۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

و در میانه کلمه هم نبود



کار اصلی دست ویراستار بود شاکی شدم و کار را پس گرفتم. از سبک کارش خوشم نمی‌آمد. بالاخره آخرش شیخ بود
از دیشب با خودم معاهده امضاء کردم مثل بچه آدم بشینم و خودم کار را از اول بازنویسی کنم
ولی اگر تو صفحات منو دیدی منم دیدم. با قرص و‌‌ بی‌قرص. انرژی برای انجام کار ندارم. هی رفتم اومدم یه نگاه به صفحه انداختم و مور مورم شده و به بهانه‌ای رفتم سراغ کار دیگه. نه اینکه از کار خسته شده باشم. نه. ولی بی‌عشق نه کلمه‌ای نه خطی و نه طرحی ایجاد نمی‌شه
تا ظهر همه کار کردم جز اونی که با خودم قرار گذاشتم. دیگه داشت یه چیزی راه گلو را هم می‌آورد که دست به‌کار شدم. مدرسه هم اوضاع همین بود
درسم نمی اومد! اون‌وقت شعورم به این دردهای عجیب نمی‌رسید.
خدایا این رویا و خیال عشق را از من بگیر و بذار به زندگیم برسم. تو منو این‌طور خواستی ، خودت یه فکری براش بکن که فقط خودم و تو رو می‌شناسم

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۲, چهارشنبه

فقط یه نصفه قرص




الهی شکر که همه مشکلات دنیا حل شد و من راز بزرگ را کشف کردم
آخرای تابستون دکتر امیرکی عزیز کردهء فامیلی را بعد از سال‌هادر باغ خان‌دایی دیدم. نبوغ این شازده پسر باعث کشف اخیرم شد. خیلی باحاله. دندون رو جیگر بذاری، گفتم
فقط نمی‌دونم از کجا شروع کنم که فردا بهم چیزی نچسبه؟
دکتر آخر مجلس تشخیص داده بود که: دچار افسردگی مزمن هستم. به قید دوفوریت یه نسخه هم نوشت و داد دستم.
چند روزی قرص‌ها رو می‌خوردم و دنیا به روی خوش نشسته بود و ما هم علی بی غم. دیدم کار و زندگی تعطیل شده. داروخانه را بستم
در سفر آخر به شمال، یه شب که حالم سخت گرفته بود، نصف قرص. فرداش معجزه شده بود!
از پریشب هوای دلم ناگاه ابری و عاشقانه شد تا دیشب که چیزی نمونده بود، مثل مجنون سر برهنه به بیابون بزنم. باز یه نصف قرص« آقا به جان مادرم، از همین‌ها که داروخانه میده. فکر بی‌ربط ممنوع»
نیم ساعت نشد، دیدم، اه! بساط عشق و عاشقی برچیده شد
این قرص آدم رو مثل، اخته‌ها می‌کنه! چی به خورد این خلق الله که نمی‌دن؟
همه‌مون شدیم، دور از جون، لابراتوار
از این به بعد تااطلاع ثانوی و خالی بودن انبار از جنس، هر وقت دلم تنگ تپیدن و خواستن شد، فقط یه نصف قرص
دیگه می‌تونم برم دنبال زندگیم. این گلی هم بی‌خود درآوردم

بلوغ کال



بچگی در حسرت قد کشیدن هر روز دیوار خط می‌کشیدیم
به سن بلوغ دخترها سینه ستبر راه میرن تا همه متوجه حضور یک زن بشن
دروغ چرا خودم همین موقع‌ها چون هنوز با پسرها از دیوار و درخت بالا می‌رفتم، مجبور بودم قوز کنم کسی چیزی نبینه. ممکن بود دیگه باهام، این‌جور بازی نکنند
حسابی که دیگه خانم شده بودم این قد بلند مصیبتی بود که روم نمی‌شد با دخترای کلاس برم بیرون. همه از دم گشت کوتوله بودن.
بالاخره یه سنی را پیدا کردم برای اینکه هم سینه جلو بدم و هم چونه و دماغ بالا. بدبختی از همون‌جا شروع شد. بدتر تنهای تنها موندم. هیچکی رو هم قد فیس دماغم ند‌یدم،

