۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

حکمت خدا



تا وقتی یک وجب قدم بود، دل خوش بزرگی  و وای به روزی که 
اینا بذارن من بزرگ بشم.
به همه نشون می‌دم، 
من کی‌ام و چه‌طور خوشبخت می‌شیم
همین‌طوری یه وجب دو وجب ما رفتیم بالا و عنان به کف گرفتیم و زدیم به کوه 
تا خوشبخت بشیم
همین‌که یه سه‌چهار تا در بسته و قلوه سنگ سر راهم سبز شد
به یاد اولین گزینه‌ی دم دستی، پل صراط 
قصد به عبور از همه‌اش کردم
 هر چه می‌رفتیم، مقصد و مقصود گم و گور تر می‌شد و
 با حکمت الهی آشنا شدم
تا اون موقع با عظمت و مهر و خشم و چند وجه‌شان الهی آشنا شده بودم و روزگار بر این وجوه می‌افزود
کم کمک فهمیدم درهایی هستند که بسته‌اند و باید همیشه بسته بمانند
دست‌هایی هست که باید دور از هدف بمانند
خلاصه .... بسیاری در مسیر سبز می‌شد و به حکمت خدا می‌افزود
دیگه به نقطه‌ای رسیدم که کل هوم از زندگی
به جز حکمت ایشان ندیدم
تمام این مدت
من کجا بودم؟

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...