همیشه بند و لنگ یه چیزهایی هستیم که یک گوشه نگهمون داره. وابستگی ها. مسئولیت و الی آخر
من نمی‌دونم منی که انقدر ماهم و به همه وظایفم مثل یک درزا گوش واقعی تا حالا عمل کردم باز چرا زندگی ندارم. راستش این دنیا و همه مشخصه خوشبختی ها و آرزوهاش از پیش تعریف شده بود. از نسل‌های خیلی دور
خیلی نزدیک
مشخصه‌ای که از ما نپرسیدند و تعریفش کردن
از اولش می‌دونستم خیلی هم مدلم مدل مامانم اینا نیست. اما این حس مسئولیت پذیری، جوانی بر باد داد و مادری هم رفت
حالا علی مونده و حوضش
کاش اخلاقیات برای این گونه موارد هم چاره‌ای اندیشیده بود
برای همان مادرهای نمونه‌ای که عمرشان را برای چیزی دادن که در آخر سراسر غلط بود. ولی نه کسی تاجی به سرم زد و نه بابتش یه گوشه از بهشت را دیدیم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...