۱۳۸۶ مرداد ۲۴, چهارشنبه

اعماق


راه می‌رم. بی حس و بی‌رمق. به زمین و زمان می‌گم و هر لحظه انرژی بیشتری می‌سوزونم و خودم با انرژیم میام پایین
اگه نگاهش کنی ردش و بگیری، آخرش یه نتیجه ازش در میاد که می‌تونه مسیر سرنوشت رو حتی عوض کنه.باید تبر برمی‌داشتم و می‌افتادم به جون ریشه‌هام. ریشه‌هایی که در اعماق کهن‌ترین زمین‌ها رشد کرده
و تو ناگاه خودت را می‌بینی مثل قربانی عشقه اون زیر از بین میری، مجبوری همه چیز را نابود کنی تا خودت را حفظ کرده باشی.
درد این ایام زوری بود که بین ریشه‌ها می‌زدم تا خودم رو از بین اون‌ها در بیارم
کاری که در برنامه‌ام نبود و
به این زودی، خواب را هم نمی‌دیدم
حالا خسته از جدال باید کمی آروم بگیرم تا ببینم اینی که بین ریشه‌ها پنهان شده بود، چه شکلیه تا یک فکری براش بکنم
و این شاید همان درد زایش بود؟


انالحق




از جایی که هفت میلیارد انسان خدا روی زمین نفس می‌کشه، هر کدوم که در حریم خودش فقط حضور در لحظه اکنون داره و باعث آزار دیگری نمی‌شه دری براش بسته نیست
من که پیغام جدیدت را ندیده بودم. اما، خوش غیرت‌هایی هستن که کنارم باشن. وقتی برگشتم خونه، پسورد جدید در میل باکسم بود
فعلا اینو داشته باش
کمی خستگی در می‌کنم و برمی‌گردم
تو هم خدایی ولی در اسارت ذهن بیمارگونه زمینی

۱۳۸۶ مرداد ۲۲, دوشنبه

دل ترک خورده من


از صبح تاحالا اینهمه ژانگولر بازی درآوردم
دل‌نازکی کردم و از هر راه که بود و می‌شد گله کردم
لب برچیدم
از آینه گریختم و گوش‌هام و کیپ گرفتم؛ که قبول نکنم بغض دارم
خیلی ساده است اشک روی صورتم سرُ بازی می‌کنه. مثل بچگی از وضعیت موجود آگاه نیستم
تکلیف، برنامه. یه عمر فکر کردم مدل زندگیم اینه. حالا بی‌اونکه دلم بخواد برش گردونم از پیش‌آمدنش هم نمی‌دونم چه حسی دارم؟
حالم هیچ خوب نیست. دیگه نه آرومم می‌گیره در این صحنه تکراری بی‌رمق بمونم
نه می‌دونم برنامه آینده چیه؟
تلفن‌ها رو بستم تو خونه راه می‌رم و فکر می‌کنم. زنگ در جواب نمی‌دم. نمی‌خوام چیزی بشنوم
انگار دیگه پشت این در به من مربوط نیست. شایدم می‌ترسم داستان دوباره‌ای بیشتر حالم و بگیره
خدایا نگام کن
از درون ریختم. دوباره جمم کن

پرچین



از وقتی قدم رسید به نرده‌های آخر باغ هر روز ساعت‌ها پشت نرده‌ها می‌موندم و چشم از اون‌ورش برنمی‌داشتم
همیشه می‌خواستم بدونم، اونور نرده‌ها چی می‌گذره؟
چرا فقط می‌شه اینور نرده‌ها بود؟
یعنی از اینجا به بعد به من مربوط نیست؟
کم‌کم برای خودم قصه ساختم و باور کردم، اون‌طرف. سرزمین خداست
همون‌جایی که همه باهاش حرف می‌زنند ولی نمی‌دونن کجاست
یواشکی من قد می‌کشیدم و نرده‌ها آب رفت
حالا پام و می‌ذارم اون‌وره نرده‌ها
اینجا هم هیچ خبری نیست. حیف عمری که پای اینجا حروم شد
باید بگردم و نرده دیگری پیدا کنم که همچنان خدا پشتش خونه داشته باشه


ت مثل تلخ


بچگی یادش بخیر. تو عالم خودم مشغول بازی بودم و به فرض خانم والده باکسی گپ می‌زد. کافی بود این وسط‌ها بشنوم " ت " زود از جا می‌پریدم که گفتی، تلخ؟
تا سال‌های زیاد دنیا محدود به من بود و هر جا "ت" بود قطعا گروهی برای من
داشت ندسیسه چینی می‌کردن
سال‌ها طول کشید تا پی بردم، مردم چنان درگیر خودشون هستن که باید با اهرم سرشون را کمی متمایل به خودت کنی
شده حکایت یکی از دوستان که مرتب پی گیر نوشته‌ها هست. پدرجان، با این توجه باید به تو جایزه هم داد
این مدت بیشتر اونها که هر روز میان و یه خط درمیون باهام چت دارن ، هنوز نفهمیدن داستان زندگی من دگرگون شده. البته حالا دیگه متحیرم که اینجا میان چی را می‌خونن؟
شاید کامنت‌ها؟
منظور اینکه، عزیز دل اگر بنا بود این جماعت رفقا به قدر تو حواسشون به من بود. روی سر می‌ذاشتم چه به گلایه؟
جان مادرت من اینجا هر چی می‌نویسم به خودت نگیر
من اصلا خل شدم و فقط با خودم درگیرم. منظوری هم به کسی جز خودم ندارم
هزاربار گفتم مسئولیت تمام سه کاری های دنیا را می‌پذیرم
دیگه به نوشتن هم مالیات نبندین
د آخه من اگه اینجام نگم که سرطان حنجره می‌گیرم