همیشه بهار





اینم کشف جدیدم، گل همیشه بهار
خدا هیچکی رو زیادی و تو دست و پا نریزه که بی ارج می‌شه. اینها حتی با برف هم گل میدن. فکر کن! از این بهتر هم می‌شه؟
بله. بهترش مونده
انقدر این ققنوس افسانه‌ای را در بوق و کرنا کردن دیگه ما چشم‌مون هیچی رو ندید
گل همیشه بهار
اول گل میده
گلبرگ‌ها که عمرشون تموم شد و ریخت، تازه
جای پرچم ها غنچه میده و از گل در حال خشک شدن گل های تازه در میاد و در این فاصله
بذرهای جدید می‌رسه و آماده برداشت می‌شه و عمر گل به سر می‌رسه
این نازنین را ببین
تازه دو تا گل دیگه روی گل قبلی دراومده. محشره! اون‌وقت
این جبرئیل بی‌خودی هی قول معجز میده
من بیشتر معجز می‌تونم داشته باشم، یا این نازنین‌ها؟

کاخ رز



این گل رو ببین چقدر زیباست؟
امروز کامل باز شد. طفلی نیومده،آقا و خانم مورچه اونجا رو به‌عنوان محل قرار و شاید هم به‌نام سفر و یا تمام دنیای این دو انتخاب کردن؟
فکر می‌کنی اینام مثل ما شاکی می‌شن؟
یا گل از عمر کوتاهش؟
ما اگر هزار سال هم زندگی کنیم باز راضی نیستیم. از هر چه که هستیم شاکی هستیم
صبح مقابل دادگاه مدنی خاص رد می‌شدم که سرجا خشکم زد! دختری برابرم بود که با طناب دستش به دست پدر محکم گره خورده بود، مبادا باز فرار کنه! واوووو اینم شد زندگی؟
اگر عمر گل دو روزه، هر لحظه‌اش را زندگی می‌کنه

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

منو داروین




در عصر گودزیلا یکی حرفی زد که اونموقع معنیش رو نفهمیدم ولی کاش با آب طلا می‌نوشتم. با اجازه بزرگترها فرمودند:
مادر می‌خوای عروس این خل دیوونه‌ها بشی؟
از حالا بهت گفته باشم، اون‌موقع که همه عاقل بودن و من زن اکبر آقا شدم، سیدها چهارشنبه‌ها خل می‌شدن
حالا که همه خل شدن، اینها هفت روز هفته خل می‌شن
حالا حکایت منه
شب معمولیش که همه مثل آدم خوابند ، من بیدارم.حالا که دیگه فول مونه و باید تا صبح دنبال حلقه گمشدهء داروین بگردم
مشکلی که همیشه ایام بدر با منه. تا صبح نزنه نمی‌تونم بخوابو م یاد هر چی ندارم و دلم می‌خواد می‌افتم و بعد که کلی حالم گرفته می‌شه و از انرژی تهی. دیگه جونی نمی‌مونه تا اطلاع ثانوی دنبال نداشته‌ها باشم


fullmoon



در فاصله‌تحول تاریخی بین دو تولد، تصمیم گرفتم سری تو سرها در بیارم که فردا نشینن همه‌جا بگن « طلاق گرفت بره، ول‌گردی» فکر کن! من دیگه چه خری بودم؟
یارو سه طلاقه شد، باز می‌ترسیدم چی پشت سرم می‌گن. منم که همیشه این کلاس و شیک بازیم خار چشم‌ این طایفهء آدم شوهر‌ها بود، تا می‌شد از شیکی مایه گذاشتم و از کانالی وارد شدم که پوز کل ایل‌ و طایفه‌اشون که نصف خوزستان می‌شد را بزنم! خانم والده می‌فرمایند، از بچگی رو دار بودم
از کلاس‌ و افه‌های مقدمتی که بگذریم، دنبال پیدا کردن خودم در بین کلاس عرفان و درویش بازی و در مراتب بالاتر یکی از همین عرفان‌های شرقی غربی سرشناس مثل سای‌بابا، مدتی کاستاندا یا اشو بودم
یکی دیگه از کلاس‌های شیکی، رفتن به کوه و بیابون بود و مثل ندید بدید ها تا صبح زل زدن به ماه که مثلا الهام یا انرژی بگیرییم
نزدیک عصر اینترنت بود که فهمیدم، خر تر از من موجود نشده.می‌شستم و انرژهای حیاتی نازنینم رو می‌ذاشتم در طبق حماقت تا جناب ماه سربکشه [ فکر کن ! خودم مور مورم شد. یاد ضحاک و مارهاش افتادم] حالا فرداش مریض حالی و کسالت می‌افتاد گردن نخوابیدن تا صبح
حالا از سه روز اینور سه روز اونور زیر نور ماه پیدام نمی‌شه. جهنم درک اونا که میگن وقتی نور از یک زاویه‌ای به صورتت می‌تابه و این خالی بندی ها
ماه از انرژی های ارگانیک زمین مصرف می‌کنه. از گل و گیاه تا منو شما. بماند چه اثرات تخریبی که بر سیستم اعصاب کل موجودات زنده در ایام بدر داره

