۱۳۸۶ مرداد ۲۰, شنبه

نشونی

عشق حسی است به لطافت این نوای موسیقی
با صدای تک تک این کلاوی‌ها که با هم شناور می‌شن
هارمونی رقص زندگی هم با عشق ایجاد می‌شه که غیر از اون می‌شه نوایی ناهنجار خش دار و خسته کننده
نرمی این کمانچه

 لحظه آسایش را به یاد میاره 
سیگاری بین دوانگشت پشت شیشه، لحظه‌ها را نخ می‌کنی
وای خدا تا جنون راهی نیست
به خودم دلداری می‌دم« حتما یک قرار بزرگی در پیش است!» به قول شیخ
جا خالی کن که، شاه به ناگاه آید
چون خالی شد
شه به خرگاه آید
یه چیز تو مایه همون‌هایی که همه این سال‌ها بارها گفتم
اما هیچ‌موقع اینطور خالی نشده بودم
هست اندر پرده بازی‌های پنهان غم‌مخور
دیگه وقت گول مالیدنم نیست

شاید یک فرصت خوب باشه؟
همیشه تغییرات می‌تونه وحشتناک به‌نظر برسه
به رنج کهنه خو می‌کنیم و انواع بیماری‌هایش را یاد گرفتیم
اما جرات شادی ناشناخته کمی دل می‌خواد

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...