
قوانینی در کائنات حاکم به سرنوشت انسان است که حتی فکرش را هم بلد نیستیم. اما، با کمی توجه به زندگی و حدوثی که درش گاه و بیگاه واقع میشه و یا مکررات حرص در بیار
به برخی اسم بدشانسی و یا بدبختی و مشابهات بینهایت میدیم و خودمون را کنار میکشیم
از یک سوراخ انقدر گزیده میشم تا گزیده دونم در میاد رو به موت که میرسم تازه رد پای خودم را پیدا میکنم
کفشهایم کو؟
شاید به قدر ماههای همه عمر این جمله را گفتم. شاید به قدر همه دلنازکیها و رنجیدهگیها، انقدر " سه کاری " را تکرار کردم تا فهمیدم، بابا بیخیال. این راه نه برای تو است و نه نیاز تو
اما ذهن منو به چالش میکشونه تا باز باهاش مواجه بشم. در این آیندوروند ناگاه و ناکام من میمانم. این وضع انقدر تکرار میشه تا زوری حالیم بشه، درس این تجربه یعنی این. شاید تو بهش دیگه احتیاج نداری؟
آگاهیش را بردار و داستانش را ببخش و رها کن
قدیمها ، فقط آدمهای متقلب و کلاهبردار سر راهم سبز میشدن. هربار وارد بازی میشدم. پوستم و میکندن و تمام میشد
به شانسم لعنت میکردم که چرا فقط این ژانگولرها سهم من میشه؟
در نتیجه در ظاهر همیشه حیوونی بودم.
تا وقتی مچ خودم رو گرفتم
غرور "من" دوست داشت براش به آب و آتیش بزنند! زیر پنجره گیتار زدن و من گلدان انداختن. چه حماقتها
وقتی تو ریگی به کفشت نیست و به قاعده به عدد روزگار خودت میای. چه دلیلی داره دنبال سگ محلی من راه بیفتی؟ میگی " ..... " فکر کرده کیه. میری دنبال کارت
اما
اونی که دنبال هدفی غیر از آرامش حضور بود. از در دیوار بالا میآمد تا بالاخره از هر سوراخی شده به حریم بخزه
اون میشد مرد رویاها. به دوشماره یا طرف متاهل از آب در میاومد. یا کلاهبردار حرفهای و بعضی هم تازه کارهای راحت طلب که پی جن چراغ جادو میگشتن
من از من فقط میخوردم. از وقتی راز برملا شد. دیگه حقهبازها از راهم جمع شد
به برخی اسم بدشانسی و یا بدبختی و مشابهات بینهایت میدیم و خودمون را کنار میکشیم
از یک سوراخ انقدر گزیده میشم تا گزیده دونم در میاد رو به موت که میرسم تازه رد پای خودم را پیدا میکنم
کفشهایم کو؟
شاید به قدر ماههای همه عمر این جمله را گفتم. شاید به قدر همه دلنازکیها و رنجیدهگیها، انقدر " سه کاری " را تکرار کردم تا فهمیدم، بابا بیخیال. این راه نه برای تو است و نه نیاز تو
اما ذهن منو به چالش میکشونه تا باز باهاش مواجه بشم. در این آیندوروند ناگاه و ناکام من میمانم. این وضع انقدر تکرار میشه تا زوری حالیم بشه، درس این تجربه یعنی این. شاید تو بهش دیگه احتیاج نداری؟
آگاهیش را بردار و داستانش را ببخش و رها کن
قدیمها ، فقط آدمهای متقلب و کلاهبردار سر راهم سبز میشدن. هربار وارد بازی میشدم. پوستم و میکندن و تمام میشد
به شانسم لعنت میکردم که چرا فقط این ژانگولرها سهم من میشه؟
در نتیجه در ظاهر همیشه حیوونی بودم.
تا وقتی مچ خودم رو گرفتم
غرور "من" دوست داشت براش به آب و آتیش بزنند! زیر پنجره گیتار زدن و من گلدان انداختن. چه حماقتها
وقتی تو ریگی به کفشت نیست و به قاعده به عدد روزگار خودت میای. چه دلیلی داره دنبال سگ محلی من راه بیفتی؟ میگی " ..... " فکر کرده کیه. میری دنبال کارت
اما
اونی که دنبال هدفی غیر از آرامش حضور بود. از در دیوار بالا میآمد تا بالاخره از هر سوراخی شده به حریم بخزه
اون میشد مرد رویاها. به دوشماره یا طرف متاهل از آب در میاومد. یا کلاهبردار حرفهای و بعضی هم تازه کارهای راحت طلب که پی جن چراغ جادو میگشتن
من از من فقط میخوردم. از وقتی راز برملا شد. دیگه حقهبازها از راهم جمع شد