کجا؟



تا حالا به مفهوم انسان بی تعلق فکر نکرده بودم. یعنی فکر می‌کردم می‌دونم یعنی چی، اما چون تجربه نشده بود ادراکی از این حس نداشتم
عمرمون حروم شد با توهم تعلقات خاطر
تعلق به پشت سر و مکررات بیهوده
فرزند، پدر مادر، دوست رفیق یا هر فریب کذبی که برگزیدیم تا باور نکنیم تنهاییم
نه اینکه فکر کنی به همین سادگی تعلقات از وجودم رفت. نه سال‌ها بود به این نتیجه رسیده بودم که بچه‌ها عزیزن تا اولین نه رو نگفتن بعد از هزارمین نه دیگه مفهومی به‌نام بچه وجود نداره
پدر مادر یا سایرین هم تا وقتی دوستت دارن که اولین نه را نگفته باشی
اولاد خوب آنی است که خوب محبت می‌کنه، خوب سرویس می‌ده و خوب وظایف فرزندی را به جا میاره
باور کن اگه جا داشت این احساسات با ریال و تومان هم قابل خرید بود. که شکر خدا این مورد در سهمیه من قرار نگرفت
ولی آخرش چی؟
همه تو رو خواهانند فقط چون
طالب خود هستند
رفقا دردها را با تو قسمت می‌کنند اما، تحمل توجه به دردهای تو را ندارند که هیچ حتی انقدر تو را نمی‌بینند که متوجه شوند دردی داری. همه فقط درگیر خود اند
حال؛ در چنین دنیایی چه جای حدیث و ماندگاری؟
باید دل به دریا زد و هر لحظه فقط بود
هنوز نفهمیدم از کجا باید شروع کنم. اما ایمان دارم به عقب برنمی‌گردم

۱۳۸۶ مرداد ۲۱, یکشنبه

اتوپیا




نمی‌دونم این یکشنبه‌ها برای اون‌ور آبی‌ها چه حکایتی داره؟
محمد لندن زندگی می‌کنه، 

جمعه‌ها یاد من می‌افته تا غربت غروب جمعه رو بدر کنه
می‌گم مرد حسابی اون‌جا وقت کار و زندگی است به تو چه که اینجا جمعه تعطیل و دل‌گیر می‌شه؟
می‌گه : 

انگار غربت جمعه رو با خودم از ایران آوردم. 
یکشنبه‌ها غروب هم دلم می‌گیره
اما نه به اندازه جمعه
این طفلی ها مثلا اونجا دنبال خوشبختی می‌گردن ولی با تقویم ما نذری می‌پزن و زندگی می‌کنن
به‌قول آقا مجید ظروفچی جوب‌چیه اداره چی: جمعه جمعه آقامه
به این می‌گن مدینه فاضله؟

۱۳۸۶ مرداد ۲۰, شنبه

طفلی‌ها








آخی، نازی
طفلی دختره که لابد الان سرکلاس درسه
ولی این پسره ازش می‌باره از اون گرگ‌های دندون تیزه که فقط منتظره یه جای خالی است
اصلا معلومه اولاد شخص بانو لیلیته
ولی طفلی‌ها خب چه کنند؟

 فرمایشات هورمون وقتی جواب نگیره،
 عشق هم می‌شه

نشونی

عشق حسی است به لطافت این نوای موسیقی
با صدای تک تک این کلاوی‌ها که با هم شناور می‌شن
هارمونی رقص زندگی هم با عشق ایجاد می‌شه که غیر از اون می‌شه نوایی ناهنجار خش دار و خسته کننده
نرمی این کمانچه

 لحظه آسایش را به یاد میاره 
سیگاری بین دوانگشت پشت شیشه، لحظه‌ها را نخ می‌کنی
وای خدا تا جنون راهی نیست
به خودم دلداری می‌دم« حتما یک قرار بزرگی در پیش است!» به قول شیخ
جا خالی کن که، شاه به ناگاه آید
چون خالی شد
شه به خرگاه آید
یه چیز تو مایه همون‌هایی که همه این سال‌ها بارها گفتم
اما هیچ‌موقع اینطور خالی نشده بودم
هست اندر پرده بازی‌های پنهان غم‌مخور
دیگه وقت گول مالیدنم نیست

شاید یک فرصت خوب باشه؟
همیشه تغییرات می‌تونه وحشتناک به‌نظر برسه
به رنج کهنه خو می‌کنیم و انواع بیماری‌هایش را یاد گرفتیم
اما جرات شادی ناشناخته کمی دل می‌خواد

..................................

یادم می‌آد هنوز کودکستان نرفته بودم . 
شاید سه یا چهار سال داشتم
توی یک بازار قدیمی دست مادرم رو گرفته بودم و شیفته چراغ‌های ریسه شده در سقف بازارچه و روایح متنوع انواع عطریات تا ادویه جات و صد البته مهم تر از همه ویترین‌های اسباب بازی فروشی بود
حتی چه بسا این بازار در شاه‌عبدالعظیم بود
چون یادم نمی‌آد دیگه به اونجا رفته باشم.

 به هر حال اگر صد بار هم رفته باشم هیچ‌وقت نمی‌تونم با اون ابعاد غول‌آسای مدل کودکی پیداش کنم
خلاصه که مفتون زیبایی نفهمیدم مامان چرا منو تنها گذاشت و رفت؟
من‌که معلومه قرار نبود بتونم مواظب باشم. پس من گم نشده بودم. 

مامان گم شد
نشستم و زدم زیر گریه تا یه پاسبون اومد طرفم و دیگه یادم نیست چی شد
 

دوباره وسط بازارچه گیر افتادم. 
 نه نقشه و نه هیچ حساب کتابی که به کسی آدرس  بدم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...