
از وقتی قدم رسید به نردههای آخر باغ هر روز ساعتها پشت نردهها میموندم و چشم از اونورش برنمیداشتم
همیشه میخواستم بدونم، اونور نردهها چی میگذره؟
چرا فقط میشه اینور نردهها بود؟
یعنی از اینجا به بعد به من مربوط نیست؟
کمکم برای خودم قصه ساختم و باور کردم، اونطرف. سرزمین خداست
همونجایی که همه باهاش حرف میزنند ولی نمیدونن کجاست
یواشکی من قد میکشیدم و نردهها آب رفت
حالا پام و میذارم اونوره نردهها
اینجا هم هیچ خبری نیست. حیف عمری که پای اینجا حروم شد
باید بگردم و نرده دیگری پیدا کنم که همچنان خدا پشتش خونه داشته باشه
همیشه میخواستم بدونم، اونور نردهها چی میگذره؟
چرا فقط میشه اینور نردهها بود؟
یعنی از اینجا به بعد به من مربوط نیست؟
کمکم برای خودم قصه ساختم و باور کردم، اونطرف. سرزمین خداست
همونجایی که همه باهاش حرف میزنند ولی نمیدونن کجاست
یواشکی من قد میکشیدم و نردهها آب رفت
حالا پام و میذارم اونوره نردهها
اینجا هم هیچ خبری نیست. حیف عمری که پای اینجا حروم شد
باید بگردم و نرده دیگری پیدا کنم که همچنان خدا پشتش خونه داشته باشه