۱۳۸۶ مهر ۱۹, پنجشنبه

مداد را بردار



چند روزه بغض در حال خفه کردن من و من در حال قایم باشک
بغض رشد می‌کنه و انکار منو آب
نمی‌خوام رفتار احمقانه داشته باشم.باید مواظب حرف‌های که به دیگران می‌زنیم باشیم که خیلی زود به آزمون می‌رسه
به همه گفتم: بچه‌ها از ما آمدن. ولی نه برای ما. اون‌ها از ما برای فردا و دنیای فردای خودشون آمدن
خب منم تسلیم. خوبه دیگه. بچه هم که نیست و از پس خودش بر میاد. بذار مستقل باشه. شاید من مانع رشدش بشم. این دلسوزی های مدل مامانم اینا و اینا خیلی وقته از سرم افتاده. اما به هر حال مامانم
حالا می‌تونم با خیال آسوده در حضور دوست به خدا بسپارمش و از یاور مهر بخوام که لحظه‌ای دلش خالی از محبت نمونه
می‌تونم براش آرزو کنم در این مسیر جدید بتونه بهترین شکلی که در خودش وجود داره پیدا و تجربه کنه
آنچه که باید یاد می‌دادم دادم. شاید نتیجة همان آموزه‌ها این بود که اینها هر دو آزادی طلب کردند و رفتند
شاید خودم لب بوم پرشون داده باشم؟
حالا تو مدادت را بردار و دنیا آنگونه که خودت می‌یابی نقاشی کن
راه راه تو
سبز
سبز خوش رنگ
آسمان امن تو
آبی فیروزه‌ای رنگ
زمین مام تو در راه رسیدن
خدا پناه تو
به هر
دم و بازدم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...