۱۳۹۳ خرداد ۲۵, یکشنبه

تفرش، موسول پدر





یادش بخیر اون قدیما وقتی می‌رفتیم تفرش اجازه نداشتیم از باغ بیرون بریم
برای من جهان پشت دیوارها در فاصله‌ی میهمانی‌ها معنا می‌یافت
اما از صبح کله صحر شاباجی‌های محل هر یک به بهانه‌ای خودشون رو به درب بزرگ آبی‌رنگ باغ می‌رساندن
البته از فضولی
چون زود خبر پیچیده بود:
 خانم کوچیکه حاجی و بچه‌هاش این‌جان
و همه دل‌شون لک زده بود تا این خانم‌کوچیکه رو شناسایی کنند
طفلی خانوم کوچیک و بچه‌هاش که از عالم آدم بی‌خبر برای خودشون نون ماست خودشون رو می‌خوردن
یعنی دروغ چرا من‌که تازه وقتی فهمیدم پدر چه‌قدر آدم بزرگی بود که
رفت
موسل‌ش را بعد از مرگش دیدم
اما ده بیست سالی طول کشید تا درک کرد ، چرا پدر ما را از چشم مردم پنهان می‌ساخت؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...