منو ببین




خدایا قسم به این اذانت و قسم به بین این دو زمان
نگاهم کن

برم نماز برمی‌گردم

بی نقاب


گاهی از شب عزای نقاب فردا رو می‌گیرم. بعضی وقت‌ها به قسمی وا داده‌ام و به چیزی فکر نمی‌کنم و از چهاردیواری کاخ حکومتی بیرون نمیرم. که خب، هر چه حالم بود، چهره‌ام همونه.
گاهی که باید وارد اجتماع بشم، به چهره‌ای احتیاج دارم. نه تقییه است و نه ریا. صبح با مرور برنامه تازه معلوم می‌شه. اگه ، کار به ریال و دلار بند باشه دو حالت داره، یا باید بگیرم که نیشم بازه
یا باید بدم که خودبه‌خود قیافه بدهکاری ازم پیداست
اما
اما که اگه همهء قبوض آمده باشه، اداره از ما بهترون حالم و گرفته باشه و به تلافی من خدمت ناشر بی‌دست و پا رسیده باشم. ده تا جریمه طرح کوفت و درد که هر روز یکیش باب می‌شه و .... روی دستم مونده باشه
کافیه صبح که چشم باز می‌کنم، عاشق باشم
دبگه نه وقت و نه جای خالی می‌مونه برای ترسیدن از این موانع کوچکی که برای زودتر پرداختن به عشق باید زودتر جمعش کنم
مشکلات ریز و ریزتر می‌شه
این خدا هم می‌دونست این عشق چه معجزاتی داره و ممکنه دیگه کسی بندگی نکنه، سهمیه‌ایش کرد و براش کنکور گذاشت

رسالت




یک باور عمیق در من ریشه داره که همین حالا مچش را گرفتم و این فاجعه است! خدایا پناه می‌برم به‌تو
ایوب خدا را سختگیر و ممتحن می‌خواست. خدا هم به او جواب می‌داد. غیر از این می‌شد ایمان ایوب به باد می‌رفت. خدای سختگیر، عاشق ایوب است. که سر بالا بگیرد و بگوید راضی‌ام به رضای تو
کدام خدا می‌تواند خدا باشد و حال مخلوقی پریشان بگیره؟ مگر خواست خود مخلوق باشه
و اما من
از سر سه کاری بسیار بزرگترین باورم شد این که، بهم همه چیز حاضره بده جز عشق
این چه حکایتی است که آرزو تمام نشده برآورده می‌شه. الی عشق؟
چون از اول باورش کردم. هر چی رفتم سرم به سنگ خورد به خودم گفتم: ببین، همه چیز حاضره بده جز عشق؟
نمی‌کردم باورم را هم از عشق و هم نسبت به ناموس پرستی و غیرت خدا تغییر بدم
البته اینش که شوخی بود. بیشتر گول این جبرئیل رو خوردم که هی تو گوشم می‌خوند" تو یه چیز دیگه‌ای. تو ماهی. همین روزا خودم برات وحی میارم و اینا " از وقتی هم که عزرائیل پسم داد دیگه یقیین کردم
حتما، یه چیز دیگه‌ام
کار مهمی در جهان دارم، باز پسم فرستادند
برو این دیوونه خونه ها؛ پر از امام زمان و اولیاء انبیاء است. همه همین‌جوری سر از اونجا درآوردن دیگه؟
خب با این حساب تکلیف معلومه، قرار نیست ادامه ماجرا زمینی طی بشه
نوش جونم. تا باور درونی خودم رو درست نکنم و درم جا نیفته برای خدا هیچ فرقی نداره کی چه می‌کنه. زندگی دار نمی‌شم

کجایی لی‌لی؟


نه گمانم زمانی که بودی و انرژی‌های عشق بین ما جریان داشت و من از دوریت شاکی می‌شدم، این‌قدر کمت داشتم
عجیب نیست بعد از این‌همه وقت بی‌خبری و دوری، این‌چنین دلتنگ شده باشم
چرا؟
تا عشقی جایگزین قبلی نشه آخرین مشخصه و آدرس از اوی قدیم را در سینه داریم که، به‌وقت نیاز دلتنگی‌های عاشقانه، کهنه یرگ‌های خاطرات مشترک را بیرون بیاریم و عشق را مزمزه کنیم،
گرم بشیم و ضربان قلب بره روی هزار! بی‌عشق می‌میرم

که یادمان نرود ما هم عشق را می‌شناسیم و دروجودمان همیشه جاری است.
دنبال لی‌لی می‌گردیم تا خرجش کنیم
همیشه نگاهی به پشت سر به‌جای بودن در لحظهء اکنون. می‌شه این را گفت عشق؟
کمی تا قسمتی مشکوک

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...